تبلیغات



معنی لغوی و وزن صرفی کلمه ترجمه
معنی لغوی و وزن صرفی کلمه ترجمه

در لغت نامه دهخدا زیر کلمه « ترجمه » چنین آورده شده است .

"بیان کردن مطالب زبانی به زبان دیگر و مآخذ این ترجمان است که معرّب « ترزبان » باشد و ترجمان به معنی کسی که کلام دو شخص متغایر اللسان را به یکدیگر بفهماند چون عربان تر زبان را معرّب کرده ترجمان ساختند پس از آن مصدر وافعال و أسماء اشتقاق کردند چون تَرجَمَ ، یَتَرجِمُ ، تَرجمَه فهو مترجم . چون دَخرَجَ ، یَدَخْرِجُ ، دَخْرَجه فَهُوَ مُدَخْرج[1] .

علاّمه میر سیّد جرحانی می گوید :

الترجمه : تفسیر کردن زبانی به زبان دیگر[2] :

باید در نظر داشت که در محل ضبط، یعنی تعیین ریشه ثلاثی برای این کلمه بعلت معرّب بودن آن در فرهنگ ها و مهاجم مختلف عربی اختلاف و اضطراب وجود دارد.

لسان العرب یکبار آن را در ریشه (ت م ر )بصورت « تَرْجَم » شرح نموده است که بدین ترتیب با توجه به سبک تألیف این کتاب ، فعل آن بر وزن فَعْلَلْ و رباعی مجرد خواهد بودو چنین می نویسد : ترجم : التَرْجَمان و التَّرجَمان : المفسّر لِلسان الترجمان ، بالضّم و الفتح – هوالّذی بترجم الکلام . ای ینقله مِن لُغَه الی لغته اُخری.

همین کتاب . یکبار هم : این کلمه را زیر ریشه (ر ج م) آورده و چنین می گوید :

الترجمان : المفسّر و قد ترجمه مترجم عنه : وَ فد ترجم کلامه اِذا فَشَرَه بلسان آخر .

با این ریشه وزن آن « تفعل ینفعل » خواهد بود .

الصّباح نیز آن را در ریشه (رج م) و با این عبارت ضبط کرده است :

وَ یُقال : قد ترجم کَلمه . اذا قشره بِلسانٍ آخر .

وبنابر ریشه ای که جوهری صاحب (الصماح)برای این کلمه منظور داشته است نیز فعل آن بر وزن تَفْعَلَ خواهد بود.

 

تعریف ترجمه

اگر « ترجمه » را بنابر تعریف فرهنگ نفیسی[3] « بیان کلامی از زبان دیگر به زبان دیگر بدانیم )

گویندگی و نویسندگی ، خود نوعی مترجمی است ، زیرا گوینده مطالبی را از زبان « حال » به زبان « قال » و نویسنده مفاهیمی را از زبان پندار و ذهن به زبان نوشتار بیان می نماید به عبارت دیگر نویسندگان مفاهیم ذهنی خود را در قالب الفاظ و عبارات برای مردم و خوانندگان می نویسند . یعنی در واقع مقصود خود را ترجمه و بیان می دارند و در صورتی موفق خواهند بود که بتوانند مفاهیم خود را ، با انتخاب کلمات و عبارات مناسب هرچه بهتر تعبیر و ترجمه نمایند .

اما نوعی دیگر از « ترجمه » نیز وجود دارد که مترجم ، کلام گفتاری و نوشتاری گوینده و یا نویسنده ای را از زبان قومی ( مثلاًعربی یا فارسی ) به زبان قومی دیگر بیان می دارد .

در واقع ، موضوع این درس نوع اخیر از ترجمه ، یعنی بیان کلامی از لسان قومی به لسان قوم دیگری است که اهمیت آن ، به هیچ وجه از نوع اول کمتر نیست . زیرا کسی که می خواهد مطلبی را ترجمه نماید باید آنچنان بزبان اصلی تسلّط داشته باشد که از راه الفاظ و کلمات متن ، با مقصود و مفاهیم ذهنی نویسنده آشنا شود و او را بفهمند . و نیز در زبان دوّم آنچنان احاطه داشته باشد که بتواند الفاظ و عبارات مناسب و در خور را انتخاب نماید و سپس اسالیبی را گزینش و بکار گیرد که بتواند بیانگر و ترجمان متن بزبان اصلی ( مقصود صاحب اثر )  باشد . زیرا در تعریف « ترجمه » گفته اند :

« ترجمه عبارت  است از نزدیکترین معادل زبان مورد ترجمه ، اوّل از جهت مفهوم و بعد از لحاظ سبک[4] » .

به همین دلیل است کسانیکه کار ترجمه را آسانتر از نویسندگی دانسته و آنرا به عنوان اوّلبن تجربه در کار نویسندگی قرار می دهند ، غالباً در کار خود توفیقی حاصل نمی نمایند بلکه مترجم باید استعداد کافی داشته و تر بیت لازم را بیابد . و در این زمینه عبارات زیر را از صاحبان نظران در زمینه « ترجمه » می خوانیم .

1-استعدادنویسندگی مترجم باید در حدود استعداد کسی باشد که اثرش را ترجمه می کند .

2-کسی که نتواند اثر قابل ملاحظه ای بنویسد بعید ا ست بتواند اثر قابل ملاحظه ای ترجمه کند .

3-یک مترجم خوب باید مثل یک هنر پیشۀ خوب به کلمات حیات و حرکت ببخشد ، مترجم حتماً باید خودش نویسنده باشد[5]  .

علاوه بر همه این ها مترجم باید پژوهشگر و پویا تربیت شده دارای وجدان کار باشد ، از دقت و هوش و ذوق کافی برخوردار بوده و به موضوع مورد ترجمه علاقمند باشد . در کار ترجمه بی حوصله و شتابزده  نباشد . بلکه صبور و بردبار بوده و از مراجعه مکرّر به اشخاص و منابع و مآخذ خودداری نمایند . تربیت و تقویت ملکۀ « امانت داری » نیز از ضروریّات کار ترجمه است .

 

 

مراحل کار و نکات قابل ملاحظه در ترجمه

بعد از آن که شخص خود را از جهت استعداد و پایۀ علمی در زمینۀ اثری که قصد ترجمه آن را دارد ، باصاحب آن اثر برابر یافت و نیز  دست مایه های اولیه را ( از قبیل آشنائی لازم با زبان آن اثر ) و ( نیز به زبان ترجمه و همچنین شناخت روابط آن دو زبان از جهت ریشه و موارد شباهت و مواضع اختلاف ) نزد خود حاصل دید مراحل زیر را طی و در ضمنِ آن نکات مهمی را رعایت می نماید .

 

الف : برای مفردات متن اصلی ، از زبان ترجمه ، معادل یابی می نماید . در این مرحله بذل توجه به موضوع تشابه ( دلالت یک لفظ بر چند معنی ) و ترادف ( دلالت چند لفظ بر یک معنی ) و ... لازم است . زیرا همان طور که گوینده یا نویسندۀ متن اصلی ، با توجّه کافی کلمه ای را برای بیان مفهوم خود مناسب یافته و انجام نموده است . مترجم نیز باید با دریافت مفهوم و معنی هر کلمه ، معادلی که – حتی الامکان – تمام بار معنوی آن کلمه را دارا باشد ، برای آن برگزیند . زیرا گاهی از بین انبوه کلمات فقط یک کلمه پیدا می شود که به راحتی قفل معنی کلمه متن اصلی را می گشاید و تمام معنی آن را در اختیار قرار می دهد . در این مرحله تمام کوشش مترجم باید در راهِ یافتن معادل هائی با این کیفیت معروف گردد . از جمله مواردیکه – در این مرحله – ممکن است مترجم را به اشتباه و زلّت گرفتار سازد . اشتباه خوانده کلمه و درنتیجه گرفتن معنی غلط و دادن معادلی نامربوط و بیگانه ، برای کلمه است .

 

ب : در ترجمۀ کلمات مرکب

1- برای ترکیبات اصطلاحی و کنایه ها باید معادلی را که در زبان ترجمه متداول و مصطلح است پیدا نمود ، چنانچه اگر به این نکته توجه نشود ترجمۀ ترکیبات : تردست ، سبک سر ، چشم سفید و امثال آن کاملاً غریب و نامربوط حاصل می گردد و به همین ترتیب در مقابل « خفیف الظّهر » که کنایه از کمی اولاد و خفیف العارضین که کنایه از « کمی موی صورت » است ممکن است مثلاً « کمر باریک » و « لاغر صورت » داده شود که بسیار نادرست است .

2- انواع مرکب هائی که حکم علم پیدا کرده اند از قبیل اضافی ( عبداله ) ، مزَجی ( بیت لحم ) و ایسنادی ( تابّطَ شَرّاً ) را ترجمه نمی کنند .

 

ج : در ترجمۀ اسم خاص اعم از مفر د مانند « حسن » و یا مرکب مانند ( اسداله ) و همچنین لقب مانند « جواد » و نیز کینه مانند ابوالفضل را ترجمه نمی کنند و در این جا باید توجه داشت که لقب پس از اسم ذکر می شود در حالیکه کینه جای معیّنی ندارد و ممکن است پیش از اسم یا پس از آن بیان گردد .

 

د : در ترجمۀ ضرب المثل ها ، توجه به مقصود ضرب المثل و مورد استعمال آن اهمیّت خاصّ دارد . بنابراین بعد از آن که مترجم ضرب المثل معادلی وجود دارد آن را در ترجمه میآورد . مثلاً در ترجمۀ ضرب المثل « کُلُّ اِنایَرشَح بما فیه  ضرب المثل فارسی » از کوزه همان تراود که در اوست » را می دهد . در غیر این صورت ( یعنی وقتی منابع مختلف این نوع عبارات مانند مجمع الامثال و چهره الامثال و ... نظیر آن در عربی و « امثال حکم » دهخدا و مانند آن در فارسی را با دقت ملاحظه نمود و معادلی نیافت ) با توجه به مقصود و مورد استعمال ضرب المثل ، کلامی مناسب در ترجمۀ آن ضرب المثل می آورد . مثلاً در مثل « زاد الطّین بلَّهً » معادل دقیقی که معنی کلمات آن را در فارسی داشته باشد وجود ندارد در این صورت به مثلی که مفهوم آن را می رساند و در فارسی مصطلح است آورده می شود مثلاً « قوز بالا قوز شدن » و امثال آن .

 

و : در کار معادل یابی برای مفردات متن اصلی ، توجه به نوع متن ( درسی و غیر درسی ، اخلاقی ، عرفانی ، اجتماعی ، سیاسی ، ادبی ، علمی ، نمایشنامه ، فصیح ، عامیانه و لهجه ) ضروری است تا با انتخاب معادل مربوط ، حال اصلی متن را حفظ نماید ، بنابراین دانستن اصطلاحات مخصوص و مستعمل در زمینه ای که متن اصلی بدان مربوط است لازم و ضروری است .

در این جا ذکر این نکته ضروری است که مترجم باید برای کاری که انجام می دهد اهلیّت داشته باشد ، یعنی ترجمۀ یک متن عرفانی در صورتی موفقیت آمیز می شود و حال سخن محفوظ می ماند که مترجم اهلیتی و شناختی داشته باشد و همچنین ترجمۀ یک متن سیاسی بوسیلۀ مترجمی آشنا به سیاست و اصطلاحات مربوطه میسّر و مفید خواهد بود . نیز ترجمۀ یک نمایشنامه موقعی می تواند قابل اعتبار باشد که بوسیلۀ مترجمی آشنا به فنّ نمایشنامه نویسی و عارف به اصطلاحات و دقائق این هنر صورت گرفته باشد در غیر این صورت ممکن است گفتار اشخاص و آرایش صحنه ها و گریم هنرمندان بکلّی متفاوت با اصل در آید . درنتیجه مفهوم و پیام نمایشنامه اصلی را نرساند .

 

ز : در ترجمۀ زبان عربی باید به ویژگی های خاص این زبان توجه کرده ، ترجمۀ صحیح و روشن به وجود آید . این ویژگی ها عبارتند از :

1- موضوع حروف جرّ و استخدام آن ها برای متعدّی کردن افعال لازم است که حائز کمال اهمیّت است ، در این زمینه ذکر موارد زیر به طور خاص ضروری است .

الف : استخدام حروف جارّه در عربی و حروف اضافه در فارسی امری سماعی و منوط است به مراجعه به کتب لغت .

ب : اگر فعلی با حروف جرّی متعدی شده باشد معنی و مفهوم آن جدا و مستقلّ از حرف جرّ   نمی تواند باشد و ترجمۀ فعل بدون رعایت حرف جرّ مسلماً چیزی غیر از مقصود و معنی اصلی است مثلاً در ترجمۀ جملۀ الحیاءُ لا یاتی الاّ بخیر[6] که از کلمات قصار پیامبر اکرم است ترجمه شده است . شرم نیاید الا به نیکی . بدون توجه به تعدیه فعل « یأتی » با حروف جرّ « ب » که به معنی می آورد     می باشد آن را به معنی لازم ( آمدن ) پنداشته اند در حالیکه معنی درست جمله چنین است « شرم جز نیکی ( حاصل ) نیاورد » .

ج : گاهی یک فعل یا شبه فعل با دو یا چند حرف جرّ بمعانی مختلف به کار می رود . مانند الصَّبرُ صَبران : صَیر عَلی ما تَکَره و صَبر عَما تُحِبّ .

در این عبارت تفاوتی که در دو کیفیت تحمّل پذیرش امور ناخوشایند و تحمّل حرمان امور خوشایند احساس می شود . نتیجۀ تأثیری است که تعدیه به حروف « علی » و « عن » به کلمه صَبر داده است و مانند رَغِبت که با سه حرف جرّ ( فی – عن – الی ) به معانی زیر به کار می رود .

رَغِبت فی ... = به ... علاقمند شد ، دلبستگی پیدا کرد .

رَغِبت عن ... = به ... بی میل شد ، بیزار و روی گردان شد .

رَغِبت الی ... = از ... طلب کرد ، خواستار شد .

د: گاهی تعدیه با دو حرف جرّ مختلف ممکن است دو معنی ضدّ حاصل نماید . چنانچه

دَعاله : به او دعا کرد                      دَعا علیه : به او نفرین کرد .

2- یکی دیگر از ویژگی های زبان عربی گستردگی لغات و تعبیرات مختلف از مفاهیم و معانی نزدیک به هم می باشد که این نکته از ترجمه فارسی به عربی حائز اهمّیت است . یعنی در زبان عربی برای تعبیر از چند مفهوم نزدیک به هم عبارات و اصطلاحات خاصّی برای هر یک از آن مفاهیم می آورند . مثلاً مفهوم « آزادی » در زبان فارسی در موارد متعدد و برای حالات و مفاهیم مختلف به کار می رود . مثل

آزاد کردن سرزمین های غصب شده

آزاد کردن سپرده های بلوکه شده

آزادی بیان و گفتار

آزادی عقیده

آزاد کردن زندانیان

آزادی فوری

می بینید که واژۀ آزادی ، از آزاد کردن سرزمین و زندانی و بیان و گفتار و تا آزادی سپرده ها بکار می رود در حالی که این حالت در زبان های دیگر به ویژه در زبان عربی وجود ندارد و یا کمتر وجود دارد و برای هر کدام از موارد اصطلاح و تعبیر خاصی به کار می برند . یعنی در ترجمۀ تمام موارد فوق از به کار بردن فقط معادل آزادی ( الحریّه ) و مشقات آن نمی توان استفاده کرد . مثلاً برای آزاد کردن سپرده های بلوکه شده نمی توان گفت ( تحریر الودائع المالیه ) بلکه بتعبیر بهتر و دقیق تر آن که به ویژه در ادبیات معاصر به کار می رود ( الاخراج عن الورائع المالیه المُحَمده ) می باشد بنابراین ترجمۀ دقیق موارد فوق به این صورت است :

تحریر الاراضی المغتَصبَه                      آزاد کردن سرزمین های غصب شده

الاخراج من الودائع المالیه المحمدَهَ      آزاد کردن سپرده های بلوکه شده

حریه الکلام                                        آزادی بیان و گفتار

حریه الرأی                                         آزادی عقیده

سَراح السُجَناء – اطلاق سَراح السُّجناء   آزاد کردن زندانیان

اطلاق سراح الرَّهائن                             آزاد کردن گروگان ها

الاِفراح السّریع                                      آزادی فوری

مثال دیگر : برای انواع مالیات در زبان عربی ( ضریبه ج ضرائب ) اطلاق می شود . باستثناء مالیات گمرکی که به آن « الرّسوم الجمرکیه » گفته می شود که در زبان فارسی به همۀ آن ها کلمۀ مالیات به کار می رود بنابراین به این نکتۀ حساس که دو نمونه از آن آورده شده در ترجمه بویژه در ترجمه فارسی به عربی باید دقت کرد .

3- باید توجه داشت که در طول تاریخ آمیختگی زبان عربی با زبان فارسی و به کارگیری اصطلاحات مختلف در ادوار مختلف باعث شده است که بعضی از کلماتی که ریشۀ عربی دارند در زبان فارسی به معنائی که امروز عرب ها استعمال می کنند به کار نرود و یا کلمه ای در زبان عربی به معنائی و همان کلمه در زبان فارسی به معنای دیگری به کار می رود . به عنوان مثال :

- کلمۀ « اجراء » یک کلمۀ عربی است که در فارسی به معنی به کار انداختن و برگزار کردن و به کار گرفتن استعمال می شود در حالیکه عرب ها برای این مفهوم از واژۀ « تنفیذ » استفاده می کنند .

- کلمۀ « متخلّف » یک کلمۀ عربی است که در فارسی به معنی خطاکار بکار می رود در حالیکه همین کلمه در زبان عربی به معنی « عقب افتاده » به کار می رود مثل «الشعوب            المتخلّفه »

- کلمه تقلید و جمع آن تقالید در زبان فارسی به معنی پیروی و تشبّه به کار می رود و در حالیکه در زبان عربی امروز به معنی عادات و سنّت ها به کار می رود .

- کلمۀ « شایعه » که کلمه ای عربی است امروز در زبان عربی به صورت اِشاعه استعمال می شود .

- کلمۀ شعور که یک کلمۀ عربی است در فارسی به معنی درک و فهم به کار می رود در حالیکه در زبان عربی به معنی احساس استعمال می شود – و همین طور صدها کلمۀ دیگر که مترجم باید دقیقاً همۀ این موارد را بداند .

4- یکی دیگر از ویژگی هائی که مخصوص زبان است این است که اوّل باید مفهوم عبارتی را فهمدید تا بتوان درست خواند . و آن بدلیل ارتباط ساختاری است که بین رسم الخط و اعراب زبان عربی وجود دارد که مفهوم جمله با اعراب درست آن « فهمیده می شود که متأسفانه در اکثر کتابهائی که به زبان عربی نوشته شده این جزء مهّم که فهم عبارات منوط به آن است حذف گردیده و کتاب ها غالباً بدون اعراب نوشته شده است و همین مسئله موجب اشکالات زیاد از جمله مشکل کردن آموزش و یادگیری این زبان شده است و باید توجه داشت که این مشکل فقط دامن گیر غیر عرب زبان نیست ، بلکه خود عرب ها را هم دچار مشکل و سر در گمی کرده است تا جائیکه بعد از عصر نهضت ادبا و شعرای زیادی پیدا شدند که علم مخالف با زبان عربی به همین شکلی که هست برافراشتند بعضی ها گفتند که اصلاً اعراب را از کلمات زبان عربی حذف کنیم و آخر همۀ کلمات را ساکن بخوانبم . بعضی ها گفتند که به همین زبانی که تکلم می کنیم ( زبان عامیانه ) به همین صورت هم بنویسیم . البته هیچکدام از این داعیه ها  طرفداری پیدا نکرد چون دور از عقل و غیر حساب شده بوده ولی خود دلیل واضحی است بر این امر که زبان عربی در شکل فعلی حتّی برای عرب ها هم مشکل است . بنابراین حق اینست که مطالبی که به زبان عربی نوشته می شود چون اعراب یکی از اجزاء اصلی این زبان است در نوشتار به صورت دقیق باید رعایت شود . حال که بسیاری از کتاب ها بدون اعراب نوشته شده اند بر مترجم است که آگاهی و تسلط کافی به صرف و نحو زبان عربی داشته باشد تا از خطا و اشتباه در امر ترجمه مصون باشد .

 

کاربرد حروف جرّ

حرف باء

معنای اصلی : به معنی برخورد و تماس با شخص یا شیئی به کار می رود مانند اُمسَمتُ باللِصّ یعنی دزر را گرفتم و این گرفتن به معنی تماس و الصاق است یعنی جزئی از بدن یا عضوی از اعضاء بدن دزد را گرفتم . امسکتُ بثوبه – لباسش را با دست گرفتم و در جملاتی مانند مررتُ بالمعلِّم مررتُ به – معنی تماس و الصاق مجازی است یعنی از مکانی گذشتم که معلّم متصل به آن مکان و در ترجمه می گوئیم . به معلم برخورد کردم – دیدار کردم و ...

معانی دیگر حرف باء که در ترجمه بسیار مهمّند :

1- سببیّت و تعلیل : به این معنا که ما بعد حرف حر سبب و علّت ما قبل آن باشد مانند

کُلُّ امری یکافَأُ بِعَمَلهِ و یُعاقَبُ بتقصیره .

انّما یُنکر الدُیاناتِ قومٌ                    هم بِما ینکرونه أُسقیاءُ و

جزی اللهُ الشدائد کُلَُّ خیرٍ              عرفتُ بها عدوّی من صدیقی

یا قومِ انّکُم ظَلَمتُم باتّخاذکه العِجلَ ( بقره – 54 )

فَکُلاِ أَخذنا بذَنبهِ فَمِنهم مَن ارسلنا علیه حاصبا ( عنکبوت ، 40 ) ( هر گروهی را به سبب گناهش مؤاخذه و غذاب کردیم؛بعضی از آن ها را به صیحۀ آسمانی و بعضی را...) .

2- استعانت : مانند سافرت بالصیّاره – و صوتُ الکواکب بالمنظار – الّذی معلِم بالقلم .

فرق بین باء استعانت با باء سبب اینست که باء سببیّه بر سر علت و سببی که باعث حصول معنی قبل از آن شده می آید مثل مات الرجل بالمرض یعنب به علت بیماری . در حالیکه باء استعانت بر اداه و وسیلۀ فعل که واسطۀ بین فاعل و مفعول است قرار می گیرد . مانند فتحت الباب بالمفتاح – قطعت اللحم بالسکین – کتب الرسالۀَ بالعلم .

3- به معنی ظرفیت : و لقد نَصَرَکم الله ببدر یعنی : فی بدر – البخیل من بَخِلَ بالسَّلام .

4- تعدیه : مانند ذهبت بالمریض الی الطبیب – نزل به روحُ الامین – من جاء بالحسنۀ فل عشرُ امثالها.

5- به معنی بدل : و آن جایی است که به جای حرف باء   ( بدل ) را قرار داد بنحوی که معنی تفاوتی نکند مانند : ما یُرضی بعملی عملٌ آخر – ارتضی بالملاکمه ریاضهً اُخری

باء به معنی بدل هم بر سر عمل مأخوذ می آید مانند مثال اول و هم بر سر متروک   می آید مانند مثال دوم یعنی ما یرضی بدل عملی عمل آخر – اَرتضی ریاضهً اخری بدلَ الملاکمه .

مثال دیگر :

اِنّ الّذین اشتروا دُنیا بّآخره           و شّقوَه بنعیمٍ ، ساء ما فَعَلوا

الذین اشترو الضَّلاله بالهُدی

قال استبدلون الّذی هو ادنی هو خیرٌ .

6- به معنی عوض : یا مقابله مانند ( اشتریت الکتاب بعشرهِ دراهِمَ و اشتراه فی باَحَدَ عَشَر درهماً اُدخلوا الجنّهَ بما کنتم تعلمون ( نحل ، 32 ) .

بعِثُ هذا بذلک ( این جنس را در مقابل آن جنس فروختم ) .

فرق بین عوض و بدل اینست که عوض به معنی دادن چیزی و گرفتن چیز دیگر در مقابل آنست امّا بدل به معنی انتخاب یکی در مقابل دو چیز است و آن می تواند از دست دادن چیزی و به دست آوردن چیز دیگر باشد و می تواند بدون از دست دادن چیزی چیز دیگر را انتخاب کند و بنابراین معنای بدل اعم است .

7- به معنی تبعیض : به این معنی که اسم مجرور به یاد جزئی از شیء ما قبل باشد ( عیناً[7] یَشرِبُ عبادُ اله یُفَجّرئنها تفجیراً ) یعنی یشربُ فیها : بندگان خاص خدا از سرچشمۀ گوارایی می نوشتند که به هر جا و به هر گونه که بخواهند آن را جاری می سازند .

8- به معنی مجاوزه : مانند فاسأل به خبیراً – یعنی عنه

یومَ تَری المؤمن و المؤمنات یَسعی نورُهم بین ایدیهم و باَیمانهم ( حدید ، 12 ) [ای رسول خدا بیاد آر] روزی را که مردان و زنان مؤمن ، شعاع نور ایمانشان در پیش روی و از سمت راست آنان با سرعت حرکت می کند .

یومَ تَشَقَّقُ السماءُ بالغُمام . یعنی عَن الغمام – مجاوزت یعنی چیزی از گذشتن و به چیز دیگر رسیدن .

مانند تَرَحَّل عن مکان     ظلم .

9- زائد : مانند جاء الرجُلُ بنفسِه – جائ رجلان بنفسهما – جاءت فریدهً بنفسها .

جاءت النساءُ بِاَنفُسِهِنَ

احسن یزیدٍ – کفی بالله شهیداً ( خدا از جهت شاهد بودن بر اعمال خلق کافی است ) .

اگر فعل ( کفی ) به معنب کفایی کرد یا به معنی اغنی : بی نیاز کرد باشد از این مقوله خارج است و همراه باء زائد نخواهد بود و در آن صورت گاهی به معنی مفعول متعدّی می شود و گاهی به دو مفعول مانند :

قلیلٌ منک یکفیتی و لکن           قلیلُک لا یُقالُ له قلیلٌ

یعنی ( نعمت از جانب تو ، اگر چه کم باشد ، مرا کاملاً بی نیاز می کند ، با آن که نعمتِ کم تو ، کم  نامیده نمی شود  ) .

کفی اللهُ المؤمنین المنالَ و کان اللهُ قویّاَ عزیزا ( احزاب ، 25 ) : و خداوند مؤمنان را در جنگ از احزاب کفایت نمود ( یعنی بی نیاز کرد )

( با فرستادن باد مرمر بر دشمنانشان و با امدادهای غیبی و خداوند صاحب قوّـ و عزّت است )

و اگر کفی با باء زائد و به معنب ( کافی است ) باشد و تمیز نگرفته باشد نیز مفعول به نمی گیرد مانند :

کفی بِنَصر الله لک أن تَری عدُوَّک یَعمَلُ بمعاصی الله فیک .

همین اندازه نصرت خدا بر تو کافی است که ببینی دشمنانت بخاطر موقعیت خدا را انجام می دهند

در این کلام که حدیثی از امام چهارم (ع) است . « أن » حرف مصدری است و تری به تأویل مصدر مفعول به کفی می باشد .

و هُزّی الیک بجذع النَّحلَهِ تُساقِطعَلیکِ رُطَباً جَنیّاً .

تنه درخت را تکان بده بر تو فرو میریزد خرمای چیده شده .

بِحسبِک درهمٌ – خرجتُ فاذا بزیدٍ بالباب .

کیف بِک اِن کان کذا = کیف انت – باء زائد است و انت مبتدا و کیف خبر ( حال تو چگونه است اگر در جریان کار چنین باشد ) . کیف بک اذا اشتدّ الامرُ . چه می کنی اگر کار سخت شود .

الستُ بربّکم قالوا بَلی ( اعراف ، 172 ) انّی الستُ ربّکم .

ما کان بِابی احدٍ ( او پدر هیچ کس نبوده و نیست ) .

ما اللهُ بغافلٍ تعلمون ( بقره ، 85 )

10- برای قسم به کار می رود هم برای قسم استعطافی و غیر استعطافی – قسم استعطافی قسمی است که جوابش جملۀ انشائیه باشد مانند بالله عیلک لا تُطلِبُنی – بربّک هل رحمت النکلی ( تو را به خدا به فرزند از دست داده رحم نمودی )  – بحیاتک أعطفتَ علی الباسَ .

قسم برای جلب عطوفت و مهربانی مخاطب است . تو را به خدا به من ظلم نکن . تو را به جانت آیا به آدم بینوا دلسوزی کرده ای

بِعینَیکِ یا سَلمی ارحمنی           أَبی غیرَ ما یُرضیکَ فی السرِّ و الجَهرِ .

تو را به چشمانت رحم کن به عاشقی که امتناع می کند جز از چیزی که تو را راضی کند .

قسم استعطافی مانند : باللهِ ما امتنعتُ ( به خدا قسم امتناع نکردم ) – بالله لا قطعَنَّ علاقتکم ( به خدا سوگند رابطه تان را قطع خواهم کرد ) .

11- به معنی تفدیه ( قربانت – فدا کردن ) : باَبی انتَ و امّی . ( ابی و امّی غداک ) . قسم به جان تو جهنم را به وجودتان سپر خواهم کرد

12- به معنی فی : مانند : و لقد نصرکم اللهُ ببدرٍ و انتتم اَذِلَِهٌ ( آل عمران ، 123 )

البخیلُ من بَخلَ بالسلام ( فی السّلام ) .

13- به معنی مَعَ و مصاحبت : قیل یا نوحُ اهبط بسلامٍ منّا ( هود ، 48 ) یعنی مع سلامٍ .

سبحانَ ربی الاعلی و بِحمدِه ( مع حمده )

تمرینات :

1-                       جاء بنفسه ( زائد )

2-                       و جزاءُ سَیّئَهً بمثلها ( زائد ) مثل در محل رفع صفت برای سیئهً

3-                       و شَجَرهً تخرُجُ من طور سیناءَ تنبتُ بالدُّهن ( مؤمنون ، 20 )

در این جا باء به معنب مصاحبت است که بالدهن لفظاً جار و مجرور است اما در اصل حال است برای فاعل یعنی مُصاحبتً لِلدَّهن ) .

4-                       الصابرین و الصادقین و القانتین و المنفقین و المستغفرین بالاسحار(آل عمران ،17 ) ( به معنی فی ) .

5-                       الاّ آلَ لوطٍ نجّیناهم بِسَحَرِ ( قمر ، 34 ) ( به معنی فی ) .

لام

ل : در اصل به معنی مالکیت یا اختصاص است .

مالکیت ممکن است حقیقی یا شبه مالکیت باشد مانند

الف : لله ما فی السماوات و ما فی الارض ( بقره ، 284 ) المنزلُ لمحمودٍ ( حقیقی )

ب : شبه مالکیت یا اختصاص مانند : السَّرجُ لِلحسانِ . المفتاح للباب . الباب للبیت .            

الحمد لله رب العالمین – الشکر للوالدین – و ازلفت الجنه للمتقین ( شعر از بهشت احتصاص به متقین داردو به سوی آنان نزدیک خواهد شد ) .

معانی دیگر :

1-                       دلالت بر سبب می کند : مانند لفلان اب یقول الحق و یفعل الخیر ( ینتسب فعلان لاب ) ( فلانی به پدری نسبت دارد که حق می گوید و خیر انجام می دهد ) .

2-                       دلالت بر تعلیل می کند : یعنی ما بعد لام علت و سبب ما قبل آن باشد مانند :

الاکتساب ضروری ، لدفع الناقه و ذل الحاجه – لایلاف قریش ( به جهت انس و الفت افکندن  میان قریش ) .

3- به معنی ( بَعد ) به عنوان ظرف : مانند : کان الخلیفهُ یقصد المسجدَ لاذان الفجر مباشرهً . و یصلی الصبح بالناس اماماً . ثم ینظرُ قضایاهُم . و لا یُغادِرُ المسجِدَ الاّ لِلعَصرِ و قد فرغ من صلابته و نظر شئون رعیتهِ . یعنی بعد اذان الفجر . و ادباء تاریخ نامه های خود را به وسیلۀ لام و به همین معنی می نوشتند مثلاً می نوشتند : کتب هذه الرسالهَ لخمسٍ خلون من شوّال[8] . یعنی بعد خمس لیالٍ مررنَ من شوّال .

مثال دیگر : اقم الصلوه لدلوک الشَّمس الی غسق اللیل ( اسراء ، 78 ) . نماز را بپا دار بعد از زوال ظهر تا مغرب صم للرّویهِ و افطر للرویه ( بعد از دیدن هلال شب اول ماه رمضان روزه بدار و پس از دیدن آن در شب اوّل شوّال افطار کن .

4- برای تقویت عامل ضعیف می آید خاصه آن گاه که عامل بعد از معمول بیاید یا عامل یکی از مشتقات فعل باشد .

انّ ربَّک فعّال لِما یُرید ( هود ، 107 ) اول ما یرید بوده چون مفعول ما است برای قدرت و تاکید بیشتر لام اضافه می شود . جار و مجرور متعلق به اعبرون و دیگر مفعولٌ به در عربی نمی گوییم .

افتونی فی رؤیایَ ان کنتم للرّؤیا تَعیرون ( یوسف ، 43 ) : ( من خوابی دیده ام مرا به تعبیر آن آگاه کنید . اگر واقعاً تعبیر خواب را می دانید ) . تعبرون الرؤیا مفعول به و صریح است . اما وقتی رویا که معمول است ما قیب فعل متعدی قرار گیرد دست فعل به معمول کوتاه تر می شود یک لام جر نیز می آوریم .

و قول علی (ع) : لَعَنَ اللهُ الآمرین بالمعروف التارکین له و الناهین عن المنکر العالمین به

5- لام تبیین : تبیین معنی به این که ظاهر می کند که اسم مجرور و بعد از لام از حیث معنی در حکم مفعول به است و ما قبل آن در معنی فاعل است . بشرط آن که بعد از اسم تفضیل و فعل تعجّب از اغعالی که دلالت بر حبّ یا بغض و به معنای آ نها مانند وُدّ ، یودّ و کُرّه ، ما اکرهُ و امثال آن باشد مانند : ابغض الی المرضی فاعل است .

در این جا مجرور به لام از جهت معنی در حکم مفعول به است ( به خاطر وقوع اثر کلام سابق بر آن نه از جهت اعراب ) یعنی کلمۀ سکون فتعل معنوی است نه نحوی . فاعل معنوی که حبّ را ایجاد کرده و سبب آن است و کلمّ ( المرضی ) مفعول معنوی است نه نحوی . مفعولٌ بهی که حبّ در آن واقع نشده و مانند اینست دو کلمۀ اطاله و هوس . اسم بعد از حب و بغض و و ودِ و کُره فاعل           می باشد .

مثال دیگر : البدوی الصمیم احبّ للصحراء و البصُّ للحَضًرِ .

و ما الکرههُ لِلاستقرار و دوام الاِمامهِ فی مکان واحد .

منظور اینست که بدوی صحرا را دوست دارد ( یحبّ البدوی الصحراء و یُبغض البدوی الحَضَر و یکره البدوی و الاستقوا و از این جا فرق بین لام تبیین و الی مبیّنه روشن می شود و فرق آن بسیار دقیق است و باید در کار برد و ترجمه دقت بیشتری معمول گردد . فرق اینست که مابعد الی بینه در معنی فاعل است ( البته نه در لفظ ) و ما قبل آن در معنی مفعول به است در حالیکه لام مبنیه درست برعکس آنست .

مثال الوالد احبُّ الی ابنه در این جا ابن در معنی فاعل است یعنی ابن محبّ است و والد مفعول به یعنی محبوب و در ترجمه می گوئیم : فرزند پدر را بیشتر دوست دارد .

السکون فی نستشفی احب الی المرضی . المرضی فاعل در معاست .

ایُّ یحب الابنُ والدهُ .

در حالیکه معنی والد احب لابنه درست برعکس است یعنی پدر فرزندش را بیشتر دوست دارد .

 

6- لام به معنای دیگر مانند استغاثه ، تعجّب به معنی مجدد تأکید نفی ) و قسم مانند یا لَزیدٍ للمظلوم – یا لها من صرصارٍ یا للبدور – یا للبحر – لله ذرُّک فارساً – للهِ – و ما کان اللهُ لیُطلِعَکم علی الغیب .

که موضوع علم نحو است و باید به کتب نحوی مراجعه شود .

 

رُبّ

حرف جر زائدی است که دلالت بر قلّت یا کثرت می کند .

و ضابطۀ شناخت دلالت آن فقط قرینۀ حالیه است که از میان جمله مستفاد می شود یعنی دلالت ربّ به قلت یا کثرت را از حالت شکّی که نصّ اقتضا می کند می توان تشخیص داد . مثلاً کسی با حالت شک از عدم مهارت شخصی سوال می کند و می گوید اظنَّکَ لم تماریس الصناعیه و او در جواب می گوید ربّ صناعیهٍ نافعهٍ مارستها  . در این جا ربّ برای از بین بردن شک جملۀ قبل آمده به این معنی که ( در حرفه هایی کم ولی نافذ ورزیده شده ام . ) ( قلّت ) .

یا کسی می گوید اظن انّ اکثر الناس یبغون فی منازلهم ایّام العطله للاستراحه و در مقابل جواب می شود لا ربّ رجالٍ یخرجون الی الصحراء مع عوائلهم ایّام المطله یعنی چه بسیار افرادی که روزهای تعطیل با خانواده های خود برای گردش از خانه خارج می شوند

حال ممکن است قبل از رب جمله ای نباشد در آن جا ضابطه فهم و دریافت و تجربۀ شخصی خواهد بود مثلاً وقتی گفته می شود ربّ عایهٍ مأمولهٍ دَفَت بعیر سعی منی به ندرت اتفاق می افتد که هدف و آرزویی بدون سعی و تلاش بدست آید . تجربه و فهم و آنچه قوانین اجتماع و تاریخ آن را اقتضا می کند – اینست که هدف و مقصد با سعی و تلاش بدست می آید . حال ممکن است گاهی هم بصورت تصادفی عکس آن صادق باشد یعنی روال معمول دلالت می کند که در این جا ربّ به معنب قلّت به کار رفته ، نه کثرت یعنی اگر ترجمه کنیم ( چه بسیار هدف و مقصدی که بدون سعی بدست می آید ) ترجمۀ غلطی خواهد بود .

یا در جملۀ ربَّ صائمٍ لیس له من الصّوم الا الجوع و العطش یعنی چه بسیار روزه داری که از روزه جز گرسنگی و تشنگی بهره ای ندارد ) . یعنی کثرت . چرا به خاطر این که آن چه را از احوال انسان ها و حالات نفسانی آن ها می فهمیم اینست که بندرت کسانی یافت می شوند که حق روزه تمام و کمال بپردازند و صائم حقیقی باشند بنابراین می توانیم براحتی حکم کنیم معنی  فوق چه بسا یا چه بسیار است .

همچنین در جملۀ ربّ خطٍ سعیدٍ یقبل الاراذل من الناس ، بنابر معمول می تواند به کثرت یعنی چه بسیار ترجمه کرد . چه بسا خط شانس سعید به اراذل مردم روی می آورد . کثرت

ربّ کاسیه فی الدنیا عاریه فی الآخره : هان ! چه بسا کسانی که در دنیا در پوشش اند امّا در آخرت برهنه و بدون پوشش می باشند . یعنی زیادند کسانی که باطن و ظاهرشان یکی نیست . کثرت

ربّ قال القرآن و القرآن           . چه بسا قاریان قرآنی که قرآن مب خوانند ولی قرآن به او  می کند . کثرت

ربّ تسقی اثیم یتوب و یصبح من الاتقاء و الصالحین . چه کم اند که آدم شقی گناهکار توجه کند و از صالحین گردد .

گاهی مای زائد بر ربّ داخل می شود و غالباً آن را از عمل باز می دارد و معمولاً در جملات فعلیه بار می رود مانند :

ربّما اوفیتُ فی عَلَمٍ               ترفعن تو بی شمالاتُ .

یعنی ( چه بسیار  که من به قلّۀ کوهی از بزرگی و کمالات فائل آمدم ، در حالیکه جامه افتخار مرا بادهای شمال به حرکتو اهتزاز در می آوردند ) .

-      گاهی ربّ بعد از واو حذف می گردد که بیشتر در شعر به کار می رود مانند :

و بلدهٍ بها انیس ( چه بسیار شهری که در آن مونس و همدمی نیست ) .

و ربّ در این جا حرف جرّ زائد است و اسم بعد از آن لفظاً مجرور و محلاً مبتدا و مربوع است .

 

مذ و منذ

مذ و منذ گاهی بصورت اسم غیر ظرف و گاهی به صورت ظرف و گاهی بعنوان حرف جر به کار می رود .

1-    اسم غیر ظرف است اگر بعد از مذ و منذ اسمی مرفوع بیاید مانند : ما سافرتُ مذ الشهر الماضی . در این جا مذ یا منذ مبتدا است و اسم مرفوع جر . یعنی از ماه گذشته تا حال مسافرت نکرده ام 

2-    بعنوان ظرف است اگر بعد از آن جملۀ اسمیه یا جملۀ فعلیه ماضی باشد مانند ما سافرت مذ الجو مضطربٌ . در این صورت جملۀ اسمیه در محل جر مضافٌ الیه است مثال جملۀ فعلیه اسرعت الیک منذ دعوتی ظرف است مبنی بر سکون یا ضم در محل نصب و ترجمه می شود ( از وقتی که ، از زمانی که ) .

بدا الصبح فیها منذ فارقت مظلماً                فان ابت صار اللیل ابیض ناصعاً

از وقتی که آن جا را ترک کردی    خشک و تاذیک شده است اگر برگردی شب سفید و درخشان خواهد شد .

3- جرف جر اصلی بشرط این که مجرور اسم ظاهر باشد و ضمیر نباشد . دلالت بر وقت بکند و وقت بیا زمان زمان متصرف و معین باشد نه مبهم ، دلالت بر ماضی یا حال ند نه آینده مانند مارأیته منذ یوم السبت الاخیر یا مارأیته مذ ساعتنا و همین طور است اگر بوسیلۀ ادوات استفهام از مقدار زمان  شود مانند منذکم یوماً . منذ – متی منذ ای وقتٍ مسافرت ) و اگر اسم مجرور معرفه باشد و به زمان ماضی دلالت کند به معنی من ابتدائیه خواهد بود . یعنی وقتی گفته می شود ما رأیته منذ یووم الجمعه الماضی یعنی ( من یوم الجمعه ) و اگر معرفه باشد و به زمان حال دلالت کند معنای ظرفیت یعنی (فی ) خواهد داشت یعنی در جملۀ ما رأیته مذ ساعتنا و مذ یومنا یعنی فی ساعتنا و فی یومنا ولی اگر اسم مجرور و نکره معدوده باشد معنی منذ یا مذ ابتداء و انتها ، باهم خواهد بود یعنی به معنب ( من و الی ) در یک جا مانند مارأیته مذ یومین یعنی او را از اول این مدّت تا پایان آن ندیده ام . ما رأیته منذ ثلالثه اشهر ( از سه ماه پیش تاکنون او را ندیده ام ) . شهد کثیراً من الاهوال آخرها نکبته البرامکه منذ ستّه اعوام و از شش سال پیش تا امروز

ابن مالک این معانی را در دو بیت زیر خلاصه کرده است :

و مذ و منذ اسمان حیث رفعا                أَوا أولیا الفعل ، کجئت مذ دعا

و اِن یحروا فی مضیٍ « فکمن »              هما ، و فی الحضور معنی « فی » استبن .

اگر به معنای ماضی باشد و اسم ما بعد خود را جر دهد . اگر به معنای حضور و حال باشد .

 

 

 

کاف

جر جر کاف در اصل برای تشبیه می آید : العلم کالنور . اگر دو اسم مفرد باشند اولی مبتدا و دومی خبر است که کاف بعنوان حرف جر و اسم بعد از آن مجرور است .

علاوه بر آن به معانی دیگر نیز می آید .

1- زائد و برای تأکید ( لیس کمثله شیء ) ( شوری ، 11 ) یعنی لیس کمثله شیئ .

2- به صورت اسم و در معنای اسمی ( مثل ) . در این حالت در محل اعراب های مختلف رفع ، نصب یا جر قرار می گیرد .

لو کان فی قلبی کقدر قلامهٍ          حباً لغبرک ما آتیتک رسائلی

اگر در قلب به اندازۀ ذره ای عشق و علاقه ای به غیر تو وجود داشت نامه ام را به تو نمی فرستم .

یعنی لو کان مثل قدر قلامه حتا لغیرک فی قلبی ( قلامه : ریزۀ قلم ) .

لا تبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذی کالذی ینفق ما له رئاء الناس یعنی ( مثل الذی = حال )( بقره ، 264 ) . ( احسان های خود را با منت گذاشتن و آزار دادن باطل مسازید . که [وضع و حال شما ] مانند آن کس باشد که ثروتش را با ریاکاری ( برای مردم ) خرج می کند ) .

انی اخلق لکم من الطین کهیئه الطیر ( مثل هیئه الطیر ) مفعول به ( آل عمران ، 49 )

من شهد امراً فکرههه کان کمن غاب عنه م من غاب عن امرٍ فرضیه کان کمن شهده ( خبر کان منصوب محلاً ) تخف العقول ، ص 456 حدیثی از امام هادی (ع) ( هر کس ناظر و شاهد کاری باشد و آن را ناپسند بدارد ، مانند کسی است که در آن کار غایب بوده است و هر کس که در عملی حضور نداشته باشد اما به آن امر راضی باشد مانند کسی است که حاضر در آن کار بوده است ) .

و اگر کاف به عنوان حرف جر بکار رود گاهی مای زائده بر آن اضافه می شود و آن را از عمل باز می دارد و اختصاص آن را به اسماء از بین می برد . آنگاه بر سر جملۀ اسمیه و فعلیه در می آید مانند :

الصحه خیر النعم : کما المرض شر المصائب .

الفقر یخفی مزایا المرء ، کما یزنل ثقه الناس بصاحبه .

فقر مزایا و امتیازات انسان را می پوشاند همچنان که اطمینان مردم را به فقیر از بین می برد .

ولی اگر کاف به معنی سبب و تعلیل به کار رود مای مصدری به آن اضافه می شود مانند : و اذکروه کما هداکم ( بقره ، 198 ) یعنی لهدایته ایامکم ( خدا را یاد کنید به جهت آن که شما را هدایت کرد )

و قل ربّ ارحمهما کما  ربیانی فی صغیرا ( سبب تربیتهما ایای فی صغیر ) .

تمرین : ما عاقب الحر الکریم کنفسه ( فاعل ) – مثل نفسه

و لم ار کالمعروف ، اما مذاقه  فحلو ، و اما وجهه فجمیل ( مفعول به )

مانند نیکی ندیده ام امّا مزه .

کاف نقش مفعول به برای اری است .

آن شیرین است و شکل و صورت آن زیباست .

 

معادل افعال غیر شخصی فارسی و عربی

1- باید : معادل آن لام امر ( لیکم الامرابالعدل ) – لابد من (لابد من انتخاب اصلح ) – یجب علی ( یجب علی تتکلم بالعربیه ) – یلزم + ضمیر (یلزم منی ان اسلکت ) – حرف جر ملکی ( علیک ان ادرس ) گاهی کان + لام جر

مانند و لو لا ان سمعتموه قلتم ما یکون لنا ان تتکلم بهذا .

( چرا به محض شنیدن این سخن منافقین نگفتید هرگز نباید چنین سخنی بگوییم ) . یکون لنا ان انجح : باید یا برماست که که پیروز شویم .

2- می بایست و بایستی : معادل آن در عربی آوردن فعل قبل از « لابد » می باشد . مانند : کان لابّد ان تحقق هذه الحاله .

می بایست چنین حالتی پیش می آمد .

کان لابدنا ان نخوص مثل هذه المظاهرات .

می بایست در چنین ماجراهایی وارد می شدیم .

3-بایست – معادل آن ( وجب علی ) یا الزمه ان ) می باشد مانند

وجب علینا ان نصلح عن ذنبه

بایست از گناهش چشم می پوشاندیم .

 

معادل افعال فارسی

1- ماضی مطلق : ضربت – کتب – زدم – نوشت : قد تهذبت فی الجامعه

2- ماضی نقلی : قد + فعل ماضی :   قد ختم القرآن ( قرآن را ختم کرده است ) .

زیرا قد معنای ماضی را به حال نزدیک می کند و ماضی نقلی برای بیان عملی به کار می رود که از گذشته آغاز شده امًاخود آن عمل یا نتیجه اش در زمان حال مشهور است .

3- آیندۀ کامل مانند اکون قد کتبت هذه الرساله . متی قدمت – وقتی جایی من این نامه را نوشته ام .

اذا حجت الدوایه التالیه – و هی صحیحه – نکون قد زرعنا بایدینا بذره انهیار ذلک الصرح الحضاری الکبیر .

اگر این روایت صحیح باشد ما با دست خود بذر نابودی آن کاخ تمدن بزرگ را کاته ایم .

4- ماضی نقلی منفی : از لمّا جازم یا لم + بعد ساخته می شود .

لمّا یصل الطّالب بعد . لم یصل الطالب . که این دو جمله از نظر معنی تفاوت ندارند .

5- ماضی استمراری :کان + فعل مضارع یا ظَلَّ + فعل مضارع

کان هؤلاء یجتمعون فی جوانبت بغداد ( این ها در مغازه های بغداد اجتماع کردند )

 و قد ظَلَّ یَسمعُ هذا الصوت ( هر روز این صدا را می شنوید – و همیشه این صدا را میی شنیدند )

و منفی آن نیز به صورت ما کن + مضارع یا لم یکن + مضارع ساخته می شود .

6- ماضی بعید : کان + قد + فعل ماضی

کان الاطفالُ قد ذهبوا الی بیوتهم ( بچه ها به خانه هایشان رفته بودند ) .

که قبل از ماضی ساده به کار می رود .

ماضی بعید منفی : برای منفی کردن این فعل کافی است فعل ناقص کان را منفی کنیم

اَلَم یَکُن الشیخُ قَد اَقسَم لا یَعودُ الصبیُّ الی الکتابِ ابداً . 

( مگر شیخ قسم نخورده بود که پسرش دیگر به مکتب خانه باز نخواهد گشت . )

و کانت المسائل الفلسفیه حدیثه ال   یومئذٍ فی العربیه اذ لم یکن قد ترجم منها غیر علم النجوم و بعض کتب الطب . ( مسائل فلسفی تازه بود در آن روزگار در زبان عربی چرا که جز به علم نجوم و بعضی از کتب طبّ ترجمه شده بود . )

7-  ماضی ا لتزامی :

این فعل برای بیان عملی به کار می رود که در آن معنی لزوم یا شک و تردید یا تمنی و آرزو باشد و این معانی را از قیود فعل قبل از آن در می یابیم . مانند

او باید رفته باشه (در معنی لزوم  )                لابدّ أن یکون قد ذهب

او شاید رفته باشه (در معنی شک )              یمکن أن یکون قد ذهب

کاش رفته باشه ( در معنی آرزو و تمنی )     لیته یکون قد ذهب

اگر او رفته باشد ( در معنی شرط )               لو یکون قد ذهب

بَعدَ بِضعَهِ ایّامٍ فیما کان « عبدا لباری » یبحَثُ عَن خرائبِ القصر عمّا یکون قد سلم من النّار . خطرت له فکره ( پس از چند روز در آن زمانی که (عبدالباری ) بین خرابه های قصر به دنبال قسمتهایی می گشت که امکان داشت از گزندآتش سالم مانده باشد ، فکری به خاطرش رسید .

نفرض أن تکون نشرت فی هذه الفتره ( بر فرض این که در این مدت زمان منتشر شده باشد ) .

گاهی قد جلوتر از فعل یکون می آید و به معنی شاید می باشد مثل و َظنَّت اَنّها قد تکون رأسها من قبلُ ( گمان کرد که شاید قبلاً او را دیده باشد ) .

8- منفی ماضی التزامی – برای منفی کردن لای نافیه را قبل از یکون اضافه می کنیم .

اِلاّ تکن قد وُفِّقنا فی اقتصادنا فقد وفقنا فی الثقافه و العلم .

اگر در اقتصاد ما موفق نشده باشیم در علم و فرهنگ موفق بوده ایم .

 

مضارع

1-  مضارع التزامی : فعلی است که مربوط به زمان حال و آینده است و در آن معنی لزوم و شکّ و تردید و آرزو و تمنّی باشد ماند شاید برود ، باید برود ، کاش برود . در عربی غالباً این فعل بصورت منصوب می آید .

باید درس بخوانم : علی أن ادرس

می خواهم درس بخوانم : ارید أن ادرس

ممکن است درس بخواهم : یمکن أن ادرس

نمی توانم درس بخوانم : لا استطع أن ادرس

2- مضارع ملموس یا ناتمام

این فعل زمانی به کار می رود که نویسنده یا گوینده بخواهد فعلی را که در شرف وقوع یا در حال وقوع است بیان کند و در  عربی به دو صورت بیان می شود .

الف : با آوردن لام ابتدا بر سر فعل مضارع

     ان الطلاب لیستمعون الی الاستاذ ( دانشجویان دارند به استاد گوش می دهند ) .

ب : با آوردن اسم فاعل از فعل مورد نظر

انا ذاهب الی المکتبه ( دارم به کتابخانه می روم ) . و برای منفی کردن این فعل از ( ما نافیه ) و ( لیس ) استفاده می شود که بر زمان حال دلالت کنند .

ما اعلم کیف یرید أن یکتب هذه الرساله . اکنون نمی دانم چگونه می خواهد این نامه را بنویسد .

و کتاباً آخَرَ لستُ ادری کیف کان یسمّی . و کتای دیگری که فعلاً نمی دانم چه نام داشت .

 

 

انواع جمله از حیث مفهوم

1- جملۀ خبری : جمله ای است که محتمل صدق و کذب باشد و در زبان عربی به دو صورت اسمیه و فعلیه استعمال مس شود .

2- جملۀ عاطفی : جمله ای است که در آن عواطف انسان مانند خشم ، تمنی ، تعجّب و دعا بیان می شود . در مورد سایر اقسام جملات عاطفی در مبحث قیدها بحث خواهد شد و در این جا فقط جملۀ تعجّبی که از اهمیت و کاربردی وسیع برخوردار است می پردازیم

جملات تعجبی                            بصورت قیاسی و غیر قیاسی ساخته می شوند .

الف : قیاسی . همچنانکه می دانید صیغۀ تعجّب در زبان عربی ترکیب ما اَفعَلَهُ و افعل ﺑِ هست که تحت شرایطی که فعل باید داشته باشد و در مکتب نحو آمده است از قبیل اینکه فعل باید ماضی ، ثلاثی ، منصرف ، قابل تعجّب ، معلوم ، تامّ و مثبت بوده و صفت مشبّهۀ آن بر وزن « افعل » نباشد ساخته می شود . اگر فعل دارای این شرایط نباشد برای ساختن صیغۀ تعجّب از افعال کمکی مانند        ( اکثر ، اشدّ ، اقلّ ، اسرَعَ ، اجمل و امثال آن ها ) استفاده می شود مانند : ما اکثَرَ استعداده – ما اشدَّ تکبّرَه .

برای ساختن ماضی و مستقبل صیغۀ تعجّب از کان و یکون استفاده می شود .

ما کان افعَلَه ( در این جا کان زائد است ) . کان زائد و محلی از اعراب ندارد فقط برای دلالت زمان بکار می رود .

ما افعل ما کان فلانُ . ( در اینجا کان تامّه است ) .

ما افعل ما یکون فلان ( در اینجا کان تامّه است ) .

مثال : ما کان امهَرَ الناطقَ : ناطق چه مهارت بود .

ما اغرر ما کان المطر 

و ما اکثر ما کان یزورهُ اقارِبًهُ و اهلُ         فیحملون الیه من ما اَحسَنَ ما یکون البحث . طیّبات الریف ( الایام ص 267 ) .

اَو ما کان اکثر مَن یزورهُ ......

در زمان های دیگر ( یعنی اگر فعل ماضی نباشد ) با استفاده از مای مصدری صیغۀ تعجب می سازیم .

ما اکثر ما کنّا نضیق صدراً بهذه الرموز الفامضهِ ( چقدر از این سخنان رمزی پیچیده دلتنگ می شویم . ) ( ماضی استمراری )

ما اسرع ما ینقلب هذا النفوذ السیاسی بفضل القوه الی نفوذ حربّی استعماری .

چقدر سریع این نفوذ سیاسی به کمک برتری نیرو به نفوذ جنگی استعماری تبدیل می شود .

ما اکثرَ ما ذَکَرَ الفتی اشهُرَ الصیفِ تلک فی اقصی الجنوب الغرنسی ( الایام 598 ) .

چقدر زیاد ، جوان ، خاطرات آن ماه های تابستان در جنوب فرانسه را به یاد می آورد

برای فعل منفی بدو صورت تعجّب ساخته می شود .

الف : فعل منفی مسبوق به أن مصدر می شود مثل ما اجمَلَأن لا یفوت الوقتُ .

ما احسَنَ أن لا یفوزَ الظلمُ .

ب : مصدر فعل مسبوق به کلمۀ عدم باشد مثل : ما اجمل عَدَمَ فوتِ الوقت . از بین بردن وقت چه زیباست .

ما احسن عَدَمَ فوز الظلم . عدم پیروزی ظلم چه زیباست .

گاهی کم خبری نیز بصورت قیاسی به معنی تعجب بکار می رود .

کم نقود لک . چقدر پول داری !

کم کان القاضی یُحسینُ القراره . راستی این قاضی چه خوب می خواند !

کم کان فرحاً مختالاً حین غدا الی الکتاب یوم التسبت فی یده نَسخَطُّ من الالفیه .

چقدر خوشحال و مغرور شده بود هنگامی که روز شنبه با یک نسخه از الفیه راهی مکتب خانه شده بود . ( الایام ص 71 ) .

پ : غیر قیاسی

1- با ترکیب لِلّهِ دَرُّهُ شجاعاً . چه مرد شجاعی است .

لِلّهِ دَرُّهُ جواداً . چه مرد بخشنده ای است .

لِلّهِ دَرَّهُ من کریم أو فارسٍ .

2- با صیغۀ نداء . یا لَکَ من قُوَّهٍ . چه نیرویی .

 یا لها مِن صَحایا . چه قربانی هایی .

یا للهِ لِلمَظلومین .

یا لَها مِن صرصارٍ .

یا لَلمسلمین للمظلومین            .

3- با کلمۀ عَجَبٌ . عَجَبٌ انت جوادٌ علی فقرک . عجیب است شما با حالت فقر بخشنده ای .

عَجَبٌ من مثلک .

4- استفهامی که معنای تعجب در آن است .

الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل .

یعنی کیفَ الفعل فعل ربک . الم تر کیف فعل فعلاً او الفعل رَبُّکَ .

5- با ایراد سبحان الله .

6- گاهی با نعم و بئس معنی تعجب اراده می شود .

بئس المسیر . بئس المُراد .

7- با ( ایّ ) که به ایّ کمالیه معروف است مثل زیدٌ رجلٌ ایّ رجلٌ . زید مرد است عجب مردی .

8- تعبیر ناهیک برای تعجّب به کار می رود . مثل : ناهیک بزید فارساً . که در مقام تعجب و استعطام آورده می شود و مفهوم آن اینست که زید نهایت صفتی را که در شجاعت دنبالش هستی داراست بطوریکه شما را از رفتن دنبال دیگری بی نیاز می کند و به فارسی یعنی زید در شجاعت تو را بس است .

همچنین در جملۀ « هذا رجلٌ ناهیکَ من رَجُل » یعنی این مردی است که از حیث مردانگی تو را کفایت می کند . ولی موقع استعمال فقط معنی تعجّب و مدح از آن اراده می شود جملۀ اول یعنی ( زید عجب مرد شجاعی است ) و جملۀ دوم ( این مرد عجب مردی است ) . از نظر اعراب این کلمه نعت می باشد .

همچنین باید اضافه کرد که در جملات مرکّب وقتی این کلمه بین دو جملۀ تام قرار می گیرد به معنی ( تا چه رسد – بماند ) می دهد . مثل :

       وقوع تغییر أو انقلاب فی القصر تنالون اُجورَکم اضعافاً             ناهیک بحقّ البیعه هنگام وقوع تغییر یا کودتا در قصر   شما پاداش چند برابر می گیرید . حال بماند حق بیعت که دریافت می کنید .

علی دانش آموز تنبل بود ولی محمد زرنگ و این طور گفته شود معنای تعجب دارد : علی در امتحان قبول شد چه رسد به محمد .

 

جملات پرسشی :

در فارسی و عربی سئوال از وقوع عملی در زمان یا مکان یا علت وقوع عمل : حالت وقوع آن بوسیله قیدهایی خاص ایراد می شود این قیدها و معادل های ان ها عبارتند از :

1-  ( فارسی ) چگونه ، چطور ← ( عربی ) کیف

مانند : کیف جاء علیُّ .

گاهی کیف در اثنای جمله برای نشان دادن غرابت و استبعاد چیزی به کار می رود که در آنجا معادل ( تا چه رسد ) فارسی ترجمه می شود و اگر به صورت « چطور یا چگونه » ترجمه شود ترجمه ای نامأنوس و غلط خواهد بود . مانند :

قال : العیبُ محجوبٌ عن النبیّین . فکیف عَنکَ یا امیرَ المؤمنین . عیب بر انبیاء پوشیده است چه رسد به تو ای خلیفه .

هو لا یعرف عن اهله شیئاً فکیف عن الآخرین . او از اهل و خانوادۀ خود چیزی نمی داند تا چه رسد به دیگران .

2- از کجا ← أَنّی . من أَینَ .

مانند : أَنّی حصلت علی کل هذه الثروه . از کجا این همه ثروت به دست آوردی .

3- کی – چه وقت ← متی ( برای گذشته و آینده ) أیان ( برای آینده فقط ) . ایّان یومُ القیامه .

4- چه کسی – کی ← مَن

5- چه چیز – چه ← ما – ماذا

6- چقدر – چند – چند تا ← کم

معمولاً تمیز کم استفهامی منصوب است مانند کم ریالاً دفَعتَ الیه . ولی اگر اداه استفهام مجرور به حرف جرّ باشد تمیز هم مجرور خواهد بود مانند ( بکم ریالٍ اشتریت هذا ) . همچنین اگر بی کم و تمیز آن یک فعل متعدّی واقع شود که مفعول به آم ذکر نشده باشد . واجب است تمیز مجرور به « مِن » باشد مانند : کم تری من کتابٍ فِی المکتبه  . کم اکلتَ من فاکههٍ فی الحفله  . کم فاکههٍ اکلت فی الحفله .

کم اکلتَ فاکههً فی الحفله ← غلط است .

7- چرا – برای چه ← لماذا و ( ما + ل ) و لولا

مثال برای ( ما + ل ) ( مالَکَ لا تأکُلُ ) – امّا لولا زمانی به معنی چرا بکار می رود که بعد از آن فعل مضارع یا ماضی به معنی مضارع بیاید مانند لولا تستغفرون اللهَ ( چرا استغفار نمی کنید ) .

« ربِّ لولا اخَّر تنی الی اجلٍ قریبٍ فَاَصَّدَّقَ ( منافقون آیه 10 ) یعنی پروردگارا چرا اجل مرا به تأخیر نمی اندازی تا بیشتر احسان کنم و صدقه دهم .

8- کدام ← ایُّ

ایّ بیشتر به نکره اضافه می شود مانند ( ایّ رجلٍ رأیته فی الطریق ) . ولی اگر مضاف الیه دلالت به متعدّد بکند می تواند معرفه باشد . مانند ( ایّ الرجالٍ اَحَقُّ الی الاکرام ) .

ایّ الصدیقین تُحِبَّهُ – لِیَبلُوَکُم ایّکم احسنُ عملاً . ضمناً باید توجه داشت که اگر مضاف الیه ایّ معرفه باشد . ضمیری که به آن برمی گردد باید مفرد باشد . همچنانچه در مثال ها مشاهده می شود امّا اگر مضاف الیه نکره باشد ضمیر می تواند مفرد یا مطابق مضاف الیه باشد . مانند : 

( اَیُّ رجالٍ یقرا یا تقرؤون الکتاب ) کدامیک از مردان .

تبصره : هر گاه معنی که ( ایّ ) معمول آنست با حرف جرّ خاصی به کار رود باید آن حرف جرّ بر سر ( ایّ ) درآید مانند فبأیِّ آلاءِ ربِّکُما تکذبان . علی أَیِّ شیئٍ حَصَلتَ .

امّا سؤال از مطلق نسبت یا وقوع فعل یا وجود حالتی یا عدم آن . در فارسی فقط با اداه آیا ساخته می شود که با زبا عربی مقداری تفاوت دارد . با این بیان که اداه هَل فقط برای طلب تصدیق یعنی وقوع نسبت بین مسند و مسند الیه یا عدم آن بکار می رود که جدائی جز ( لا یا نعم ) نخواهد داشت . مثل هَل ذَهَبتَ الی تهران ؟ ( آیا به تهران رفتی ) جواب یا بله یا نه خواهد بود ولی اداه استفهام (أ) هم برای تصدیق و هم برای تصوِر بدون قید و شرط به کار می رود و تصور یعنی این که گوینده از وقوع نسبت اطلاع دارد امّا نمی داند توسط چه کسی و یا کی و یا کجا .... لذا در جواب سؤال از تصوّر ( نعم ) یا   ( لا ) گفته نمی شود بلکه باید جواب همراه با تعیین باشد مانند ( أعلیّا رأیت ام محمداً ) ( أَ اَکرمتَ علیاً ام اَهنته ) اَ قائمٌ انت ام صائمٌ .

ولی باید دانست که استفهام تصدیق بوسیلۀ هل دارای شرایطی است که باید به آن ها توجه شود .

1-فعل منفی نباشد مثلاً نمی توان گفت هل لم یأت علیٌّ .

2-هل بر سر مضارعی که به تعیّن به معنای حال است درنمی آید مثل یعنی نمی توان گفت : هل تَظلِمُنی و انّا مُحِبُّ لَکَ . هَل تَاکُلل الآنَ . زیرا وقتی هل بر سر مضارع آمد معنی آن را مستقبل می کند .

3-هل بر سر اِنّ وارد نمی شود نمی توان گفت هل اِنّک عالمٌ . بلکه از همزه استفاده می شود . درست : أ اِنّک عالمٌ .

4-بعد از هل ام متصله ذکر نمی شود زیرا آوردن ام نشان می دهد که حکم و نسبت اجرا شده و بوقوع پیوسته ولی چگونه یا چه وقت یا توسط چه کسی و ..... مورد سؤال است مثل : أ اَنتَ خالقٌ ام ال.احد القهارُ . در حالیکه آوردن آوردن « هل » نشان می دهد ک متکلم یا سؤال کننده از وقوع نسبت یا حکم یا فعل بی اطلاع است . لذا آوردن هل با ام متصله ایجاد تناقض می کند و اگر چنانچه پس از هل « ام » مذکور باشد ام       به معنی ( بلی ) است مثل هل تستوی الظلمات و النور ام هل یستوی الاعمی و البصیر .

هل ذهبتَ الی تبریز : سوال کننده بی اطلاع از عمل بوده است و پاسخ تصدیق خواهد بود . بله یا خیر .

آیا تاریکی و نور باهم مساویند بلکه کور و بینا باهم مساویند .

5-   هل بر سر جملۀ اسمیه و فعلیه هر دو وارد می شود به این شرط که در جملۀ اسمیه خبرش اسم باشد نه فعل یعنی نمی توان گفت هل علیٌ ذهب . ولی می توان گفت هل انت عالمٌ . هل فتحت الباب .

زیرا آن گاه که خبر بصورت فعل می آید ، در واقع جمله ، جملۀ فعلیه است که برای تأکید روی مبتدا یا فاعل یا به طور کلی تأکید روی اسم مقدّم فعل مؤخر آمده است و در جملات تأکیدی از همزه استفهام استفاده می شود مثل : أَ اَنت فعلتَ هذا ( راستی تو این کار را انجام دادی )

أَ اَمرِ بَنَیتَ هذا القصرَ ( راستی این قصر را برای امر بنا کرده ای ) .

نکته ای که در جملات پرسشی باید به آن توجّه شود جواب این گونه جملات است که در زبان عربی مقداری با زبان فارسی متفاوت است به این ترتیب

الف : اگر جملۀ پرسشی به صورت « مثبت » باشد مانند هل نام الطفل . اگر جواب منفی باشد می گوییم لا و اگر مثبت باشد می گوییم نعم یا اَجَل .

ب : اگر جمالۀ پرسشی به صورت منفی یا با یکی از ادوات نفی باشد مانند اَلَم یَنَمِ الطِّفیُ : اگر جواب مثبتباشد به این معنی که چرا خوابیده است در جواب می گ.ییم . بَلی . امّا اگر جواب منفی باشد یعنی خوابیده است در جواب می گوییم نعم . یعنی انعَم لَم ینِمُ الطِّفلُ .

أَلَستُ بربِّکمَ قالوا بَلی .

 

جملات شرطی

معادل ادوات شرطی و عربی عبارتند از :

1- ( فارسی ) اگر بنابراین در ترجمۀ اذا جاء علی ساعطیه الکتاب می توان گفت اگر علی بیاید بلکه در این جا اذا در معنی ظرفیه یعنی هر گاه – آن گاه ترجمه می شود . زیرا در این جا فصل شرط مشکوک محتمل است . اذا زمانی به معنی اگر ترجمه می شود که فعل شرط محقق بالوقوع باشد مثل : اذا اجتهدت فی سبیل الحق اجتهده سعاده الدّارین .

عربی : الف ) اِن

ب ) اذا ( که به معنی اگر اختصاصاً برای مسبقیل به کار می رود چه فعل بعد از آن ماضی باشد چه مضارع و تفاوت آن با « اِن » اینست که اِن اکثراً زمانی به کار می رود که فعل شرط مشکوک یا محال باشد ولی « اذا » برای امری محقق ّ الوقوع به کار می رود .

ج ) اذ ما ( که به معنی اِن شرطیه است )

د ) « لو » امتناعیه که برای شرط در گذشته به کار می رود و به این دلیل امتناعیه گفته شده است که دلالت می کند بر این که چون فعل شرط اتفاق نیفتاده جواب شرط هم بع وقوع نپیوسته است مثل لو اجتهدت لنجحتَ . فعل « لو » باید ماضی باشد و اگر مضارع باشد به معنی ماضی خواهد بود مثل و لو نشاءُ جعلناهُ اجاجاً . یعنی اگر می خواستیم ...

هـ ) لو شرطیۀ غیر امتناعیه پس از آن غالباً فعل مضارع می آید و به معنی اِن شرط و برای مستقبل به کار می رود و اگر چه فعل به صورت ماضی باشد مانند ( وَ لیَخش الّذین لو تَرَکوا من خلفهم ذریّهً ضِعافاً خانوا علیهم ( نساء ، 19 ) ( باید کسانی که اگر کودکان ناتوانی از آن ها باقی بمانند ، بر آن ها می ترسند ، از خدا بترسند ) .

و ) لولای امتناعیه ؛ که به حرف امتناع موجود معروف است زیرا دلالت می کند بر این که چون فعل شرط تحقق یافته ، جواب شرط محقق نشده است ( لو لا انتم لکنّا مؤمنین )

فکادت تَفرَقُ ؛ لو لا أن تدارَکَتها سفینهٌ اخری .

2-  ( فارسی ) هر که

( عربی ) مَن – مَن یَعمَل خیراً یُجزَ به .

3- ( فارسی ) هر چه

( عربی ) ( ما ) مثل ما تفعلوا من خیر یَعلَمهُ الله ( هر چه عمل نیک انجام دهید ، خداوند می داند ) . گاهی مما به معنی هر چه یا هر چقدر به کار می رود : مما یَقُل لک فلا تقبل منه اکثر مِن قرش . هر چه گفت بیشتر از یک قرش ازش قبول نکن .

حیث به معنی جهت و اعتبار هم هست . من حیث : باعتبار – حیثیت هم از این کلمه است . تمالک نفسه من حیث انه رجلٌ شریف .

4- ( فارسی ) هر جا  هر کجا

( عربی ) اینما – اَنّی – حیثما . اینم یا انّی یذهب صاحت الفضل یُکرَم . حیثما یکثِرُ النفوسُ یکثر التنافس

5- ( فارسی ) هر گاه – هر وقت

( عربی ) متی – ایّان – کلّما – اذا.

6- ( فارسی ) هر طور

( عربی ) کیفما – کیف یا کیفما تجلسُ اَجلسُ . در کیف جملۀ شرط از نظر لفظ و معنی یکی باید باشد در عامل جزم بودن آنهم اختلاف است . افلا تنظرون الی الابل کیف خلقت .

7- ( فارسی ) هر

( عربی ) ایّ – ایّ تُکرم اُکرم .

 

حروف ربط در جملات ساده

حروف ربط ساده که فقط یک جزء دارند عبارتند از :

1- ( که ) معادل آن در عربی عبارت است از أنّ – اِن – و همچنین لو مصدری که غالباً پس از فعل « ودّ » و مشتقات آن بکار می رود : یَوَدَّ اَحَدُهم لو یُعمَّرُ الفَ سَنَهٍ.... و موصولاتی مانند الّذی – التی – ماء سببی که مسبوقبه نفی یا نهی باشد مانند لا تتکبِر فنسقُطَ ( کبر مورز که سقوط می کنی ) ما انا مسیء  فاخاف ( من گناهکار نیستم که بترسم ) .

2- حرف ربط ( تا ) معادل آن حتّی مانند سلامٌ هی حتّی مطلع الفجر . فاء سببی که قبل از جملۀ طلبی غیر از نفی و نهی باشد.مثل اَدرُس فتَنَجح(درس بخوان تا موفق شوی ) .

و گاهی فعل مضارع مجزوم که بعد از جملات طلبی می آید در ترجمه حرف ربط ( تا ) را به دنبال دارد مثل صوموا تصحّوا لا تکذّب تَسلَم .

3- ( یا ) معادل های این حرف عبارتند از :

الف ) اَو : که هم کلمات مفرد و هم جملات را به همدیگر عطف می دهد . اشترلی لماً او خبزاً – الکذب یَسقِطُ صاحِبَهُ نفسیّاً او یَفضیحُهُ .

ب ) ام متصله که گاه مسبوق به همزه استفهام است و گاه همزۀ تسویه . مثل أراکباً جئت ام ماشیاً – پیاده آمدی یا سواری . سواءً علیهم أ آنذرتهم ام لم تُنذِرهم لا یؤمنون و بترسانی یا نترسانی تفاوتی  نمی کند . آن ها ایمان نمی آورند .

البته باید دانست که بین ( او ) و ( ام ) که هر دو حرف عطفند و بعد از همزۀ استفهام می آیند تفاوتی وجود دارد به این ترتیب که اگر کسی بوسیلۀ ( او ) سؤال می کند أ علیَّ عندک او خالدٌ نمی داند که حتماً یک یاز این دو نزد شماست بلکه احتمال می دهد که یکی از آن ها پیش شما باشد یا اصلاً کس دیگری پیش شما باشد بنابراین ممکن است در جواب بگوید ( لا ) یا ( نعم ) یا به همراه تعیین جواب دهید ( نعم علیُّ ) اما اگر به وسیلۀ ( ام ) سؤآل شود أَ علیُّ عندک ام خالدٌ دیگر جواب را با نعم و لا نمی توان گفت بلکه باید تعیین شخص نمود . زیرا در این سؤال ، سؤال کننده می داند که یکی از این دو نزد مخاطب هست پس در جواب می گوید مثلاً علیٌ .

4- ( چه ... چه ) ( خواه ... خواه ) معادل این حرف ربط که اصطلاحاً در فارسی ربط گسسته نامیده می شود عبارت است از :

الف) ام متصله بهمراه همزه تسویه ( سواء علیهم أ أنذرتهم ... ) چه بیم دهی چه ندهی برایشان فرقی    نمی کند .

ب ) اِن تفصیلیه ، که کلمۀ بعد از آن در واقع بدل است برای اسم شرطی که متضمن معنی حرف شرط ( اِن ) است . بنابراین پس از اسماء شرط ذکر می شود . مثل مَن یُجامِلی اِن صدیقٌ و اِن عدوٌ اَجامِلهُ . هر کس با من به خوبی رفتار کند چه دوست و چه دشمن من نیز با او به خوبی رفتار خواهم کرد .

ما تختار اِن دنیا و اِن غالباً فانت مسؤول عنه .

ما نقرأُ اِن جیّداً و اِن ردیفاً تتأَثَّرُ به نفسک . هر چه بخواهی چه خوب و چه بد نفست تحت تأثیر آن قرار می گیرد .

متی ترزی اِن غداً و اِن بَعدَ غَذٍ اَشعَدُ تلقا لَکَ . هر گاه به دیدنم بیایی چه فردا و چه پس فردا – خوشوقت می شوم .

کیفما تاتی اِن راکباَ و اِن ماشیاَ سعدت  .

ج ) هر گاه خبر کان مقدم شده و با حرف عطف « او » به معادل خود معطوف شود .

اِنّ حرفَ الجَرّ - زائدهً کانت او غیر زائده – لا تدخل الاّ علی الاسم . خرف جر چه زائد و چه غیر زائد جز بر اسم وارد نمی شود .

لا یدخل الانسان فی العالم الآخره مؤمناً کل او کافراً او یحاسبه الله .

 

 

حروف ربط مرکّب

1- به محض این که

( هنوز نه .... که ) معادل آن در عربی عبارت است از :

الف ) لم یکد + خبر ..... حتی + فعل ماضی و در زمان آینده لا یکاد + خبر .... حتی + فعل مضارع منصوب .

( فلم یَکد العربُ یستمعون لهذا الغناء حتّی شعفوا به و اقبلوا علیه اقبالاً شدیداً ) .

( عربها به محض اینکه این صدا و آهنگ را شنیدند به آن علاقمند شدند و ز آن بسیار استقبال کردند ) .

( لا یکاد و یَبلُغَ باریسَ حتی یُصرفَ عن الرسالهِ صرفاً عنیفاً )

( به محض اینکه به پاریس وارد می شود به اجبار از کار رساله دست می کشد ) .

ب ) ما اِن .... حتی . مثل ما اِناستیغظت حتّی قویت  استعادت مکانتها الحضاری و الفکریه .

( عرب به محض بیدار شدن ، قومی گشت و ارزش و جایگاه تمدن و تفکر خویش را بازیافت . )

ج ) گاهی « اذا » فجائیه  می تواند معادل چنین حرف ربطی باشد . فالتَفَتُّ فاذا هی قائمهٌ تسعی  به محض آنکه روی گردانیدم او را دیدم که به پا هواسته و پیش می آید .

د ) اِلاّ و .... مثل فلا تُضفِط الزِّرَّ اِلاّ و اِنَّ الخادِمَ خاضِرٌ امامک . ( هنوز دکمۀ برقی را فشار نداده ای که خادم نزد تو حاضر به خدمت است ) .

هـ ) لم  + فعل ..... حتّی . و لَم تقم کلامَها حتّی کانت زینب قد لحقت بمعجونهً فامسکت بثوبها و راحت تَشدُّها نحو الباب .

2- برای این که – معادل این حرف ربط عبارت است از :

الف ) لِاَنَّ و اسمو خبرش مانند لم احضُر فی الصف لانّی کنت مریضاً .

ب ) اذ حرف تعلیل – اعراب از محلی ندارد . مانند لَن تلقوا السّعادهَ اذ ظَلَمتم انفسکم . لن ینفعکم الیوم اذ ظلمتم . انّکم فی العذاب مشترکون . این دو نوع مترادف حرف تعلیل ( زیر ) در فارسی است ولی اگر زیرا معادل آن نباشد و صرفاً به معنی ( برای اینکه ) باشد معادل آن حتّی جارّه است که مجرورش مصدر مؤول از أن یا خبر مقدّر و فعل مضارع است . نقرأ الصحف حتی نعرِفَ الشؤون الداخلیه و الخارجیهَ که در حقیقت جملۀ قبل از حتی سبب جملۀ ما بعد است و اگر چنین نباشد این نوع حتی به معنی ( تا ) یا ( تا اینکه ) می باشد .

مثل : قالوا لن نَبرَحَ علیه عاکفین حتّی یَرجِعَ الینا موسی . ( گفتند همچنان به پرسش او تا این که موسی برگردد .

ج ) لام تعلیل : مانند اقرأ الکتابِ لِاَفهم . ولی اگر لام بر سر مضارع بیاید بعد از کان منفی دیگر به معنی برای این که نخواهد بود بلکه برای تأکید نفی است و اصطلاحاً لام حجود نامیده می شود . ما کان الله لِیظلِمَ عباره .

د ) کی یا لکی . جئت لکی ازورَکَ . برای اینکه تو را ببینم آمدم .

هـ ) مفعول له نیز گاهی به معنی ( برای اینکه ) می باشد . عبرتُ الطریق سهیلاً للتردّد . 

3- اگر چه : معادل این حرف ربط در عربی « و لو » خوانده یا « و اّن » می باشد مثل الدَّنیُّ و لو کَثَر ما له بخیل اَکثِر ضروب البرِّ الاِحسانَ و لو بالکلمه الطیبه. از میان انواع خوبیها بیشتر به نیکی کردن اهمیت بده اگر چه این نیکی کردن تنها با سخن نیک باشد .

4- آن قدر که . این حرف ربط بیشتر به دو معنی به کار می رود یا مقایسۀ بین دو امر می کند و یا ذالّ بر استطاعت می باشد .

الف ) برای مقایسه بین دو امر . از ترکیب ( کما + فعل )

لم اکن اتوقع من علیٍّ اَکما[9] کنت اتوقع من محمدٍ . آنقدر که به محمد امیدوار بودم به علی امیدوار نبودم .

لَم اَکُن اخافُ علیه شیئاً کما کنتُ اَ[افُ أن یتورَّطَ فی ترجمه النصوصِ العربیّه .

آنقدر که نگران بودم و می ترسیدم که در ترجمه متون عربی فرو رفته ، غرق شود ، نگران چیز دیگری برای او نبودم .

لَم أَضِق بشأنٍ قَطُّ مِن شؤون تَقافتنا المصریّه خاصهً و العربیَهِ عامّهً کما ضًعتُ بهذه الآفاق المحدوده

آنقدر که از این تنگ نظریها و افق های دید محدود ، به تنگ آمدم و ناراحت شدم ، از فرهنگ مصریان به طور خاص و فرعنگ عرب به طور عام به تنگ نیامدم .

ب ) بمعنی استطاعت از ( مای موصوله + صیغه های فعل استطاعت ) مثل اجتهدتُ ما استطعتُ الاّ اظلِمُ الصدیق لصداقتِهِ ) آنقدر که می توانستم کوشیدم که به دوستم بخاطر دوستی صادقانه اش ظلم نکنم .

اعدّوا لهم ما استطعتم من قوّه .

اَ قالَ یُقیل یعنی معاف کرد . در فقه هم اقاله به معنی نسخ بیع است . استقال من منعبه یعنی استعفا داد . و چون از ریشۀ قال – یقیل به معنی خواب نیمروزی است ( غیلوله ) احتمالاً به معنی چشم پوشی باشد .

5-                       مگر این که . معادل آن عبارتست از

6-                       الف ) اِلا و ... ( اقیلوا ذوی المرؤات عترائِهم فما یَعتَر منهم عاتِرُ اِلاّ و یَدُهُ بید الله یرفَعه ) از خطا و لغزش های جوانمردان بگذرید که از آنان کسی نمی لغزد ، مگر آن که دست لطف خدا به دست اوست که او را بلند می نماید . ما رأیتَ طیوراً طائرهً اِلاّ و بضربها ماءً جارٍ .

ب ) حتی با أن ناصبه مقدّر : لا یصلح الوالی للحکم حتّی یلزم العدل .

6- آن گونه که ... ( همان طور که ) معادل آن در عربی

الف ) کما : ما استطعتُ أن اجمِلَ الاتکالَ کما حملها علیِ .

حافظ علی صوتیک کما تحافظ علی اخیک .

ب ) مثلما . تتعرَّضُ الفنون علی اختلافها الی هَزاتٍ تطوریه صیغه مِثلما تخضَعُ الاممُ و سایر الاجناس الی تطوّراتٍ تقدّمیه حاسمیه . فنون مختلف دستخوش تحوِلات و دگرگونی های شدید می شوند . همان طور که ملیتها دچار تحولاتی می شوند .

ج ) حیث . گاهی حیث معنی ( آن گونه که ) می دهد . مانند :

لم یستطع معها الشعرا العربی      أن یبقی حیث اراد لَهُ الخلیل بن احمد

با این وجود شعر عربی آنگونه که خلیل بن احمد می خواست نتوانسا باقی بماند

جَلَستُ حیث استتطیع القرارَهَ مرتاحاً .

7- آنچنان ... که . معادل آن مفعول مطلق تأکیدی + حتّی یا بدون حتّی مانند 

تصطَکُّ اسنانُهُ اصطکاکاً ، حتّی رَوَّع رفیقَهُ الصَّبِیُّ ( الایام ج 1 ص 102 ) .

دندانهایش آنچنان به شدت به هم می خورد که رفیقش به وحشت افتاد .

ضًربَتُهُ ضَرباً منه . او را آنچنان زدم که خوابش نبرد .

7-                       بلکه : معادل آن

8-                       الف ) بل . و انّما در اثنای کلام مثال برای انّما

9-                       لیس معنی هذا انّنا لا نجد فی شعرنا المعاصر شیئاً جیّداً ، و انما معناه انّنا نقرأ هذا الشعر فلا شیئاً جدیداً . این بدین معنی است نیست که در شعر معاصر عربی چیز خوبی نمی یابیم بلکه بدین معناست که این شعر را می خوانیم اما چیز بدی حس نمی کنیم .

وَ اِنی لم یُنسِی صفاء السَّماء صَفاءَ وُدّکَ و لارِقّهُ النسیمِ رِقَّهَ حدیثَکَ ، انّما شَجانی و ذکّرنی و لم اکن ناسِیاً .

صفای آسمان ، صفای دوستی تو را و لطافت نسیم لطافت سخنت را از یادم نبرده است ، بلکه مرا اندوهگین ساخته و به یاد تو انداخته است . تو را فراموش نکرده ام . 

 

قیدها

1- قید زمان

الف ) ناگهان . معادل آن کلمۀ بغتتُ یا نجاهً – فتأتیهم بَغتَهً و هم لا یسعرون ( شعراء 202 ) و همچنین اذ و « اذا »فجائیه با این تفاوت که اذا اختصاص به جملات اسمیه دارد و گاهی هم فاء زائد بر سر آن می آید در حالی که اذ بر هر دو جمله وارد می شود . و اذا ظنی یصدقٍ شیئاً فسیئاً حتی یصبِحَ یقیناً ( ناگهان گمان من کم کم به حقیقت پیوست تا به یقین مبدل گشت .

ثُمَّ توغَِلَ علیُّ فی الغابه و اتخذّ طریقاً واضحاً فاذا بحیّه قطارَ تعترض طریقَهُ وَ بینما هو یَسیرُ اذ سمعَ خریرَ ماءٍ ینتهی لنهرٍ قریبٍ و قد اجتمعت عنده الوحوشُ .

ب ) همیشه – پیوسته – همچنان – هنوز هم .

1- معادل این قیود افعال ناقص مارال – ما برح – ما انفَکَّ مافنیَّ – بقی – ظَلَّ می باشد .

مثل : ما نزل بعیداً عن الطغیان . همیشه از عصیانگری دوری کن .

ظلّت نیران الثوره تموجُ فی صدرها – آتش انقلاب همچنان در قلبش موج می زند .

قالوا لَن نبرَحَ علیه عاکفین حتی یرجع الینا موسی . گفتند همچنان به پرستش گوساله ثابت  می مانیم تا موسی به ما بازگردد .

این افعال گاهی به صورت ماضی مثل مازال و گاهی مضارع مثل لا یزال بکار می رود و از نظر معنی هم تفاوتی باهم ندارند . اگر ارادۀ فعل ماضی و گذشته شود قبل از این افعال از کان استفاده می شود .

کان لایزال صغیراً . هنوز کوچک بود .

امّا دو فعل بقی و ظلّ غالباً اگر به صورت ماضی به کار روند بر گذشته و اگر به صورت مضارع باشند بر آینده دلالت می کنند .

ظَلَّ اسمهُ عَلَماً رفیعاً فی عالم الاخلاق و الشرف . اسمش در عالم خلاق و شرف همچنان بلند و چشمگیر بود .

سنظَلَّ مدینین لهم الی الابد – ما همیشه مدیون آن ها خواهیم ماند .

وَ شَهِدَ کثیراً من الاهوال آخر هما نکتبه البرامکه منذ ستّه اعوام ، ظَلَّ ثَلاثَهً نهایتنا     جُثَّه جعفر منصوبهً علی جسیر بغداد . ( حوادث بزرگ زیادی دیده بود که آخرینشان شش سال قبل سرنگونی برامکه بود که همچنان سه سال از آن سال ها جثۀ جعفر را که بر پل بغداد بسته شده بود می دید .

2- از قیدهایی مثل ابداً – دائماً به معنی قیدهای مذکور استفاده می شود .

ج ) هنوز – معادل این قید لما + فعل مضارع مجزوم یا لم + فعل مضارع مجزوم + بعد می باشد .

د ) فوراً – بی درنگ معادل آن در زمان گذشته لم یلبث ( ما لبث ) + أن + فعل ماضی و در زمان آینده ما یلبث + أن + فعل مضارع

فَما لَبِثَ أن جاء بِعجلٌ حَنبذٍ . ( هور / 69 ) پس فوراً گوسالۀ بریانی آورد .

لکنَّ لَسانَه لم یلبث أن انِققَدَ و ریقَهُ لم یَلبثَ اَن جَفَّ . امّا فوراً زبانش بند آمد و دهانش خشکید .

ما یَلبَثُ الشاعرُ أن یستَطردَ الی وصف الصحرا . فوراً یا بلافاصله شاعر به توصیف صحرا می پردازد .

ثمَّ لا یلبثُ النومُ یُخالِطَ اجفانهم فینسّلوا الی مضاجِعِهم و یناموا نوماً هادءا حتّی الصباح ( سپس بلافاصله خواب بر چشمانشان مسلط می شود  سپس به خوابگاهایشان می روند و تا صبح آرام می خوابند ) .

همچنین از قیدهایی مانند فوراً و علی الفور استفاده می شود .

البته با توجه به سیاق مطلب ترکیب فوق ( طول نکشید ، دیری نگذشت ) ترجمه می شود مثل :

( و لکن لم تلبث هذه الحفیظهُ له  ان استحالت الی حزنٍ صامتٍ عمیق .

 

د ) مفعول مطلق نوعی گاهی به معنای قید کمیت ( به اندازه ) می باشد .

احبّهَ مُحَبَّهَ الاَم . او را به اندازۀ فرزندم دوست دارم .

هـ ) ( کما ) گاهی به معنی ( به اندازه ) بکار می رود احبته کما احبُّ ولدی . او را به اندازۀ فرزندم دوست دارم .

و ) معادل قید ( بقدری که ) ( آن مقدار که ) که برای کمیت زمان بکار می رود در عربی « ریتما » می باشد .

و لَمّا وَصَلَها خَرَجَ الحاکِمُللغابه  و التقیا عندَ قریَهٍ علی باب القاهره ، تُعرَفُ بالخندقِ و أَمَرَ باِنزالِهِ و اکرامه و اقامَ ریتما استراحَ .

و غلب علیهما البکاءُ فسکتت ریتما تسترجع قوتَها  .

ثُمّش تَرَکَهُ ریتماعاد بالسُِراج الذی کان فی الحانَهِ .

اِنتظِرنی ریتما اُنهی عملی .

3- قید استثناء . معادل قیدهایی مانند بجز این که – الاّ که – مگ که – مگر اینکه – به جز – غیر از « فارسی ادوات استثناء مثل الاً – غیر – سوی – حاشا ، خلا – عدا – می باشد و برای کاربرد آن ها باید به کتب نحو مراجعه شود .

4- قید نفی . معادل قیدهایی مانند هرگز ، به هیچ وجه ، به هیچ رو ، ابداً ، خیر ، اصلاً هیچ گونه و ... در عربی عبارتست از :

الف ) ظروفی مانند « ابداً » ( در جملات منفی مانند ( لا اقبَلُ هذا ابداً ) هرگز این را قبول نمی کنم

( برای گذشته و حال و آینده به کار می رود ) .

قَطّ ( در جملاتی که به گذشته دلالت می کنند ) ( ما رأیتَهُ قَطّ ) هرگز او را ندیده ام .

عوض ( در جملاتی که به آینده دلالت می کند ) ( ما اعفو عنه عوض ) هرگز او را نخواهم بخشید .

ب ) حاشَ[10] نیز گاهی به معنی هرگز به کار می رود .

حاشَ اللهُ أن یَظلمَ احدااً . خدا هرگز به کسی ظلم نمی کند .

ج ) ادات نفی لَن به معنی هرگز به کار می رود وَ اِن لم تفعلوه و لن تفعلوا .

د ) لام جحود . ما کان الله لیظلم احداً .

هـ ) ایّ آنگاه که از جملۀ منفی و ه عنوان نائب مفعول مطلق واقع می شود معنای ( هیچ ) هیچگونه می دهد .

لم یضطرب علیّ بعد هذه الواقعه ایّ اضطرای – علی بعد از این حادثه هیچگونه خوفی به خود راه نداد .

هـ ) بزودی : معادل این قید علاوه بر سین و سوف صیغه مضارع فعل مقاربۀ یو شک است و به دو صورت ناقص و تام استعمال می شود .

یوشک سعیدٌ اَن یدخُلَ – سعید بزودی داخل خواهد شد ( فعل ناقص ) .

لاَنما توشکَ أن نون شرّاً کلها . زیرا به زودی بکلّی شرّی می شود ( فعل تام ) .

و ) گاهی : معادل این قید علاوه بر کلماتی بر نظیر – احیاناً – فی بعض الاحیان . من حین الی حین کلمه قد می باشد که قبل از فعل مضارع بکار می رود و اصطلاحاً به قد تعلیل معروف است .

فقد کان یتصَوّشفُ و یتکلَّف السحرَ . گاهی خود را صوفی جلوه می داد و گاهی به روز ادعای جادوگری می کرد .

ز ) بارها – چندین بار – از قید مرّات یا غیر مرّه استفاده می شود .

و تذکر انّه شاهَدَهُ مَعَهُ غیرَ مَرّهٍ .

و هو یذکر انّه استطاع غیرَ مرّ أن یصبُرَ هذه القناهَ .

2- قید مقدار ( کمیت ) . قیود مقدار در عربی عبارتند از :

الف ) صفاتی که جانشین مفعول مطلق یا ظروف می شوند مثل کثیراً – قلیلاً و گاهی از حصر  برای  کمیّت استفاده می شود .

احبّک کثیراً – نمتُ قلیلاً .

مانند لم انتظِر الاّ قلیلاً . خیلی منتظر نبوده ام .

و گاهی هم مفعول مطلق بهمراه صفت به کار می رود .

تفَّیر وَجهُ العالم تفّیراً تاماً فی هذا الامد القصیر . ( چهرۀ قدیمی جهان در این مدّت کوتاه کاملاً تغییر کرد ) .

ب ) کلّ و بعض یا صفات تفضیلی که به مصدر فعل در جمله اضافه شده باشد که باز هم نقش جانشین مفعول مطلق را دارند .

رغبتُ فی المطالِعَهِ کُلَّ الرّبه . کاملاً به مطالعه علاقمند شدم .

کان یخاف اَشَدَّ الخوف منه . از او بسیار می ترسید .

ج ) « کاد » و اسم – و خبر آن – که خبر آن باید جمله باشد و فعل آن هم مضارع که بطور معمول معادل قید مقدار ( تقریباً ) در فارسی است .

کاد یَفهم هذا الموضوعً . این موضوع را تقریباً فهمید .

لا تکاد نحسّ شیداً من تاریخه – تقریباً چیزی از تاریخ آن برایمان محسوس نیست .

برای گذشته از صورت ماضی ( کاد ) و برای مضارع از صورت مضارع ( یکاد ) استفاده می شود امّا خبر همیشه بصورت مضارع باید باشد . مثلاً اگر کسی از شما بپرسد آیا هم اکنون می شنوی در جواب می گویید : اَکادُ اسمع ( کمی یا تقریباً می شنوم ) ولی اگر پرسید آیا شنیدی ؟ می گویی کِدتُ اسمَعُ ( کمی یا تقریباً شنیدم ) .

برای منفی کردن آن نیز کافی است یکی از حروف نفی بر سر آن می آید مثل لا تکاد تتغیّر . تقریباً یا چندان تغییر نمی کند . البته باید دانست که در متون قدیمی کاد بیشتر بمعنی نزدیک بود یا نزدیک است بکار رفته است .

تکادُ السموات یتفطّرن منه . نزدیک است آسمان ها از این گفتۀ زشت از هم فرو ریزد

 

 

 


1.یعنی آن را بر وزن رباعی مجرّد ( افعلل ، یفعلل  ) صرف کردند

2. ترجمان القرآن : ص 1 متن

3. فرهنگگ نفیسی ، ج 2 ، ص 847

4. اصول و مبانی ترجمه ، ص 10

5. اصول و مبانی ترجمه ، ص 18

6. شرح فارسی شهب الاخبار ، ص 23 ، کلمۀ شمارۀ 62

7. منصوب است بدل از کافوراً در آیۀ قبل  

8. و اگر بعد از لام به جای خلون بقیت یا بقین به کار رود لام به معنی قبل خواهد بود : کتبتُ رسالتی للیلهِ بقیت .  

9. مای مصدری است و جمله بعد از آن در محل جرّ است و جار و مجرور در متعلق به فعل او مطلق محذوف است .

10. در اصل همان حاشی – حاشا – است .

تهیه و تنظیم مطلب علی پور



منبع : m-alipoor[dot]blogfa[dot]com[slash]post-3[dot]aspx

مطلب علی پور معنی لغوی و وزن , باشگاه دانشجویان , گیلان زمرد درخشان ایران زمین , جهانگردی و مدیریت گردشگری بدون , بهشت صالحین لرستان مراحل , تحقیق علمی آشنای با چهار گوشه , باره تن امام شهید مطهری ره و ,

تبلیغات


تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات