تبلیغات




خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

آیا میدانید برترین عینک سال 2014 نزد افراد معروف همین عینک است ؟

انتخاب آرمین 2afm ، سیروان خسروی ، کیم کارداشیان ، ریحانا ، علیرضا حقیقی و... می باشد

خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

لینک خرید عینک لویی ویتون توضیحات عینک لویی ویتون



عينك خلباني شيشه جيوه اي

glassesRayBan

عينك خلباني شيشه جيوه اي

عينك Ray Ban

به همراه كيف عينك

محصولي متفاوت و منحصر بفرد از كمپاني rayban

با قابليت بازتاب 90 از اشعه هاي مضر افتاب

طراحي برتر ويژه سال 2013

عينك فوق اسپرت با طراحي جديد

شناخته شده به عنوان عينك محبوب هنرپيشگان



روش خريد: براي خريد پس از کليک روي دکمه زير و تکميل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل يا محل کار تحويل بگيريد، سپس وجه کالا و هزينه ارسال را به مامور پست بپردازيد. جهت مشاهده فرم خريد، روي دکمه زير کليک کنيد.

قيمت فقـط : 28.000 تـومان




آخرين امام در نگاه اولين امام 2
شناخت حضورىبهترين راه شناخت مبدء و معاد و لزوم حجّت و واسطه، علوم حضورى انسان است، كه شك بردار نيست. اينك به توضيح اين گونه شناخت، و ارتباط آن با مبدء و معاد و حجّت مى پردازيم: الف: شناخت حضورى ومبدأ آن چه در اين جا به آن عنايت مى شود، تحليل كلامى نورانى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) در شناخت پروردگار است، كه از آن به عنوان نزديك ترين و يقينى ترين راه شناخت نام برده مى شود. اين كلام، انسان را بر قله يقين مى نشاند و دغدغه و حيرت را از انسان پرسش گر مى زدايد و نورانيت آن، همه ظلمت هاى معرفتى انسان را محو مى گرداند: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»( [1] ). «هر كه خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است». ما براى رهايى از ضلالت و گمراهى در سلوك خويش، نيازمند شناخت امام و رسول هستيم و شناخت آنان، كه منذر و هادى اند، منوط به شناخت «ربّ» و «الله» است. بر اساس فرمايش مولا على(عليه السلام) اين شناخت، به آشنايى و معرفتِ خود انسان بستگى دارد، زيرا با شناخت خويشتن، خالق خويش را باز خواهد شناخت. اما انسان چگونه به خودشناسى مى رسد؟ چه ابزار و وسيله هايى او را به اين معرفت مى رساند؟ و چگونه از اين خودشناسى به خداشناسى راه مى يابد؟ درك و آگاهى انسان از خود، يك علم حضورى است و بدون هيچ واسطه و ابزارى براى انسان حاصل است. من قبل از اين كه حواس پنج گانه خود را به كار گيرم، پيش از شنيدن و ديدن و بوييدن و چشيدن و لمس كردن و قبل از بكارگيرى تفكر، خود را يافته ام و خود را مى شناسم. اين چنين نيست كه تا فكر نكنم، هستى ام را احساس نكنم، تا اين كه مانند «دِكارت» بگويم: من فكر مى كنم، پس هستم! قبل از فكر كردن، من و فكر و فعل نَفس يعنى تفكر را درك مى كنم، اين درك و شهود، هيچ واسطه و ابزارى لازم ندارد، زيرا علم من به خود، و علم نَفس به نفس، خود نفس است. حتى «سوفسطائيان»، كه اولين شكّاكان تاريخ اند و در طول تاريخ، پيروانى براى خود يافته اند، در هر چيز كه شك كنند، در اين شكى ندارند، كه خود آن ها هستند كه شك مى كنند و به دارنده شك علم اشراقى و شهودى و حضورى دارند. اين خودآگاهى در خواب و بى هوشى و مستى نيز هست. بوعلى سينا براى توضيح اين مطلب، انسان را به يك تجربه فرضى درون ذاتى فرا مى خواند و مى گويد: «انسانى را فرض كنيد كه در آغاز خلقتش قرار گرفته و هيچ خاطره اى از پيش، نسبت به خود ندارد و مزاج و عقلش در نهايتِ سلامت است و هيچ گونه تماس حسى با بدن خود و ساير اشياء ندارد و در اين حالت در يك فضاى خالى و آزاد و معتدلى قرار گيرد، به گونه اى كه هيچ گونه فشار و تأثير تحريكى بر او وارد نشود; در اين حالت كه از همه چيز غافل است، حتى از بدن و اعضا و حواس و قواى خود، از ذات خود غافل نبوده و نفس خود را مى يابد، و اين اولين ادراك آدمى و واضح ترين دريافت بشرى است، كه از راه حجّت و برهان و استدلال فراچنگ نيامده است»( [2] ). اين بيان بوعلى به «فرض انسان معلق در فضا» معروف است. انسان علاوه بر خودآگاهى بدون واسطه، حضوريات و ادراكات بلا واسطه ديگرى نيز دارد: 1 ـ انسان در خود نيروى تفكر و تخيّل و نيز نيرويى كه اعضاء و جوارح او را به كار مى گيرد مى يابد و به آن ها علم حضورى دارد، و هيچ وقت در بكارگيرى آن ها اشتباه نمى كند، تا به جاى يك نيروى ادراكى، از يك نيروى تحريكى و يا برعكس، استفاده كند، براى نمونه اين چنين نيست كه چون بخواهد در امرى تفكر كند، به جاى فكر كردن، به راه رفتن اقدام كند. 2 ـ من نسبت به افعال خود علم حضورى دارم، چيزى را تخيّل مى كنم، در چيزى مى انديشم، كارى را اراده مى كنم، مقايسه و سنجش و تعقل مى نمايم، و قضاوت مى كنم، و بر همه اين افعال، احاطه اشراقى و شهودى دارم. 3 ـ در خود احساس شادى و غم، ترس و شجاعت، و يا بُغض و محبت مى كنم. اين حالات روانى را مستقيماً و بدون واسطه درك مى كنم. وقتى گرسنه يا تشنه مى شوم بر اين حالت آگاهى پيدا مى كنم. وقتى اين نوع احساسات را دارم، نمى توانم بگويم: شاد نيستم، ترسى ندارم و يا گرسنه نمى باشم. ممكن است معلوم شود گرسنگى ام كاذب بوده، ولى احساس گرسنگى كه در خود دارم، نمى توانم كاذب بدانم. 4 ـ در صفحه ذهن خود نقش ها و تصوراتى را مى بينم، از آتش گرفته تا خاك و سنگ و خورشيد و سياهى و سفيدى، كه درك وعلم به وجود وبودن اين نقشها در ذهن، بدون واسطه به دست مى آيد، هرچند كه واقعيتى نداشته باشد و به وجودى خارج از ذهن براى آن ها معتقد نباشيم. بنابر اين من به خودم، و به نيروها و قواى بكارگيرنده اعضاء، و به افعالى كه از من سر مى زند، به انفعالات و حالات درونى ام، به همه تصوراتى كه در ذهنم نقش مى بندد، دركى حضورى و بلا واسطه دارم، كه چون بى واسطه و شهودى است، جاى هيچ گونه خطا و احتمال كاذبى در آن ها راه ندارد و از هرگونه شكى، پيراسته است. وقتى كه نفس در اين حضوريّات و ادراكات بلا واسطه به تأمل و تفكر مى پردازد، معارف جديدى را پى مى ريزد و حقائق نورانى، وجود او را روشن مى گرداند. آدمى از اين معارف و حضوريّات، به وضعيت، قدر، روابط و استمرار حيات خود شهود پيدا مى كند و از اين مجموعه، به شناخت ربّ و هستى و رسول و دين و معاد مى رسد و نياز به حجّت را با تمامى وجودش احساس مى كند. با شيوه بهره گيرى از حضوريات، پاى استدلال سخت پُر تمكين مى گردد. چگونه اين معارف جديد از آن مجموعه به دست مى آيد؟ چگونه خودشناسى، شخص را به خداشناسى مى رساند؟ وقتى من خود را يافتم و به توانايى هاى وجودى ام آگاه شدم و نيروهاى ادراكى و تحريكى خود را شهود كردم، و فهميدم داراى نيروى تفكر و تخيل و تعقل هستم، و نيرويى دارم كه اعضاى من را به حركت وامى دارد، و از آن طرف، مى دانم زمانى بود كه من نبودم، و سپس بود شدم، و آن چه را كه در اختيار دارم، اختيار آن ها را ندارم و محكوم آن ها هستم، و آمدن و رفتن و ماندنم از خودم نيست; پس بايد خالق و حاكم و مدبّرى داشته باشم كه مخلوق و محكوم و مجبور نباشد و او است كه «ربّ» من است. اثر اين شناخت اين معرفت به ربّ، در من عشق و محبتى به او ايجاد مى كند. زيرا او من را به خودم شناسانده و او است كه من با او خودم را شناخته ام. اين معرفت و عشق در من احساس رفتن و حركت را ايجاد مى كند. اين فقر وجودى، من را به سوى او سوق مى دهد، تا مانند ابراهيم خليل بگويم: (اِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى سَيَهْدين)( [3] ). «به درستى كه من به سوى پروردگارم رهسپارم و او من را هدايت خواهد كرد». و چون موسى از او بخواهم: (رَبِّ اَرِنى اَنْظُرْ اِلَيْكَ)( [4] ). «پروردگارا! خود را به من نشان بده تا به سوى تو نظر كنم». مى خواهم به سوى او دعوت و هدايت شوم و اين جا است كه به داعى و هادى نيازمند مى شوم و ضرورت رسول را احساس مى كنم و به نداى درون و برون لبيك مى گويم. همين احساس كه من را نيازمند رسول كرده، به حجّت و امام بعد از او نيازمندم مى كند، تا از دين و آن چه كه من را با حق ربط داده، گم نشوم و از ضلال و هلاك و نسيان رهايى يابم; و قرآن شاهد صدق اين حقيقت است و به رسول و حجّت بعد از او اين گونه دلالت دارد و مى فرمايد: (وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ اَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللهِ وَ فيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللهِ فَقَدْ هُدِىَ اِلى صِراط مُسْتَقيم)( [5] ). «چگونه كفر مىورزيد در حالى كه آيات خداوند پياپى بر شما خوانده مى شود، و رسول او در ميان شما است، و هر كس به خداوند تمسّك جويد، به صراط مستقيم هدايت شده است». آيه، عوامل هدايت را دو امر مى شمارد; وجود رسول در بين مردم و تلاوت آيات. بعد از رحلت رسول، تنها آيات، انسان را از كفر و ضلالت باز نمى دارد; بلكه او نيازمند كسى است كه جانشين و هم سو با رسول باشد. بدون حجّت و امام، ضلالت از دينِ رسول قطعى است، به همين جهت در ذيل آيه، هدايت به صراط مستقيم را مخصوص كسانى مى داند كه به حق چنگ زده اند، و آن هم چيزى جز حجّت خدا نيست. و اين گونه از خودشناسى به خداشناسى و شناخت رسول و دين و نيز حجّت و امام مى رسيم. ب: شناخت حضورى ومعاد معرفت ديگرى كه من را به حجّت پيوند مى دهد و نيازمند مى كند ـ كه برخاسته از مجموعه حضوريات من است ـ وجود نيروهاى متعدد و استعدادهاى افزون بر ساير موجودات، چون نيروى فكر و عقل و قلب و روح انسانى است، كه بيانگر قدر وارزش من است واين كه از مجموعه آن چه در اطرافم هست بزرگترم و آن ها را از آگاهى ام به تصورات ذهنى مى شناسم و با درك نقش هاى ذهنى و تفاوت آن ها با يكديگر، به واقعيت هستى خارج از خود پى مى برم. (اَوَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فى اَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَ اَجَل مُسَمّى)( [6] ). «آيا در خودشان تفكر نمى كنند كه خداوند آسمان ها و زمين را نيافريده مگر با هدفدارى و زمانمندى معين». كه نتيجه تفكر در نفس و توجه به اين حضوريات، من را به عالم واقع مى بَرَد و به هدف مندى و عالم هستى متوجه مى كند. شناخت من از خود و مقايسه آن با هستى، ارزش من را گوشزد مى كند، كه انسان با اين مجموعه استعدادها، از دنيا بزرگ تر است. و هدف از آفرينش وى، محدود به دنيا نيست. و همين است كه حضرت على(عليه السلام)مى فرمايد: «فما خُلِقت ليشغلنى اكل الطيبات كالبهيمة المربوطة همّها علفها»( [7] ). «خلق نشدم كه خوردن غذاهاى پاكيزه، من را مانند حيوانِ پروارى، به خود مشغول نمايد». و در سخن ديگرى مى فرمايد: «لسنا للدنيا خلقنا»( [8] ). «ما براى دنيا خلق نشديم». محدود به دنيا بودن، اين همه امكانات و استعدادها را لازم نداشت و تنها غريزه كافى بود، تا چون حيوانات لذت را به بهترين شكل انجام دهد و از هر دغدغه و ترس و غم برهد. استعدادها و توانمندى هاى بسيار و انفعالات و حالات روانى، انسان را بزرگ تر از دنيا نشان مى دهد و مى فهماند دنياى ديگرى در پيش روى اوست و عوالم ديگرى را بايد درنوردد، همان گونه كه امكانات جنين در رَحِم، نشانه حركت به دنياى بزرگ تر است. از اين رو حضرت على (عليه السلام) به فرزندش امام حسن(عليه السلام) و همه نسل ها مى گويد: «واعلم انّك انمّا خُلِقتَ للآخرة لا للدنيا»( [9] ). «به حق، تو براى آخرت خلق شده اى نه براى دنيا». عظمت قدر و استمرار حيات انسان، در حوزه هاى بزرگ تر از دنيا و روابط گسترده و پيچيده انسان با خود و هستى، آن چنان است كه: اگر يك ذرّه را برگيرى از جاى***خلل يابد همه عالم سراپاى اين قدر و استمرار و روابط، ضرورت برنامه ريزى و معاد را به دنبال دارد و اين سان برنامه ريزى، از توان غريزه انسان و علم و عقل او بيرون است، زيرا انسان از غريزه ضعيفى برخوردار است و بايد تجربه هاى متعددى انجام دهد، تا بياموزد و دچار خسران نشود. عقل، نورى است كه در محدوده دنيا راه را روشن مى كند و از دنياى ديگر و روابط پيچيده آن، بى خبر است; گو اين كه غريزه و عقل در همان محدوده خود هم نيازمند هدايت هستند. به ناچار كسى بايد براى انسان برنامه ريزى كند و استمرارش را نشان دهد و ضابطه ها را در كنار رابطه ها به او بياموزد. آن كس، بايد از انسان آگاه تر و عالِم بر همه جنبه هاى بشرى باشد، تا بتواند ضوابط را به او ارائه نمايد و وى را از خسران و سوختن برهاند. او كسى جز خالق نخواهد بود، كه هم مى تواند مربى انسان باشد و هم هادى را، به سوى خلق گسيل دارد. او است كه از اين راه و روابط آگاه است و از هر كشش و سستى و نسيانى فارغ مى باشد. و با اين سير است كه سوره قدر تبيين مى شود. چرا نزول قرآن در ماه رمضان؟ و چرا در شب؟ و چرا رجحان آن بر هزار سال؟ و چرا نزول ملائكه؟ و بر چه كسى؟ ميزان معرفت نفس و خودآگاهى او از خود، به گستردگى وجود انسان و ميزان توجه به حضوريات بستگى دارد. همين تفاوت در بسط وجودى است كه تفاوت آگاهى انسان ها را ايجاد مى كند. و براى همين منظور كه نفس بسط يابد و توجه بيش ترى به حضوريات داشته باشد، تا معارف ارزشمند را به دست آورد، در ماه رمضان به رياضت و كنترل نفس امّاره و ـ شب زنده دارى ـ امر مى شود، تا به قدر و ارزش وجودى اش پى ببرد، و نياز به وحى را با تمام وجود احساس كند. و از اين رو است كه در اين شب قرآن نازل شده و همه امورات و برنامه ريزى هاى يك ساله نازل مى شود. بر چه كسى؟ بر كسى كه آگاهى گسترده دارد و بر تمام راه انسان و معاد او واقف است و آزاد از همه كشش ها است. آن كس كه هم سو با رسول است و جامعه را از ضلالت و بن بست به فلاح و رويش سوق مى دهد( [10] ). حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «انا من رسول الله كالضوء من الضوء و الذراع من العضد»( [11] ). «هم خوانى من با رسول خدا، مانند نور با نور و دست به بازو است». اللّهم عرّفني نفسك، فانّك ان لم تعرّفني نفسك، لم اعرف رسولك; اللّهم عرّفني رسولك، فانّك ان لم تعرّفني رسولك، لم اعرف حجّتك; اللّهم عرّفني حجّتك، فانّك ان لم تعرّفني حجّتك، ضللت عن ديني. اللّهم لا تُمتني ميتةً جاهليّة; و لا تُزغ قلبي بعد اذ هديتني. دليل نقلى اثبات حجت ضرورت حجّت در قرآن با تبيين نياز انسان به حجّت و ضرورت آن با توجه به ارزش آدمى، و نيز برهان هاى ديگر عقلى، نوبت به بررسى راه هاى نقلى با استفاده از دو منبع نور، يعنى قرآن و نهج البلاغه مى رسد. اين دو بهترين گواه صادق بر ضرورت و ـ بالاتر از آن ـ وجود حجّت خواهند بود. قرآن كريم در موارد بسيارى بر اين امر گواهى داده و ضرورت وجود حجّت را خبر مى دهد. خداوند بر انسان منت نهاده و او را مورد خطاب قرار داده و براى او حجّت آورده، تا براى انسان كه امانت و مسئوليت را پذيرفته، عذرى نماند. در آيه (47) سوره قصص آدمى در برابر خداوند به محاجّه برمى خيزد، كه: بايد براى ما رسولى مى فرستادى و حجّت را بر ما تمام مى كردى( [12] )، در حالى كه خداوند براى ردّ عذر انسان حجّت را در مرحله آغازين با او همراه كرده است و مى فرمايد: (رُسُلا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللهُ عَزيزاً حَكيماً)( [13] ). «]به تمام انبيا از نوح تا خاتم وحى كرديم[ پيامبرانى كه بشارت دهنده وبيم دهنده بودند، تا بعد از اين پيامبران، حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند و خداوند عزيز و حكيم است». عزّت و حكمتِ كاملِ حق اقتضا دارد با منت گذاشتن بر انسان و مخاطب قرار دادن او، حجّت را بر او تمام كند، تا در فرداى حساب، به بهانه نبود حجّت عذرتراشى نكند. از اين رو آدمى در مقابل پروردگار هيچ عذرى براى عدم انجام حق و نپذيرفتن حجّت ندارد، و اگر به زعم خود برهانى دارد، به نص قرآن باطل و واهى است( [14] ). در آيه ديگر مى فرمايد: (وَ لِكُلِّ اُمَّة رَسُولٌ)( [15] ) «و براى هر امتى رسولى است» و از آن رو كه هر امتى اجلى دارند: (وَلِكُلِّ اُمَّة اَجَلٌ)( [16] ) «و براى هر امتى سرانجامى است» و اين امت مُؤَجّل كه حيات و مرگى دارند، نيازمند رسولى از خودشان هستند تا راه را بنماياند و امت را از ظلمت برهاند: (وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ)( [17] ). «هيچ رسولى را نفرستاديم مگر به زبان قومش». در بيان ديگرى مى فرمايد: (وَ لَقَدْ بَعَثْنا فى كُلِّ اُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ ...)( [18] ) «در هر امتى رسولى را برانگيختيم تا آن ها را به عبوديت و صراط مستقيم دعوت نمايد و از راه هاى انحرافى و عبادت طاغوت بازدارد». ادامه آيه سخن از واكنش مردم در برابر دعوت انبيا است: (فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ ...) انسان ها در برابر دعوت، دو گروه مى شوند; گروهى هدايت مى شوند و دسته اى ديگر به ضلالت تن مى دهند، ولى حجّت بر آن ها تمام است، زيرا انتخاب آن ها با بيّنه و وجود حجّت است. اين آيه بر وجود رسول و حجّت و اهداف او تأكيد و صراحت دارد. قرآن در جاى ديگر مى فرمايد: (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ...)( [19] ) «روزى كه ما هر جماعتى را همراه رهبرشان فرا مى خوانيم» آيه نشان مى دهد آدم ها بر اساس امامى كه برگزيده اند، مؤاخذه مى شوند. اين گزارش از واقعيتى است كه انسان ها بدون امام نخواهند بود، هرچند امام آن ها باطل باشد، گو اين كه بايد از جانب خداوند براى آن ها امامِ حَقّى نصب شده باشد، تا بتوانند انتخاب كنند. آياتى كه براى انسان اهدافى را ترسيم مى كند نيز باتوجه به اهداف و تحقق آن ها، وجود حجّت و رسول را ضرورى مى نمايد، تا توسط آن ها، انسان راهِ رسيدن به اهداف را پيدا كند. از جمله اين آيات، آيه شريفه ذيل است: (اَيَحْسَبُ الاِْنسانُ اَنْ يُتْرَكَ سُدى)( [20] ) «آيا آدمى گمان مى كند كه بيهوده و بدون هدف رها شده است» آيات ديگرى كه در بررسى پيوستگى حُجَج الهى به آن ها به زودى اشاره مى شود نيز به وضوح ضرورت حجّت را مى رساند. ضرورت وجود حجّت از ديدگاه نهج البلاغه على(عليه السلام) در جامعه اى است كه از يك سو جريان رسالت به انحراف كشيده شده است و از سوى ديگر كشورگشايى و تسلط بر زمين هاى خاور دور و امپراتورى شرق ـ ايران ـ و هجوم سيل غنائم جنگى و وفور نعمت ها، تبختر دست اندركاران و تسلط جريان نفاق، و رسوخ يهود را به دنبال داشته است. در چنين شرايطى هجوم فرهنگى و بازگشت مجدد جاهليت و در نهايت ختم همه اين جريان ها به يزيد بن معاويه مشهود است. او به صراحت انكار نبوّت و رسالت كرده و گفته است: لعبت هاشم بالملك فلا***خبر جاء ولا وحيٌ نزل( [21] ) اين وضع مى طلبد على(عليه السلام) بر اصول تأكيد كند و با طرح مجدد اهداف و موازين، جامعه را از ارتداد و انحراف نجات دهد و به آن ها گوشزد كند كه بزرگ ترين خسارت اين است كه جامعه نوپاى اسلامى آن چه را به دست آورده، با متاع قليل و اشياى پستى مبادله نمايد. «ولبئسَ المتجر اَن تَرى الدنيا لنفسك ثمناً و ممّا لك عند الله عوضاً...».( [22] ) «چه بد تجارتى است كه دنيا را بهاى خويشتن ببينى و اين سراى ناپايدار را به عوض آن نعمت ها، كه خدا در آن جهان مهيّا كرده است، بستانى». از اين رو على(عليه السلام)، با تكيه بر مهم ترين اصل، كه در معرض فراموشى است، يعنى حُجَج الهى و ولايت علوى و سيره نبوى مى گويد: با ولايت طاعات قبول مى شوند و عبوديت معنا پيدا مى كند و راه حق و صراط مستقيم روشن مى گردد. على(عليه السلام) به هر مناسبت و در هر فرصتى از رسول و دعوت به او و از بازگشت قوم به احياى سنت رسول الله و كتاب خداوند سخن مى گويد. اين توجه و سعى على(عليه السلام) در دعوت به اهداف، چراغ راهى براى همه كسانى است كه بر انحرافات امروز جامعه حسرت مى خورند و شاهد غارت سرمايه ها، و عقب گردها هستند. كسانى كه بر فراموشى آرمان ها غصه مى خورند، و به سبب بدعت ها به خود مى پيچند، بايد مانند على(عليه السلام) دعوت را شروع كنند، تا آدم ها جاى اهداف را نگيرند و هوس ها جاى ميزان ها ننشيند. براى اين كه خودشان با ديدن اين فشارها از راه به در نروند و به خوارج نپيوندند، و يا در چنگال بايدها و نبايدهاى مصلحتى اسير نشوند، تا با ضعف ها به رشوه قانع شوند و دم فرو بندند، و براى اين كه بر خود يأس را هموار ندارند، بايد از على(عليه السلام) بياموزند كه چه وقت بايد سخن گفت: «نَطَقْتُ حينَ تَعْتَعوُا»( [23] ) و چگونه صبر كرد؟ و به چه دعوت كرد؟ و چگونه دعوت كرد؟ تا از همان راه انحرافى كه رفته اند، برگردند و موانع بازگشت را بردارند. از اين رو است كه على(عليه السلام) در نهج البلاغه بيش تر از همه مباحث، مبحث حجّت را طرح مى كند، چه به عنوان عام و چه به عنوان خاص. على(عليه السلام) تأكيد دارد كه به جامعه بفهماند، خداوند انسان ها را به حال خود رها نكرده است. هدفدارى انسان به گفته مرحوم سيد رضى كم تر خطبه و منبرى بود كه حضرت بر آن قرار مى گرفت، مگر اين كه قبل از شروع به خطبه مى فرمود: «ايّها النّاس اتّقوا الله فما خلق امرؤ عبثاً فيلهو، و لا تُرِكَ سُدى فيلغو»( [24] ). «اى مردم! اطاعت خدا را بكنيد. هيچ انسانى بدون هدف و بيهوده خلق نشده، تا لهو پيشه كند و دل مشغول باشد، و هيچ كس رها نشده تا هرچه بخواهد، انجام دهد و بار تكليف و مسئوليت را وانهد». هيچ فردى بيهوده و بدون هدف آفريده نشده، تا دل مشغول دارد و قواى فكرى خود را به كار نگيرد و متذكر اهدافى كه خدا، برايش رسم كرده نشود و به لذت هاى فنا پذير روى بياورد. هيچ انسانى رها نشده و آزاد نيست و بدون مسئوليت و تكليف نمى باشد، تا هر كارى بخواهد انجام دهد و سرگرم شود و از راه بماند. بنابر اين، خلقت آدمى هدف دار است و عبث نيست، آدمى جهت رسيدن به آن اهداف، داراى برنامه است. به انسان در همه مراحل توجه شده و براى او تكليف و مسئوليتى تعيين گرديده، تا بتواند با مسئوليت پذيرى و انجام آنچه از او خواسته اند، به هدف راه يابد و به ملاقات حق بشتابد. آن حضرت(عليه السلام) در خطبه ديگرى مى فرمايد: «فان الله سبحانه لم يخلقكم عبثاً و لم يترككم سدى و لم يَدَعكم فى جهالة و لا عمى. قد سمّى آثاركم و علم اعمالكم و كتب آجالكم و انزل عليكم الكتاب تبياناً»( [25] ). «خداوند سبحان، شما را به عبث نيافريده وبى هدف وانگذاشته ودر نادانى ونابينايى رها نساخته است. آنچه را بايد به انجام رسانيد معلوم كرده وبه كردارتان آگاه است ومدّت عمر شما را معيّن كرده است. براى شما كتابى نازل كرده است كه بيان دارنده هر چيزى است.»( [26] ) حضرت در ابتداى خطبه به صفات حق، علم و غلبه و قدرت او اشاره دارد. چنين خدايى با اين صفات، خدايى نيست كه بود و نبودش يك سان باشد. او با تو مرتبط است و بر تو مسلط است و بر هر شىء احاطه دارد. در نتيجه تو در برابر چنين خدايى، مسئول هستى و بايد در فرصتى كه به تو داده، عامل باشى، و بار امانتى را كه بر دوش شما گذاشته، به منزل برسانى. كتابش را رعايت كنى و حقوق و تكاليفش را انجام دهى. زيرا حكمت خداوند اقتضا دارد كه هيچ مرحله اى از حيات براى انسان بدون برنامه نباشد. او انسان را عبث و بيهوده خلق نكرده است. او از خلقت هدفى دارد و بعد از خلق، انسان را به خود وانگذاشته و زندگى را براى او پوچ قرار نداده است. اگر خدا براى اين دنيا برنامه اى را تدارك ديده، آدمى را نسبت به آن بى خبر قرار نداده و او را در ظلمت رها نكرده است; زيرا او را به خير و شر و نور و ظلمت هدايت كرد. براى چگونه زيستنِ او، كتاب را نازل كرد و با چه كسى رفتن، نبى و رسول را برانگيخت; و بايدها و نبايدها و راه را با اكمال دينش به پايان برد، پس بر انسان حجّت را تمام و براى او مواضع عذر را بيان كرد. آن گاه حضرت امير(عليه السلام)بعد از مرحله معرفت و شناختِ حق و مبدأ و راه و راهنما، به چگونگى آمادگى آدمى اشاره دارد، و اخلاق و موانع خُلق او را بيان مى كند. چگونه حجّت خدا، بر ما حجّت را تمام كرده و اندكى را جا نگذاشته است; او با تعيين جايگاه آدمى و رابطه او با خالق، بر ضرورت حجّت تصريح دارد. در پايان خطبه، امام آگاهانه مى فرمايد: ملازم راه بودن و از اهداف غافل نشدن، و از امكانات و حجّت باطنى بهره گرفتن، به اين است كه از آنچه زمينه عبث و لغو را فراهم مى كند و موجب فراموشى حجّت باطنى و ظاهرى ـ ذكر و رسول ـ مى شود پرهيز كرد، و آن را تكذيب نمود. هميشگى و پيوستگى حجّت بحث ضرورت وجود حجت، با اشاره به بعضى از دليل هاى عقلى و نقلى آن گذشت. در اين مرحله از دوام و استمرار حجّت سخن مى گوييم. بعد از اين كه ضرورت وجود حجّت براى انسان ثابت شد، به طور طبيعى تا انسان موجود است، بايد چنين حجتى همراه او باشد. در غير اين صورت خلاف آن چه تبيين شد، پيش خواهد آمد. بنابر اين تركيب خاصّ آدمى و ساختمان وجودى او و هدف دار بودن وى و نيز محدود نبودن به دنيا، راه و راهبرى را لازم دارد. قرآن بر اين مطلب و استمرار وجود راهبر، صحّه مى گذارد و نهج البلاغه ـ كه محور بحث ما است ـ نيز بدان اشاره دارد. پيوستگى حجّت در قرآن ابتدا اين بحث را از منظر قرآن، با نگاهى كلّى و گذرا به بعضى از آيات، بررسى مى كنيم و سپس ادامه بحث را در نهج البلاغه پى مى گيريم. قرآن مى فرمايد: (... وَ اِنْ مِنْ اُمَّة اِلاّ خَلا فيها نَذيرٌ)( [27] ). «... وهيچ امّتى نبوده مگر اين كه در آن هشدار دهنده اى گذشته است» شايسته است براى فهم آيه، نظرى اجمالى به سوره فاطر افكنده شود، تا هم از نور هدايت قرآن بهره مند شويم و هم جايگاه آيه را به دست آوريم. سوره فاطر مكى است و در ابتداى بعثت و آغاز دعوت رسول براى جامعه اى كه گروهى از آن، معاند و اندكى سرگشته هستند، مطرح مى شود. سوره با حمد خداوند آغاز مى شود، همو كه فعّال ما يشاء است و مخلوقات به ويژه جامعه انسانى را متحوّل مى كند و بعد از خلق آن ها به تقدير و تدبير و تعيين حدّ و مرز و ايجاد فاصله، همراه با ارتباط بين آن ها اقدام مى كند. آيه از رسالت ملائكه براى تمام نظام هستى سخن مى راند، آن گاه انسان ها را متوجه نعمت هايى مى كند كه توجه به آن ها خالقيّت و رازقيّت و وحدانيّت حق را شهادت مى دهد، و نياز آدمى به اين راه را ثابت مى كند، زيرا به رغم همه موانع و خودفريبى ها، امور به حق رجعت دارد، بنابر اين آدمى بايد باور كند كه راهش تا حق ادامه دارد و محدود به دنيا نخواهد بود، هرچند شيطان او را وسوسه كند. از اين رو انسان بايد دشمنان خود را بشناسد كه آنها او را دعوت به ماندن و توقف در چهارديوارى دنيا مى كنند. بايد باور كند اين ها دشمن او هستند، نه دوست او; هرچند حرف ها و دعوت هاى آن ها، او را خوش آيد. آدمى بايد خوب شود و از لغو گريزان باشد و از بى خيال بودن فاصله بگيرد; در غير اين صورت نرمى مار، نيش او را به همراه دارد و خنكى لذت، گرمى آتش را. به طور طبيعى، آدم ها در مقابل اين تذكّرها و موانعِ شيطانى، دو دسته خواهند شد; آن ها كه با تذكّرها به ادامه راه خود ايمان مى آورند و بر اساس ايمان، اعمال جهت دار را انجام مى دهند، كه خداوند از تقصيرات آن ها خواهد گذشت و براى آن ها اجر در راه بودن و به قرب حق رسيدن را در نظر خواهد گرفت. در مقابل اين ها گروه دومى هست، كه از راه چشم مى پوشد و به خسران تن مى دهد و سوختنِ نرفتن را مى چشد. راستى! در نظام قانونمند هستى كه راهى را براى آدمى قرار داده اند و ضيافتى براى او مهيّا نموده اند، تفاوت ندارد آن كه در صراط قدم برمى دارد، با آن كه به بى راهه و چپ و راست مى گرايد و دشمنانِ او اعمال زشتش را برايش زينت مى دهند و او هم باور كند كه همين راه است! حقّا كه هدايت و ضلالت دست او است، كه اين گونه زمينه ها را فراهم مى كند و حجت ها را تمام مى نمايد، تا آدمى انتخاب كند; آن هم آگاهانه و هوشيارانه، چنان انتخابى كه از آن دفاع كند و با همه گمراهى، آن را توجيه نمايد و تزيين كند و نيكو بپندارد. واى بر ما كه از اين معجزه زنده، كه اين چنين با فرياد، آيه ها را بر ما تلاوت مى كند و آفات و دشمن ها را مى شناساند تا در درياى غفران حق شناور شويم و به ما مى گويد: خوب شويد تا اجر بگيريد، چشم مى پوشيم و كافر مى شويم و خانه دشمن را محل امن خود مى پنداريم; غافل از اين كه در دست دشمن اسير، و در دام او مى سوزيم. ببين چه رسول مهربان و رؤوفى، خود را با تمام وجود وقف ما مى كند و براى ما دل مى سوزاند، تا ما را بسازد وبا وجود اين كه ما زشتى ها را انتخاب كرده ايم و در خانه دشمن منزل گرفته ايم و به خسران نشسته ايم، باز ما را رها نمى كند. (وَاللهُ الَّذِى اَرْسَلَ الرِّياحَ...)( [28] ) «وخدا همان كسى است كه بادها را روانه مى كند...» خداوند در عالم ملكوت، رسولانى به نام ملائكه دارد، و در طبيعت، رسولانى به نام رياح دارد. بادهاى نشأت گرفته از رحمت حق با وزيدن، زمين مرده را روح مى دهند و زنده مى كنند. يادآورى اين نعمت و ارتباط خاص باد و ابر و باران با احياى زمين مرده، معرفتى توحيدى را در انسان زنده مى كند. تنها خداوند است كه چنين قدرتى دارد و او است كه بر قدرت خويش قاهر است و مغلوب آن نمى گردد. عده اى در محدوده اى خاص، ممكن است قدرت داشته باشند، ولى توان اداره چنين قدرتى را ندارند و سوار بر قدرت نيستند، بلكه اسير آن هستند. قدرت فريب شان مى دهد و عزيز نخواهند بود. عزّت و تسلط بر قدرت، خاص حق است و آدمى كه به تسخير طبيعت رو آورده و قدرت مند شده، درياها و كرات را مسخّر كرده و اتم ها را شكافته است، وقتى مى تواند به اين قدرت جهت دهد كه هماهنگ با نظام هستى و خالق آن شود واين ممكن نيست، مگر اين كه به حق اعتراف نمايد و به قدرت او اقرار كند و اعمال و كردارش را جهت دار نمايد، در غير اين صورت نقشه ها و طرح هاى ناشى از قدرت ناهماهنگ، جز گرفتارى و ناامنى، حاصلى به بار نخواهد داشت. امروزه بشر براى اين كه در چنگ قدرت خويش گرفتار نيايد، تصميم به نابودى سلاح هاى مخرّب گرفته است، كه گاه قدرت تخريبى يكى از آن ها، ده برابر زمين را نابود خواهد كرد! اين نقشه ها با همه پيچيدگى و گستردگى، از آن رو كه از جهتى برخوردار نبوده و هماهنگ نيست خريدارى نخواهد داشت، و چيزى جز هلاكت طراحان صحنه را در پى ندارد. (وَاللهُ خَلَقَكُمْ...)( [29] ) بخش سوم سوره مرورى بر كيفيت خلقت آدمى است. تأمّل در پيدايش انسان او را به ادامه راه خود فرامى خواند، و بر خالقيت حق ـ الله ـ گواهى مى دهد; كه چگونه او را جفت آفريد. اين، وحدت حق را گواهى مى دهد. بعد از خلقت، آگاه بودن خدا از انسان مطرح است و وجود كتابى كه همه مراحل سير آدمى را دربردارد، آن گاه بر تفاوت انسان ها اشاره دارد كه گروهى دستاوردى ندارند و گروه ديگرى... تذكر به تحول دو زمان شب و روز، و ماه و خورشيد و تسخير آن ها براى انسان، و زمان مند بودن آن ها، و تذكر اين نكته كه الله و خالق و رازق و عليم و حكيم و قدير، كسى جز ربّ نيست. الله است كه شما را مى پروراند و ديگران هرگز نمى توانند، مربى شما باشند; زيرا كسى بايد مربى باشد، كه بر استعدادها و امكانات انسان واقف بوده، هدف انسان را كه براى آن خلق شده، بشناسد و او جز كسى كه انسان را خلق كرده و به او رزق داده و همه زمين و آسمان ها را مسخر او كرده، نمى تواند باشد. (يا اَيُّهاَ النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقراءُ اِلَى اللّهِ...)( [30] ) «اى مردم شما نيازمندان به سوى خداوند هستيد». چند قسمتى از سوره كه از آن سخن رفت، حمد خداوند و اثبات خالقيت و الوهيت او، از راه توجه به نعمت ها و چگونگى خلقت و تدبير و مرحله اى بودن اشيا بود. در اين بخش خطابى ديگر به جميع توده ها به چشم مى خورد، تا افتقار ذاتى خود را دريابند و آن را با غناى ذاتى حق پيوند بزنند، و بر غناى حق متّكى باشند. احساس نياز به خدا، به آدمى مى فهماند براى حيات و تداوم آن بايد بر غناى او تكيه كند، كه او غنى و بى نياز است. اگر خداوند اراده كند، انسان ها را از صحنه هستى مى زدايد و خلق جديدى ايجاد مى كند. از آن جا كه انسان ها فقر ذاتى دارند و همه محتاجند، هيچ كس توانايى برداشتن بار ديگرى را ندارد، و هيچ انسانى ـ چه به طور فردى و چه به صورت جمعى ـ توان اداره امور ديگران و حلّ مشكلات و زدودن فقر آنان را ندارد. هرچند امروزه بشر ادعاى بى نيازى از خدا و استغناى از انبيا و رسولان الهى را دارد، ولى اين فقر را كسى احساس مى كند، كه براى زندگى خود ادامه اى را باور دارد و خود را محدود به حيات دنيوى نمى داند. او عوالم ديگرى را احتمال مى دهد ودر اين راه دراز بابضاعت و توشه كمى كه دارد، به حق و دستگيرى او نياز پيدا مى كند. و آهش را بلند مى نمايد و مى گويد: «آه من قلّة الزاد و بُعد الطريق»( [31] ) «واى از كمى توشه و دورى راه» ولى آن كس كه جهان بينى اش تا نوك بينى اش است و (وَلَمْ يُرِدْ اِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا)( [32] ) «جز زندگى محدود دنيوى چيز ديگرى را نمى خواهد» تنها به همين قانع است. او با كسى كه عوالمى را فرا روى خود مى بيند، يكسان نخواهد بود و هم سو نخواهد شد، زيرا او رفتنى، و اين ماندنى است. او شدن است واين گنديدن، او نور است واين ظلمت، او حرارت است واين برودت، واو حيات است واين مرگ.( [33] ). پس اين آدمى كه خالقيّت و رازقيّت و الوهيت و ربّانيّت الله را شهادت داد، و با سير و تأمل در هستى و در خلقت خويش و انسجام جهان، به غيب و ادامه راه و وجود عوالم ديگر ايمان آورد، ناظر خواهد بود كه خداوند در هر طبقه اى از مخلوقات خويش رسولانى دارد; چه در عالم امر و ملكوت و چه در عالم طبيعت و جبروت. وقتى او بر فقر ذاتى خويش به الله آگاه شد و به اين مرحله رسيد كه از طريق غريزه و حس و تجربه و تعقل، نمى تواند پاسخ گوى نيازهاى خود باشد، خود را نيازمند رسول مى بيند و به وحى رو مى آورد، تا از ظلمت برهد. در اين صورت، رسول براى او منذر مى باشد، و او را به يادآورى نعمت ها و آشنايى با فقر خود و آگاهى از تمامى راه و دورى از آفات و موانع و دشمن، وامى دارد و سايه رحمت را بر او مى افكند، و او را به پايان راه خود واقف مى كند. اين سنّت در حيات انسان ها و همه امت ها جارى است. خداوند با توجه به اين نياز، آدمى را در هر مرحله به خود واننهاده، براى او نذير و بشير را به عنوان رسول و حجّت فرستاده است; (إِنّا اَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَنَذيِراً وَاِنْ مِنْ اُمَّة إلاّ خَلا فِيها نَذِيرٌ)( [34] ). «ما تو را به حقّ، بشارتگر وهشدار دهنده گسيل داشتيم، وهيچ امّتي نبوده مگر اين كه در آن هشدار دهنده اى گذشته است» هيچ امتى از انذار دهنده و حجّت خالى نخواهد بود. اگر «خلأ» را از «خلأ»يى كه حرف آخر آن همزه است، اخذ كنيم، به اين معنا است كه هيچ امتى نخواهد بود مگر اين كه انذار دهنده اى در آن ثابت باشد. همراه هر امتى، استمرار نذيرى را شاهد هستيم و آخرين امت ـ امت آخر الزمان ـ از اين سنت الهى استثنا نشده است، زيرا رسولى همراه با حق و با دو مؤلفه نذير و بشير بودن ارسال شده است; هرچند كه انسان ها همچون ساير ملل در مقابل دعوت او دو دسته شدند; مدبرين به حق، كه او را تكذيب كردند، و به اخذ عزيز ـ عذاب شديد ـ گرفتار آمدند; و مقبلين به حق، كه پذيراى دعوت حق شدند و براى بى نهايت، بار و توشه خود را بستند و تا نور رهسپار شدند. (اَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً...)( [35] ). «آيا نديده اى كه خدا از آسمان، آبى فرود آورد» جلوه ديگر حق اين است كه خداوند از همين آب، چگونه ميوه هاى مختلف با رنگ هاى متفاوت به وجود مى آورد، با اين كه همه با يك آب، آبيارى شده اند. در ميان كوه ها راه هايى ورگه هايى با رنگ هاى سفيد و قرمز و سياه پر رنگ، آفريده است. در ميان انسان ها و ساير جانداران اين تفاوت رنگ ها و اين اختلاف چهره ها مشهود است، و تأملى را طالب است، تا با نظاره اين جلوه هاى جمال طبيعت، انسان به خالقيت و ربوبيت و جمال حق آگاه شود و در برابر او به خشيت و تواضع برسد. خداوند با اتمام رسالت و انقطاع وحى، امت را رها نكرده و به آن ها علمايى را ارزانى داشته كه در برابر حق، تسليم و خائف اند و كتاب او را، هم خود تلاوت مى كنند و بر تلاوت آن استمرار دارند و هم بر كسانى كه به خويش آگاه شده اند و ادامه حيات خود را باور دارند، آن را تلاوت مى كنند. آنان نماز را، با تمام حدودش، بپا مى دارند و از آن رو كه نماز، عمود دين است، با بپا داشتن آن، دين رسول را بپا مى دارند و آن را احيا مى كنند، كه اقامه نماز با قيام به نماز وخواندن آن، تفاوت دارد و مراد از اين عالمان، در درجه اول، ائمه(عليهم السلام) هستند، كه خود فرمودند: «نحن العلماء»; عالم ربّانى و واقعى، تنها ما هستيم و شيعيان مامتعلم و طالب علم مى باشند. اين كتابى كه با خود حكم، حكمت و حكومت دارد و نورى است كه راه را مى نماياند، حافظ مى خواهد و همراه مى طلبد، تا خاموش نگردد و وارونه نشود و تنها در جهت هدفِ خود، به كار رود. (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا...)( [36] ) «سپس اين كتاب را به آن بندگان خود كه ]آنان را [برگزيده بوديم، به ميراث داديم». تا رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) هست، خود حافظ و مفسّر آن است، ولى با رفتن رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) وارث او كيست، تا بر امتش شاهد و راهنما باشد وكتاب را حافظ و پاسدار؟ از اين رو است كه خداوند، هرچند رسول را آخرين پيامبر قرار داد، ولى امت را از حجّت محروم نكرد و كتاب را به كسانى كه آن ها را برگزيد داد. آن ها از صاف ترين و خالص ترين افراد، پس از رسول و از شجره نبوت بودند، و خدا اين ثمرات را از آن درخت چيد و برگزيد. به گواه همه منابع تاريخى رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) مكرر اعلام كرد: «انّي تارك فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي أنّهما لن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض ما ان تمسكتم بهما لن تضلّوا ابدا»( [37] ). «من در ميان شما دو چيز نفيس مى گذارم، يكى كتاب خدا وديگرى عترتم كه خاندان من هستند واين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند وتا زمانى كه به اين دو چنگ زنيد، گمراه نمى شويد.» اين حديث متواتر، بر پيوستگى حجت هاى الهى در كنار خاتميت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) تا پايان تاريخ گواهى مى دهد و اين سنتى تغيير ناپذير است. ما جانشينان كسانى هستيم كه در مقابل دعوت حق دو گروه شدند; مؤمن و كافر. اين سير را در مدتى بايد بپيماييم تا رحمت خداوند بر ما ببارد و غم و حزن از ما برهد و بر حوض كوثر، نزد رسول وارد شويم. بارالها! تو بر ما حجّت را تمام كردى و ما را از امت رسولت قرار دادى; بر ما ببخش، تا قدرشناس باشيم و به حبّ دنيا روى نياوريم و دشمن محمد و آل محمد(عليهم السلام) نگرديم. خدايا! ما را اهل تلاوت قرآن بگردان، تا مشمول شِكوِه رسول نشويم كه فرمود: (... يا رَبِّ اِنَّ قَومِى اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً)( [38] ). «پروردگارا به راستى قوم من اين قرآن را در شكل مهجورش برگزيده اند». پيوستگى حجّت در سوره مؤمنون آيه ديگرى كه شاهد استمرار حجج الهى است، اين آيه است: (ثُمَّ اَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا...)( [39] ). «باز فرستادگان خود را پياپى روانه كرديم» تأمل در اين سوره( [40] ) و توجه به شروع و ختم آن و تدبر در سياق آيات، علاوه بر اين كه موجب هدايت و نقصان ضلالت است، بيان كننده سير تاريخى ادوار مختلف بشر با رسولان الهى و برخورد توده ها با آنان است. تقسيم بندى اجتماعى به دو گروه مؤمن و كافر، با نگرشى بر خلقت انسان و عبث نبودن خلقت و رابطه انسان با معاد، همگى تأكيد اين است كه انسانِ هدف دار نياز به حجّت دارد، تا او را به صراط مستقيم و عبوديت حق دعوت كند. اين حجّت در هر امّت و قومى است تا حجّت خدا را بر آن ها تمام كند، و عذر بشر را در عدم ارسال انبيا و نبود حجّت رد كند. سوره بيان كننده اين نكته است كه ما رسولان را يكى پس از ديگرى فرستاديم. بعد از اين كه انسان را در بهترين شكل خلق كرديم و راه هاى آسمانى را بر او گشوديم، او را با خود مرتبط كرديم و از نعمت هاى زمين و آسمان در شكل هاى مختلف او را بهره مند كرديم و از او غافل نبوديم. بعد از بيان اين سنّت جارى، خداوند به ترتيب از رسولان اولى العزم، از نوح(عليه السلام) تا محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را نام مى بَرَد و دعوت او را به صراحت ذكر مى كند: (وَ اِنَّكَ لَتَدْعُوهُم اِلى صِراط مُسْتَقيم)( [41] ). «به طور قطع تو آن ها را به راه راست مى خوانى» يكى از لوازم دعوت به صراط مستقيم، معرفى هادى وراهنماى راه وحافظ ميراث رسول است. در روايت آمده است، عبوديت ـ كه به تعبير قرآن صراط مستقيم است ـ بدون معرفت امام ممكن نخواهد بود( [42] ). در دعوتِ رسول، دعوت به امام مطرح است. در تفسير قمى صراط مستقيم به ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) تفسير شده است( [43] ). راستى! چرا سوره با ذكر صفات مؤمنان شروع مى شود؟ شروعى متفاوت با سوره فاطر. از پايان راه سخن مى گويد و از وارثان فردوس، كه آن را اعلى درجات بهشت مى گويند. آن گاه از خلقت مؤمن مى گويد، و در اثناى كلام از كفار سخن مى راند كه همه آن ها در امت هاى متفاوت و قرون مختلف، يك اشكال مى كنند كه اگر خداوند لازم مى بيند رسول بفرستد، چرا بشر مى فرستد و ملك نمى فرستد؟ آيا اين حكايت از آن ندارد كه آدم ها خودشان را باور نكرده اند و به قدر خود آگاه نيستند كه انسان را براى انجام رسالت الهى شايسته نمى دانند؟! (فَتَبارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ)( [44] ) «آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است» بايد انسان ها به عظمت خويش راه يابند و خود را حقير نشمارند، تا براى شان بهت انگيز نباشد كه دنياهاى ديگرى هم هست و انسان محدود به اين هفتاد سال نيست و بعد از مرگ مبعوث مى شود و زندگى را شروع مى كند. او نبايد گمان كند عبث و بيهوده خلق شده تا رويش خود را از دست بدهد، و در تاريخ تنها به صورت احاديثى بماند كه زبانزد مردم است، وآثار حياتى از او باقى نماند وفقط به صورت اخبارى در داستان ها وقرآن از او گفتگو شود، وهمچون خار وخاشاك خشك شده بى مقدارى شود كه «خفّت موازين» دارد وكفه ميزان اعمالش سبك است. اما آنان كه دعوت انبيا را لبيك گفتند، چون به ارزش خود واقف شده و به ادامه راه خود ايمان آورده بودند، با معيارهاى پابرجا به رويش رسيدند و ريشه دواندند و به ابديّت پيوستند و وارث فردوس گشتند. راستى! قرآن معجزه جاويدان است. نه از هدايت كم مى گذارد و نه از ارائه هدايت ناتوان و عاجز است; نه اختلافى در آيات دارد و نه از انسجام و استحكام كاستى دارد. بايد اعجاز قرآن را در اين ديد كه چگونه در وجود انسان جريان مى يابد و تار و پود او را مى تند و او را زير و رو مى كند تا به صراط مستقيم بازگرداند، نه تنها در الفاظ قرآن، كه امروز ديگر عربى نمانده كه مجادله لفظى بكند و غير عرب بگويد: اگر اعجازش در الفاظ هست، پس حجّت بر ما تمام نيست. بايد اعجاز را در چيز ديگرى جستجو كرد كه امروزه براى همه مدّعيان هدايت و معتقدان به خرد نيز معجزه باشد. بارالها! دل هاى ما را از غل و زنجيرهايى كه بر آن بسته شده وارهان، تا به فهمِ قرآن نائل آييم و ما را از همزات شياطين به دامن كبريايى خود پناه ده! سوره رعد و پيوستگى حجّت سومين آيه اى كه به دائمى بودن حجج الهى تصريح دارد; اين آيه است: (اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هاد)( [45] ) «]اى پيامبر![ تو فقط هشدار دهنده اى، وبراى هر قومى رهبرى است.» شروع اين سوره با شروع دو سوره فاطر ومؤمنون متفاوت است. اين سوره از آيات كتاب و حقانيت قرآن و از موضع گيرى اكثر مردم در برابر اين كتاب آسمانى، سخن مى گويد.( [46] ) چرا قرآن حق است؟ و چرا اكثر مردم ايمان نمى آورند؟ حقانيت قرآن از آن جا است كه فرستاده آن خداوندى مى باشد كه خالق و مدبّر اشيا است و با نظام و قانون خاصّى هستى را به پا داشته، و خورشيد و ماه را مسخر كرده، و هستى را زمان مند نموده است. استوارى سقف دنيا و قدرت و تسخير و تدبير، انسان را به يقين مى رساند، و او زبان به حقانيت خداوند و كتاب مى گشايد. نحوه استقرار زمين و وجود كوه ها و آب هايى كه از دو جنس متفاوت هستند، و ثمراتى كه هر يك جفت ديگرى هستند، و چگونگى ارتباط شب و روز آدمى را به تفكر دعوت مى كند، تا از تكثّر و ارتباط خاص آن ها و نظام حاكم بر هر كدام، به وحدت مدبّر و خالق، راه يابد. با مطالعه در مايع حياتى به نام آب و ثمراتى كه از آن نشأت مى گيرد، انسان به تعقل وادار مى شود تا بسنجد تنها آنچه ثابت و ماندنى است، خداوند خالق و مدبر است و غير او باطل و از بين رفتنى است. چرا آن ها ايمان و گرايش به حق و كتاب ندارند؟ چون ادامه حيات خود را باور ندارند و مى گويند: مگر مى شود انسانى كه بعد از مرگ به خاك بدل مى شود، حيات و خلقت جديدى داشته باشد؟! آنان كسانى هستند كه وجود عظيم انسانى را در قفس دنيا محبوس كرده و بر دست و گردن خود زنجير اسارت زده اند. وقتى من تا آخر عمرم از فاصله دو روستا بيش تر نمى گذرم و حداكثر راهى را كه بايد بروم، ده كيلومتر است، ماشين و هواپيما و جتِ مافوق صوت را مى خواهم چكار؟! وقتى كه خود را به همين دنيا محدود مى بينم، كتاب هدايت به دنياى ديگر را باور ندارم، ونمى خواهم. قرآن مى فرمايد: (... وَالَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ)( [47] ) «وكسانى كه به آخرت ايمان مى آورند، به آن ]قرآن نيز[ ايمان مى آورند» كسانى كه به بيش از دنيا گرايش دارند، به كتاب و راهنماى آن عالم نياز دارند. (اَلَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ)( [48] ) «خودباختگان كسانى اند كه ايمان نمى آورند» آن ها كه به خود ظلم كردند و سرمايه هاى وجودى خويش را به بار ننشاندند و دچار خسران و زيان شدند و خود را به كم تر از آنچه بودند فروختند، آن ها ايمان نخواهند آورد، و گرايش در آن ها شكل نخواهد گرفت. راستى! از اين انسان عجب نيست كه با وجود آيات محسوس و مشهود در درون خويش و در اطراف خود، به ادامه حيات خويش بى ايمان است و اين همه سرمايه و استعداد را در اين قفس دنيا محدود كرده است؟! انسان منحرف بر دروازه هاى دل خود قفل زده و از آنچه او را به رفتن دعوت مى كند بيزار است، و آيات ديگرى را مى خواهد كه با خواسته هاى محدود و هوس ها و آرزوهاى بى مقدارش هماهنگ باشد! آياتى كه بودنش را توجيه كند، و شعله شهواتش را دامن زند،و مسئوليت ها را از او بردارد، و او را آزاد بگذارد تا هر هوسى دارد آن را برآورده سازد. اما چگونه مى شود خداوند حكيم كه خالقيت و ربوبيت و الوهيت و تدبير را با هم جمع كرده و اين گونه نظام هستى را هدف مند و با جمال و اتقان اجل بنا گذاشته، آدمى را به خود رها كند تا بسوزد و در غل و زنجير توهم و جهل و هوس گرفتار آيد؟! خدا او را به خود وانگذاشته و به او اجازه نمى دهد از حق تجاوز كند كه با تفكر و تعقل در اين نظام، مبدأ نمايان است و مقصد جهان نيز روشن است. (اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هاد)( [49] ) «]اى پيامبر![ تو فقط هشدار دهنده اى، و براى هر قومى رهبرى است» خداوند تو را رسولِ منذر اين امت قرار داده و در اين مرحله كه آن ها بر ماندن خود در دنيا لجاجت دارند، وظيفه تو انذار است، كه از ارزش آن ها بگويى و از ادامه و استمرار حيات، آنها را خبر دهى و تنها كتاب هدايت را قرآن معرفى كنى. خداوند براى هر قومى هادى گذاشته است تا آن ها را به حق هدايت كند. اين از سنت هاى جارى الهى در بين بشر است كه او را بدون هادى نخواهد گذاشت، هرچند مردم به هادى هاى خود جفا كنند و از آن ها روى برگردانند. آيات نشان مى دهد كه اعجاز قرآن در هدايت گرى است، و كفّار از آن غافل اند و آن را باور ندارند. آن ها چيزى را مى خواهند كه چشم هاى شان را پر كند و هوس هاى شان را برآوَرَد، نه اين كه دل هاى آن ها را جلا دهد و حق را نشان دهد. اين سوره در ادامه، اهل تأمل و تعقل را مى طلبد كه روى خود را به دنياى جديدى بگشايند و به حقارت دنيايى كه به آن دل بسته اند، پى ببرند. اين سه آيه از سه سوره، كه هر سه مكى و در آغاز دعوت رسول نازل شدند بررسى شد، تا ابتداى دعوت، همراه با اين معرفت باشد كه آدمى به حجّت و رسول و هادى و منذر و مبشّر و ولى نيازمند است. اين نياز تعبدى نيست، بلكه با بررسى زمينه هايى از وجدان، هستى و از خالق كه براى هر بيگانه و بى اعتقاد به قرآن، حجّت و برهان است، فهميده مى شود. بعد از بررسى آيات به مرور كلمات نورانى نهج البلاغه مى پردازيم. باشد كه خداوند ما را با خويش آشنا كند و از نور هدايت كلام اوليائش بهره مند نمايد! [1] ـ غرر الحكم ودرر الكلم با شرح آقا جمال خوانسارى، ج5، ص194. [2] ـ شرح الاشارات و التنبيهات، خواجه نصير الدين طوسى، به نقل از كتاب: علم حضورى، محمد فنايى اشكورى، ص 32 ـ 33، چاپ 1375، انتشارات شفق. [3] ـ صافات، 99. [4] ـ اعراف، 143. [5] ـ آل عمران، 101. [6] ـ روم، 8. اين آيه به بهترين شكل ترتب معارف بشر در مورد هستى را، بر معرفت نفس بيان مى كند، كه توضيح بيش تر آن در حوزه برداشت از سوره روم آمده است. [7] ـ نهج البلاغه، نامه 45. [8] ـ نهج البلاغه، نامه 55. [9] ـ نهج البلاغه، نامه 31. [10] ـ در لابلاى مباحث آينده اين برهان و جهات گوناگون آن، تكرار مى شود و به آن اشاره هاى اجمالى و تفصيلى مى شود. [11] ـ نهج البلاغه، نامه 45، در بعضى از نسخه ها به جاى «الضوء من الضوء»، «الصِنو من الصِنو» است، كه به معناى نخلى متّكى به نخل ديگر است. [12] ـ (... لولا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك و نكون من المؤمنين). [13] ـ نساء، 165. [14] ـ (والّذِينَ يُحاجّونَ في اللّهِ...حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ...)، شورى، 16. [15] ـ يونس، 47. [16] ـ الاعراف، 34. [17] ـ ابراهيم، 4. [18] ـ النحل، 36. [19] ـ اسراء، 71. [20] ـ قيامت، 36. [21] ـ تاريخ طبرى، ج10، ص60، دار التراث، بيروت، باتحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم. شاعر در مورد يزيد مى گويد: يا ايّها القبر بحوارينا***ضممتَ شرّ الناس اجمعينا مروج الذهب مسعودى، ج 3، ص 53، دار الهجرة، قم، سال 1363 خليفه اى كه سه سال حكومت كرد، سال اول فرزند رسول الله را كشت و سال دوم واقعه حرّه و فاجعه شهر مدينه را درست كرد و در سال سوم مولد رسول، قبله رسول، و خانه خدا را به منجنيق بست. [22] ـ نهج البلاغه، خطبه 32. [23] ـ نهج البلاغه، خطبه 37. «در آن هنگام، كه زبان همگان بسته بود، اين من بودم كه به سخن آمدم». [24] ـ نهج البلاغه، حكمت 370. [25] ـ نهج البلاغه، خطبه 86. [26] ـ در سراسر كتاب از آوردن متن كامل سخنان آن حضرت(عليه السلام) ـ به جهت رعايت اختصار ـ پرهيز شده است. برخواننده عزيز است كه با مراجعه به متن كامل نهج البلاغه ودقّت وتأمل در آن، با اين نوشتار همراه گردد. [27] ـ فاطر، 24. [28] ـ فاطر: 9. [29] ـ فاطر: 11. [30] ـ فاطر: 15. [31] ـ نهج البلاغه حكمت 77، در بعضى از نسخه ها به جاى «بعد الطريق»، «طول الطريق» ضبط شده است. [32] ـ نجم، 29. [33] ـ فاطر، 19 ـ 22. [34] ـ فاطر، 24. [35] ـ فاطر: 27. [36] ـ فاطر: 32. [37] ـ كنز العمال، متقى هندى، ج1، ص172 و 173 و 178 و 185 و 186 و 187. حديث فوق به صورت هاى مختلفى نقل شده است. [38] ـ فرقان، 30. [39] ـ مؤمنون: 44. [40] ـ همراه با مطالعه اين بخش، به سوره مؤمنون توجه شود. [41] ـ مؤمنون، 73. [42] ـ اصول كافى، كتاب الحجة، باب معرفة الامام ـ شامل 14 روايت ـ ص 180. [43] ـ تفسير قمى، ج 2، ص 93، ذيل آيه 73، در سوره مؤمنون. [44] ـ مؤمنون، 14. [45] ـ رعد، 7. [46] ـ مانند دو سوره گذشته مراجعه به سوره لازم است. [47] ـ انعام: 92. [48] ـ انعام: 12.
[49] ـ رعد: 7. استمرار و دائمى بودن حجّت و بررسى آن در نهج البلاغه «و اصطفى سبحانه من ولده انبياء اخذ على الوحى ميثاقهم و على تبليغ الرسالة امانتهم، لمّا بدّل اكثر خلقه عهدالله اليهم فجهلوا حقّه و اتخذوا الانداد معه، واجتالتهم الشياطين عن معرفته و اقتطعتهم عن عبادته فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه». اولين خطبه نهج البلاغه با حمد خداوند و صفات سلبى او شروع شده، از خلقت عالم و ملائكه سخن مى گويد، و پس از آن به خلقت حضرت آدم و طغيان شيطان و وسوسه او و فريفته شدن آدم و هبوط او اشاره دارد. در ادامه، بعثت انبيا و اهداف آن ها و هدف از بعثت و نيز بعثت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و كتاب خدا مطرح مى شود. خطبه با ذكر حج و هدف آن و خصوصيات و جايگاه آن در اسلام به پايان مى رسد. ترجمه خطبه: «خداوند ـ تبارك و تعالى ـ از بين فرزندان آدم(عليه السلام)خالص ترين آن ها را به عنوان پيامبر برگزيد و از آن ها با وحى ـ چه در مرحله دريافت و چه در مرحله ابلاغ ـ پيمان محكمى گرفت كه بر وحى آگاه باشند و از آفت نسيان و ابهام و اجمال و تحريف پيراسته باشند و حجّت را بر خلق خدا تمام كنند». قرآن كريم به اين مطلب اشعار دارد: (وَ اِذْ اَخَذْنا مِنَ النَّبييّنَ ميثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوح وَ اِبراهيمَ وَ مُوسى وَ عيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ اَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقاً غَليظاً لِيَسْئَلَ الصّادِقينَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ اَعَدَّ لِلْكافِرينَ عَذاباً اَليماً)( [1] ). «و ]ياد كن[ هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم، واز تو واز نوح وابراهيم وموسى وعيسى پسر مريم، واز ]همه[ آنان پيمانى استوار گرفتيم. تا راستان را از صدقشان باز پرسد، وبراى كافران عذابى دردناك آماده كرده است.» خداوند از پيامبران اولى العزم پيمان اخذ كرد. در آيه اشاره ندارد بر چه چيز اخذ ميثاق شده است. حضرت در خطبه توضيح مى دهد كه اين اخذ ميثاق غليظ، بر وحى بوده تا انبيا وظيفه سنگين شان را به آخر برسانند; و پيامبر اسلام اولين كسى مى باشد كه از وى اخذ ميثاق شده است، زيرا از همين آيه به دست مى آيد «مِنك» قبل از نوح و ساير پيامبران است. روايات بسيارى اين را تأييد مى كند. در زيارت رسول الله آمده است: «اول النبيين ميثاقاً و آخرهم مبعثاً»( [2] ) و قرآن مى فرمايد: (وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلاّ وحْيٌ يُوحى) «رسول به سبب وفادارى به آن ميثاق، از هوى گريزان است و جز وحى چيزى بر زبان جارى نمى كند».( [3] ) در جاى ديگر مى فرمايد: (ما كانَ لِبَشَر اَنْ يُؤْتِيَهُ اللهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللهِ)( [4] ). «اين چنين نيست كه خداوند به بشر و نبى، كتاب و نبوت را اعطا كند ـ و با او ميثاق وحى ببندد ـ ، آن گاه رسول عهد شكنى كند و به جاى دعوت به حق به خويش دعوت نمايد». «و على تبليغ الرسالة امانتهم». خداوند در مرحله تبليغ رسالت و آن چه انبيا مأمور به ابلاغش بودند، از آن ها امانتى را اخذ كرد، يعنى وحى را و تبليغ رسالت را به پايان ببرند و آن را به اهلش برسانند. حضرت امير(عليه السلام) درباره ملائكه مى فرمايد: «اين ها امانت دار وحى هستند و در ارسال وحى به انبيا كوتاهى ندارند».( [5] ) از به كارگيرى كلمه «امانت» در آيات قرآن و عبارات نهج البلاغه به دست مى آيد كه امانت، عبارت از عهد و پيمانى است كه بسته شده است و آنچه را طرف مقابل قبول كرده، امانتى نزد او است. لذا خداوند، كه با انبيا بر وحى پيمان بسته، ميثاق او بر وحى امانتى در دست انبياء است، كه بايد آن را ادا كنند و به رسالت خويش كه تبليغ وحى است، اهتمام داشته باشند. آن گاه خداوند از آن ها اين امانت را اخذ كرده، آن ها را مورد بازخواست قرار مى دهد. شايد منظور از «صادقين» در آيه بعدى همين «نبيين» باشد كه از صِدق آن ها سؤال مى شود. تعبير «الصادقين عن صدقهم» مى رساند اين ها در اداى امانت صادق بودند. آن حضرت در يكى از نامه هايش مى فرمايد: «و من لم يختلف سرّه و علانيته وفعله ومقالته فقد ادّى الامانة»( [6] ) اين حديث مى گويد: تطابق قول و فعل و نيت، انسان را صادق مى سازد، كه طبعاً به امانت، وفا خواهد كرد. كتاب و حكمت و نبوت، آن طور كه در آيه هشتاد ويك آل عمران آمده است، امانتى است كه انبياء آن را پذيرفته و از آن ها بر اين امانت اخذ ميثاق شده است. اخذ ميثاق انبياء در شرايطى است كه اكثر مردم به امانت و عهد الهى خيانت كرده، در آن تغيير و تبديل روا داشتند. از يك سو بر عبوديت خداوند عهد بسته بوده اند( [7] ) كه با به كار نگرفتن ابزار معرفتى كه خداوند در وجود آن ها به وديعه گذاشته بود، ـ يعنى قواى ادراكى و حواس ظاهرى ـ عهد را شكستند و در نتيجه نسبت به حق خداوند، جاهل شدند، و سرانجام به شرك روى آوردند. آن ها چون از قدر خويش غافل شدند، خداوند را نشناختند، پس شيطان از اين فرصت استفاده كرد و از اين روزنه رسوخ كرده، آدمى را از معرفت حق منحرف كرد. آن طور كه «ابن اثير» در نهايه معنا مى كند شيطان ابتدا انسان ها را به استخفاف كشاند، آن گاه همراه آن ها در ضلالت سرگردان شد. و فرعون نيز با همين شيوه بر قوم خويش مسلط شد. (فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ)( [8] ). اين استخفاف از استعمار و استضعاف مقدم تر است. بنابر اين; معنايى كه شارحان نهج البلاغه كرده اند ـ كه چون مردم منحرف شدند، خداوند از انبيا اخذ ميثاق كرد ـ صحيح نيست، بلكه انسان هر چه قدر هم بر فطرت خويش باقى مى ماند و بر قدر و درك خود فائق مى آمد، نيازش به انبياء بيش تر مى شد. شايد به يك اعتبار معناى شارحان درست باشد، كه حضرت نمى فرمايد: آن ها را ارسال كرد، بلكه مى فرمايد: بر آن ها ميثاق غليظى گرفت كه با انحرافات مردم شدت عمل بيشترى اِعمال كنند، تا اكثر خلق را به صراط، هدايت كنند، در آن هنگامى كه شيطان در حوزه معرفت آدمى رسوخ كرد و او را به استخفاف كشاند و راه رشد و فلاح آدمى را بست، و راه عبوديت انسان را قطع كرد( [9] ). «فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه»( [10] ). اين بخش دنباله و عطف به ابتداى كلام است; يعنى «اصطفى سبحانه من ولده الانبياء...». خداوند سبحان بعد از اخذ ميثاق و داشتن شايستگى و بايستگى انبياء براى رسالت عظيم، آن ها را بعد از برگزيدن، برانگيخت، آن هم در بين همان اكثريت كه از جنس خود آنها بودند، نه از غير انسان، تا به آدم ها بقبولاند كه انسان استعداد درجات بالايى را دارد و مى تواند رسول وحى و امين حق شود. با اين كه اهل خسران در اوج ناباورى مى گفتند: مگر بشر مى تواند پيام آور وحى باشد؟! و اين ها كه مدّعى نبوتند، بر خداوند افترا مى بندند. خداوند پيامبران را مبعوث كرد، و بعث و ارسال را استمرار بخشيد، و به سوى مردم انبياء و حجت هاى خود را پياپى برانگيخت. كلمه «واتر» كه با كلمه «تترى» ـ در آيه ـ از يك واژه است، به معناى فرد و تنها مى باشد. كلام حضرت تصريح دارد كه خداوند انسان را لحظه اى بدون حجّت وانمى گذارد. سپس امام(عليه السلام) در ادامه كلام به اهداف و انگيزه برانگيختن انبياء اشاره دارد، كه توضيح آن در اهداف انبياء خواهد آمد. حضرت بعد از چند بخش كه از فلسفه بعثت انبياء سخن مى گويد، مجدداً تأكيد بر استمرار حجّت دارد و مى فرمايد: «و لم يخل الله سبحانه»( [11] ) «خداوند سبحان خلقش را از حجّت صامت و ناطق، خالى نگذاشته است. هميشه در بين خلق پيامبرى هست كه به سوى آن ها ارسال شده، يا كتابى هست كه بر آن ها نازل شده و يا حجتى وجود دارد كه همراه خَلق است». خَلق بدون اين حجّت نمى تواند باقى باشد و بر طريق و سنت ها پابرجا و استوار بماند. از آن رو كه حضرت در بخش بالا و در اين جا كلمه «سبحانه» را تكرار مى كند، وجه عنايت و اهتمام حق را مى رساند، كه خداوند براى هدايت خلق و اِتمام حجّت و تبيين آيات و بينات، هيچ كم نگذاشته و پاك و منزه از هر نقصى است. و اگر انسان ديروزى يا انسان معاصر كمبودى را احساس مى كند، يا كمبودها را توجيه مى كند ودر دفاع از دين مى گويد نبايد از دين و رسول انتظار زيادى داشت. بايد ريشه اين احساس را در جاى ديگر جستجو كرد، كه يا از جهت (ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ)( [12] ) «دنيا نهايت علم اين ها است» بوده و انتهاى علم اين ها به چهار ديوارى دنيا خلاصه مى شود، و يا غافل از شناخت ارزش خويش هستند، و يا براى دين و رسول چندان رسالتى قائل نيستند. (سُبْحانَهُ وَتَعالى عَمّا يَقُولُونَ عُلُوّاً كُبيراً)( [13] ) «او پاك ومنزّه است واز آنچه مى گويند بسى والاتر است». نكته ديگرى كه حضرت دارند، انتخاب كلمه «خلق» به جاى انسان يا بشر و يا ناس است، كه معناى عامى دارد و ساير مخلوقات از جمله جنّ را دربر مى گيرد. لطافت ديگر وجود كلمه «اَو» است كه مى توان آن را به معناى واو گرفت، يعنى نبى و كتاب و سنت و حجّت و آيات بيّنات، هميشه در بين خلق موجود است يا «اَو» به معناى خودش باشد، كه دلالت دارد: حداقل يكى از اين ها از خلق جدا نيست. «رسل لا تقصّر بهم قلّة عددهم...»( [14] ) حضرت آن گاه در توصيف حُجَج الهى و ارتباط آن ها با هم ديگر در ادوار مختلف زمانى، سخن مى گويد، كه هيچ عاملى رسولان را در تبليغ رسالت و اداى امانت و وفاى به عهد مانع نشد. كمى عدد اين ها و كثرت مخالفان و تكذيب كنندگان، موجب كوتاهى اين ها در انجام وظيفه نشد، حضرت امام حسين(عليه السلام)فرمود: «واللّه لو لم يكن في الدنيا ملجأ ولا مأوى لما بايعت يزيد بن معاوية»( [15] ). «اگر در دنيا هيچ پناهگاهى نداشته باشم با يزيد بيعت نخواهم كرد». با اين كه حجج الهى در يك زمان با هم نبودند، ولى از آن جا كه هدف مشترك داشته و از يك منبع تغذيه مى شدند و همه امت واحد بودند، پيشينيان آن ها پيامبران آينده را مى شناختند و به ديگران مى شناساندند و زمينه را براى ظهور آن ها فراهم مى كردند و مردم را در انتظار آن ها آماده مى نمودند. آن ها مبشرانى براى آينده بعد از خود بودند. در آيه (6) سوره صف، و آيه (157) سوره اعراف، دو رسول اولى العزم ـ موسى و عيسى ـ جامعه بشرى را به ظهور و بعثت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خبر دادند، و يوسف به ظهور موسى در جامعه بنى اسرائيل خبر داد. انبياء و رسولانِ بعد، از پيامبران گذشته ياد كردند و از اهداف آن ها و از قوم و عاقبت امرشان خبر دادند. قرآن يكى از فوائد ارتباط و اطلاع انبياء از پيشينيان را، تسكين و تثبيت قلب نبى ذكر مى كند: (وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ اَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ وَ جاءَكَ فى هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنينَ)( [16] ). «وهريك از سرگذشت هاى پيامبران خود را كه بر تو حكايت مى كنيم، چيزى است كه دلت را بدان استوار مى گردانيم، ودر اينها حقيقت براى تو آمده، وبراى مؤمنان اندرز وتذكرى است». آيات سوره هود از فشارى كه رسول از مخالفان مى بيند، خبر مى دهد كه چگونه برخورد كفار و نسبت افترا دادن به رسول و انتظارهاى بى جا و بى موردى كه آن ها داشتند، بر رسول سنگين آمده و اين، حكايت از خسران وجودى آن ها دارد كه قدر خود را نشناخته و ارزش ها را در فرشته بودن رسول جستجو مى كردند! خداوند در برابر اين ها رسول را با «بينات» مسلح مى كند; بينات و شاهدى از خود پيامبر( [17] )، يعنى على(عليه السلام) و ريشه اى كه او در تاريخ دارد و در اديان سابق، اسمش مكتوب و ثابت است. آن گاه از دو گروهى كه در برابر هم صف بندى كرده، سخن مى گويد و رسول را به عظمت كارش آگاه مى كند( [18] ). آن گاه به داستان نوح، اولين پيامبر اولى العزم، مى پردازد و در آيات بعدى، پس از ذكر اين داستان غيبى، رسول را به صبر دعوت مى كند و از عاقبت امر خبر مى دهد. (... فَاصْبِرْ اِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقينَ)( [19] ) سپس داستان هود را دنبال مى كند و از ثمود و پيامبرشان صالح سخن مى راند و از ابراهيم و قوم لوط سخن مى گويد و از شعيب در ميان قوم مدين و سپس از جريان موسى و فرعون خبر مى دهد. آن گاه خطاب به حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد: (فَاسْتَقِمْ كَما اُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ)( [20] ) «تو ـ اى پيامبر ـ و كسانى كه به حق بازگشته و همراه تو هستند آنطور كه امر شده ايد و از شما خواسته شده، بايد استقامت كنيد». پيامبر در اين باره فرمود: «شيّبتني هود»( [21] ) «سوره هود من را پير كرد» خداوند براى سبك كردن اين مسئوليت سنگين، از انبياء و قوم آن ها و عاقبتِ هر يك، سخن راند، تا دل رسول را قوى دارد و موعظه و تذكر باشد براى آن ها كه به رسول پيوسته اند. «على ذلك نسلت القرون ومضت الدهور...»( [22] ) و اين سنت جاريه الهى در استمرار انبياء و عدم انقطاع حجج الهى، در ادوار مختلف تاريخ عبور ملت ها و گذشت روزگار و پديد آمدن نسل هاى جديد ادامه يافت، تا به خاتم انبياء و از او به خاتم اوصيا رسيد. مرحوم صدوق در كتاب امالى روايتى را از امام صادق(عليه السلام)به نقل از حضرت رسول روايت مى كند، كه حضرت، برگزيدگان الهى را از آدم(عليه السلام) تا على(عليه السلام)برمى شمارد( [23] ). آن گاه حضرت در پايان، از بعثت رسول و شرايط فرهنگى و اجتماعى عصر بعثت، و اين كه خداوند حضرت را برگزيد تا به وعده اش عمل كرده، حجّت را بر خلق تمام كند و دور نبوت را به پايان برساند، سخن مى گويد. ان شاءالله در مبحث خاتميت توضيح اين بخش خواهد آمد. حضرت در ذيل خطبه، اين كلام نورانى را مى فرمايد: درست است نبوت به حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) ختم شد و بعد از او، پيامبرى مبعوث نخواهد شد، لكن خاتميت به معناى ختم حجّت نيست، تا ديگر براى خلق حجتى نباشد، بلكه به شيوه انبياى سَلَف، آن حضرت نيز، حجتى را براى امتش به جا گذاشت. زيرا هدف دار بودن و عنايت و لطف حق و نياز آدمى اجازه نمى دهد خلق بدون حجّت باشد. خلق خدا در مسير حركت و سلوك خويش به سوى حق، هم نيازمند صراط روشنى است و هم راهنمايى كه راه عبوديت را به او بنماياند. از اين رو حضرت مى فرمايد: «خلّف فيكم ما خلّفت الانبياء فى اممها، اذ لم يتركوهم هملا، بغير طريق واضح، و لا علم قائم»( [24] ). «محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز در ميان امّت خود چيزهايى به وديعت نهاد كه ديگر پيامبران در ميان امّت خود به وديعت نهاده بودند، زيرا هيچ پيامبرى امّت خويش را بعد از خود سرگردان رها نكرده است، بى آن كه راهى روشن پيش پاى شان گشوده باشد يا نشانه اى صريح وآشكار براى هدايت شان قرار داده باشد.» اين كلام درست همان معناى حديث متواتر ثقلين است. خطبه 91 «فلمّا مهد ارضه و انفذ امره اختار آدم(عليه السلام)خيرة من خلقه، و جعله اوّل جبلّته و اسكنه جنّته و ارغد فيها اُكُله، و اوعز اليه فيما نهاه عنه و اعلمه انّ فى الاقدام عليه التعرض لمعصيته و المخاطرة بمنزلته، فاقدم على ما نهاه عنه ـ موافاة لسابق علمه ـ فاهبطه بعد التوبة ليعمر ارضه بنسله و ليقيم الحجّة به على عباده، ولم يُخَلهِمْ بعد ان قبضه، مما يؤكد عليهم حجّة ربوبيته و يصل بينهم و بين معرفته بل تعاهدهم بالحجج على السن الخيرة من انبيائه و متحمّلى ودائع رسالاته، قرناً فقرناً حتى تمت بنبينا محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)حجته و بلغ المقطع عذره و نذره». «چون زمينش را بگسترد وفرمان خود روان ساخت، آدم را از ميان آفريدگان خود برگزيد و او نخستين آدميان بود. در بهشت خود جايش داد وعيش او فراوان و گوارا گردانيد وبه او آموخت كه از چه كارهايى پرهيز كند وگفتش كه اگر چنان كارهايى از او سر زند مرتكب معصيت شده است و مقام ومنزلتش به خطر افتاده. ولى آدم به كارى كه خداوند از آن نهيش كرده بود، مبادرت ورزيد، و علم خدا در مورد او به وقوع پيوست هنگامى كه آدم توبه نمود خداوند او را به زمين فرستاد تا زمينش را به فرزندان خود آبادان سازد و از سوى خدا بر بندگانش حجّت وراهنمايى باشد. خداوند، جان آدم بگرفت. ولى مردم را در امر شناخت خويش بدون حجّت رها ننمود تا ميان مردم وشناخت خود فاصله اى نيفتد، بلكه به زبان پيامبرانش، حجّتها ودليلها فرستاد و از ايشان پيمان گرفت. پيامبران قرنى پس از قرنى بيامدند و ودايع رسالت او را به مردم رسانيدند. تا به وجود پيامبر ما محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)حجّتش را تمام كرد و ديگر، جاى عذرى براى كسى باقى نگذاشت و هر هشدار و بيم كه بود، بر همگان بداد». اين كلام قسمتى از طولانى ترين خطبه نهج البلاغه به نام «خطبه اشباح» است. خطبه درباره ربوبيّت پروردگار و صفات او است. حضرت اين خطبه را در جواب سؤال كسى فرمود كه از حضرت خواست براى او خداوند را وصف كند. حضرت مى فرمايد: چون خداوند نامحدود است و در محدوده عقل بشر نمى گنجد، بايد او را از طريق آثارش شناخت. آثارى كه خود او به ما ارائه داده، يعنى آيات انفسى و آفاقى. خداوند به سه طريق ما را نيازمند معرفت خويش كرده است، كه خواهد آمد. حضرت در اين خطبه نشانه هاى قدرت حق را توضيح مى دهد. وقتى آدم به خلقت خود توجه كند مى بيند از اسپرم به انسانِ صاحب عرض و طولى تبديل مى شود، به تعبير قرآن: (وَمِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُراب ثُمَّ اِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِروُن)( [25] ). «واز نشانه هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد، پس بناگاه شما به صورت بشرى هر سو پراكنده شديد.» اين طريق اول است. راه دوم عجائبى است كه آثار حكمت از آنها حكايت دارند. جهانى بر پايه جمال و نظام و داراى هدف، بر چه چيزى جز حكمت گواهى دارد؟ و راه سوم; نياز ذاتى مخلوقات به خالق هستى و درك اين نياز توسط مخلوقات است. «و اعتراف الحاجة من الخلق الى ان يقيمها بمساك قوته... فصار كل ما خلق حجة له و دليلا عليه»( [26] ). «واعتراف آفريدگان بدين حقيقت كه سراسر ناتوان وفقيرند ونيازمند وحقير; واوست كه بايد بر آنان رحمت آرد، وبه قوّت خود بر پاى شان دارد... پس هرچه آفريده برهان آفريدگارى و دليل خداوندى او است». بنابر اين همه مخلوقات و آن چه خلق كرده، حجّت و دليل بر وجود خداوند هستند. ادله عقليه براى اثبات خالق حكيم، تمام و كامل است; ولى خداوند براى تأكيد بر اين حجّت و جلوگيرى از غفلت انسان و نبود عذر آدمى، پس از مهيا كردن زمين و خلق آدم(عليه السلام)، او را حجّت قرار داد. «و لم يخلهم بعد ان قبضه ممّا يؤكد عليهم حجَّة ربوبيته... حتّى تمّت بنبيّنا محمّد صلّى اللّه عليه وآله حجّته...»( [27] ). بعد از قبض روح آدم(عليه السلام) بندگانش را براى معرفت مقام ربوبيتش، از حجّت محروم نكرد و مردم را بدون حجّت رها ننمود و توسط انبياء و حاملان رسالت با مخلوقاتش عهد و پيمان بست، و هر امّتى پس از امّت ديگر، اين چنين سرنوشت محتومى را گذراندند، تا با بعثت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نبوت به آخر رسيد وبعد از او پيامبرى نخواهد آمد; امّا حجّت هميشه مى باشد، چون نياز به او هميشه هست. خطبه 94 «فاستودعهم فى افضل مستودع و اقرّهم فى خير مستقر تناسختهم كرائم الاصلاب الى مطهّرات الارحام، كلّما مضى منهم سَلَف قام منهم بدين الله خلف». «خداوند پيامبران را در برترين وديعتگاهها به وديعت نهاد ودر بهترين قرارگاهها جاى داد. آنان را از صلبهايى كريم به رحمهايى پاكيزه منتقل فرمود. هرگاه يكى از ايشان از جهان رخت بر بست ديگرى براى اقامه دين خدا جاى او را گرفت.» حضرت خطبه را با ذكر صفات خدا شروع مى كند و از آن جا كه خداوند نامحدود است، غايتى براى او قابل تصور نيست. مبارك و مستدام است. اين وجود غير متناهى و غير قابل درك، حتى براى همت هاى والاى دورانديش كه از تيزبينى خاصّى برخوردارند قابل درك نخواهد بود. نهايتِ درك ما از او به اندازه عقل ما است. حضرت در جاى ديگرى مى فرمايد: «و لا تقدّر عظمة الله سبحانه على قدر عقلك فتكون من الهالكين»( [28] ). «عظمت خداى سبحان را به اندازه عقل خودت مَسنج كه از هلاك شوندگان حساب مى شوى». و در وصف ملائكه مى فرمايد: «متولهة عقولهم ان يحدّوا احسن الخالقين»( [29] ) «فرشتگانى كه عقلشان از شناساندن و وصف كردن بهترين آفرينندگان واله وحيران است». به دنبال اين كلام، حضرت علت ناتوانى آن ها را توضيح مى دهد كه آن چه قابل درك است، چيزى است كه داراى شكل و اعضا و جوارح باشد و محدود به زمان باشد كه با به سرآمدن اجل و زمانش فانى شود.( [30] ) بنابر اين ارتباط با وجود حىّ قيوم ازلى ابدى، جز با واسطه ممكن نيست. «و انت كما تقول و فوق ما نقول» خداوند بايد خود را به خلق بشناساند. خداوند آن طور است كه مى گويد، نه آن چه كه ما مى گوييم. به اين جهت ما نياز به حجّت داريم كه احسن الخالقين را به ما بشناساند. به همين علت حضرت از حُجَج الهى مى گويد و ابتدا از طهارت پدران و مادران آن ها مى گويد، و اين كه خداوند آن ها را در بهترين وديعت گاه ها گذاشت و در بهترين ارحام مادران، آن ها را مستقر كرد. اين از اعتقادات شيعه است كه نياكان و پدران و مادرانِ انبياء موحّد بودند; نه شركى در آن ها راه يافته بود و نه فسق و فجورى از آن ها سر زده است. جريان حضرت ابراهيم و «آذر» كه در قرآن آمده است،( [31] ) هر چند در ابتدا از آن استشمام مى شود كه پدر ابراهيم مشرك بوده، ولى چنين نيست، زيرا قرآن تصريح دارد كه پدر ابراهيم مشرك نبوده است; در نتيجه آذر پدر او نيست. گو اين كه آيات سوره مريم از مناظره ابراهيم با پدرش سخن دارد، و او پدر را انذار مى كند، تا از بت پرستى دست بردارد. وقتى پدر او را تهديد مى كند، ابراهيم در كمال ادب مى فرمايد: (... سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبّي...)( [32] ) «درود بر تو باد، به زودى از پروردگارم براى تو آمرزش مى خواهم». در سوره توبه خداوند بيان مى كند كه مسلمان حق ندارد براى مشرك دعا كند; آن گاه مى گويد استغفار ابراهيم، زمانى مشخص داشت و در واقع مهلتى براى استغفار آذر بود. وقتى با سرآمدِ موعِد، پدر در شرك باقى ماند، ابراهيم از او تبرى جست.( [33] ) اين آيات نشان مى دهد كه آذر در حال شرك ماند و ايمان نياورد. از سويى قرآن خبر مى دهد ابراهيم در آخر عمر ـ بعد از ساختن كعبه و پس از اين كه خداوند در پيرى به او اسماعيل و اسحاق را عطا كرد ـ عرض مى كند: (رَبَّنَا اغْفِرْ لى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ)( [34] ) «پروردگارا! روزى كه حساب برپا مى شود، بر من وپدر ومادرم وبر مؤمنان ببخشاى» ابراهيم براى والدينش طلب مغفرت مى كند; اگر اين والد همان آذر باشد، ابراهيم حق ندارد براى او كه مشرك است، استغفار كند. پس والد و پدر ابراهيم(عليه السلام)، آذر نبوده است. واژه «والد» صراحت در كسى دارد كه شخص، فرزند او باشد، ولى «اب» كلمه عامى است كه بر جدّ و شوهر مادر و هر سرپرستى اطلاق مى شود( [35] ). بعد از اين كه حضرت از طهارت پدران و مادرانِ انبياء خبر مى دهد، از پيوستگى آن ها سخن مى گويد: «كلّما مضى منهم سلف قام منهم بدين الله خلف»( [36] ). «هرگاه يكى از ايشان از جهان رخت بربست ديگرى براى اقامه دين خدا جاى او را گرفت.» در اولين خطبه نهج البلاغه، كه كلمه «واتر» داشت و تصريح بر استمرار حجج الهى بود، ابن ابى الحديد معتقد است: نياز به فاصله زمانى است كه يك نبى ظهور كند و بميرد و سپس نبى ديگرى ـ بعد از مدت زمانى ـ مبعوث شود( [37] ); هرچند توضيح داده شد «وتر» اين معنا را نمى رساند، بلكه به معناى اتصال است. هر زمان كه پيامبرى به پايان مسير خود رسيد و درگذشت، شخص ديگرى از جانشينان صالح آن ها، حافظ دين خداوند خواهد بود. بنابر اين در نگاه عقل و قرآن و على(عليه السلام) حجج الهى تداوم، پيوستگى واستمرار دارند. فصل دوّم حجّت هاى بعد از رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) خاتميت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با تصريح قرآن و تأكيد رسول و معصومين(عليهم السلام)، پيامبر اسلام آخرين فرستاده ربّ العالمين، و خاتم پيامبران است. (ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا أَحَد مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِيّين وَ كانَ اللهُ بِكُلِّ شَىْء عَليماً)( [38] ) «محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست ولى او فرستاده خداوند و كسى است كه پيامبران به او ختم مى شوند و پايان مى پذيرند و خداوند به هر چيزى بسيار دانا است». سوره احزاب( [39] ) در نگاهى سريع، با خطاب هاى متعددى به نبىّ ومؤمنان، شروع شده، مسئوليت ها و ويژه گى هاى رسول را برمى شمارد، و به مسئوليت اهل ايمان در برابر رسول اشاره دارد، و رسول را الگو وسرمشق نيكوى آنان معرفى كرده، بر عصمت و طهارت اهل بيت تأكيد مى نمايد، و با تقابل بين اهل بيت و زنان پيامبر، به معرفى اهل البيت مى پردازد كه آنها نه رجال قريش هستند و نه زنان رسول; آياتى از سوره، از احزاب و دشمنان داخلى ـ منافقان ـ و دشمن خارجى، مشركان وكفار سخن مى گويد و از صف بندى دو جبهه ايمان و كفر و اتحاد كفر و نفاق، هرچند در شكل حزب هاى مختلف، گفتگو مى شود و تا انتهاى عالَم و قيام ساعت، اين تقابل پى گيرى مى شود. در پايان اين سوره به عرضه امانت بر زمين و آسمان و كوه ها، و سرباز زدن آنها از پذيرش اين امانت، و قبول آن توسط انسانِ برخوردار از آگاهى و آزادى كه جهول و ظلوم بودن علامت آن است، اشاره مى شود، و از عاقبت اين آزادى و موضع گيرى انسان در برابر اين امانت گفتگو مى شود كه انسان آگاه و آزاد در پذيرش امانت، ممكن است به آن خيانت كند، و راه كفر و نفاق در پيش گيرد; يا حقّ آن را تأديه نمايد و با گرايش و عشق به آن، توجه و گرايش و توبه حق را به خود جذب كند. پس سوره با محور قرار دادن شخص رسول، صفات او را بيان مى كند و دوستان و دشمنان او را معرفى مى نمايد، و آنچه را كه ويژه رسول است از جمله خاتم بودن او، ذكر مى كند، و خصوصيات تداوم دهندگان او را توضيح مى دهد كه اهل بيت او و از عصمت و طهارت برخوردار و از هر پليدى و ناپاكى مبرّا هستند، و با تاكيد بر آزادى و آگاهى انسان از موضع گيرى او در برابر اين امانتِ وحى سخن مى گويد. اين اشاره گذرايى بود به كليت سوره، و تفصيل آن را به مباحث تفسيرى ارجاع مى دهيم( [40] ). بنا بر اين آيه، كه از محكمات آيات مى باشد و براى احدى شبهه اى در آن پيش نيامده است; همراه با احكام و اتقان به اين مطلب، صراحت دارد كه رسول الله، خاتم النبيين است نه اينكه رسول خاتِم (به كسر تا) انبياء باشد تا گفته شود كه شايد رسول ديگرى را به عنوان پيامبر خاتم معرفى كرده است. او خاتَم است يعنى او كسى است كه پيامبران وحى به او پايان مى پذيرند و او آخرين آنها است. چرا كه كلمه خاتَم مثل عالَم و حاتَم در اصطلاح ادبى اسم است براى چيزى كه اشياء و افراد به او ختم مى شوند، و مُهر را نيز از اين جهت خاتَم مى گويند كه نامه و قرارداد و نوشته با آن پايان مى يابد; و از آنجا كه دارنده گان چنين مُهرهايى ـ اعم از ملوك و دولتمردان و صاحب منصبان ـ آن مهرها را نگين انگشتر قرار مى دادند، به نگين انگشتر نيز خاتَم گفته مى شود. و همين صراحت قرآن در كلام رسول و اهل بيت عصمت(عليهم السلام) همراه توضيح و تبيين، تأكيد و تثبيت مى شود. از جمله، در سخنى اميرالمؤمنين(عليه السلام)بعد از اينكه از انقياد و تسليم محضِ عالَم هستى در برابر خداوند، سخن مى گويد و در عبارتى كوتاه قرآن را توصيف مى كند، در باره پيامبر چنين مى فرمايند: «ارسله على حين فترة من الرسل و تنازع من الالسن فقفّى به الرسل و ختم به الوحي فجاهد في الله المدبرين عنه و العادلين به».( [41] ) «خداوند او را در دوره فترت و فقدان رسولان و در دوره اختلاف ها و درگيرى هاى زبان ها و فرهنگ ها فرستاد و او را در پى و ادامه رسولان قرارداد و و حى را به او ختم كرد. او در راه خدا با كسانى كه از خدا اعراض كرده بودند ونيز كسانى كه برايش شريك قرار داده بودند، جهاد كرد.» حضرت امير(عليه السلام) در اين خطبه همان معناى «خاتَم» را توضيح مى دهند، «خَتم به الوحىَ»خداوند به وسيله پيامبر، به وحى خاتمه و پايان مى دهد، نه اينكه رسولِ خاتِم و رسول كسى كه ختم كننده وحى است باشد. در كلام ديگرى مى فرمايند: «بابي انت و امّي يا رسول الله! لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوة و الانباء و أخبار السماء».( [42] ) «پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا! با مرگ تو رشته اى بريده شد كه به مرگ غير تو بريده نشده بود. رشته نبوت و خبرهاى غيبى و خبرهاى آسمانى». اين خطبه، اولين خطبه( [43] ) حضرت است كه در هنگام غسل دادن و تجهيز پيامبر ايراد فرموده اند. در اين خطبه بعد از عبارت «بأبي انت و امي» تصريح دارند كه آنچه كه با مرگ ساير پيامبران قطع نشد با مرگ پيامبر قطع گشت، و نبوت پايان پذيرفت. نبأ و خبرهاى مهم غيبى، همچنين اخبار و گزارش هاى آسمانى، ودر يك كلمه وحى منقطع گشت; و ديگر نه پيامبرى ظهور خواهد كرد و نه وحى بر احدى نازل خواهد شد; و با مرگ پيامبر طومار وحى درهم پيچيده مى شود. شخصيت ممتاز رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) ـ كه مادر گيتى هرگز مثل او نخواهد زائيد ـ از اين جهان رخت برمى بندد و دامن كشان تا بارگه دوست رهسپار مى شود; و اين چنين مصيبت عظيمى سبك كننده همه مصيبت ها مى شود، و همه در چنين مصيبتى خود را يتيم مى بينند; و على(عليه السلام) اين كوه صبر، تاب نمى آورد و از اشك خود سيل جارى مى كند; و در نهايت از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى خواهد كه در برِ دوست از ما يادى داشته باشد، تا او بر فقر و يتيمى ما ترحمى نمايد، تا شايد از جانب او اين فقدان نبوت و ابوّت تدارك شود كه در برابر هر چيزى كه فوت مى شود او خلف و جانشينى خواهد گذاشت: «عندك مما فات خلف»( [44] ) آنچه گفته شد امرى قطعى و از قطعيات اعتقاد هر مسلمانى است كه رسالت رسول با خاتميت او، امر واحد تفكيك ناپذيرى است، و آنچه بايد گفته شود و قابل طرح است اين كه: چرا خاتميت؟ و چرا انقطاع وحى و چرا قطع رابطه عالم غيب و شهود؟ و چرا محروم شدن بشر از اين چشمه حيات؟ و چرا يتيم شدن او از داشتن چنين پدر وحيانى؟ و چرا...؟! مهم پاسخ به اين چراهاست: 1 ـ آيا از آن جهت است كه بشر به دوران افول استعدادهايش رسيده، ديگر تحمل وحى را ندارد و لياقت و شايستگى چنين پيوندى را با عالم غيب دارا نيست؟ 2 ـ يا از آن جهت است كه ديگر فردى از افراد انسان استعداد پيامبر شدن را ندارد و مادر گيتى توان زائيدن چنين فرزندى را از دست داده؟ هرچند جامعه به آن حد از بى ظرفيتى و بى لياقتى نرسيده باشد؟ 3 ـ يا از جهت تأثير ناپذيرى انسان از وحى و بى اثر بودن آن در زندگى انسان است كه بود و نبود آن براى انسان امروزى مساوى است و انسان با عصيان و طغيانش به وحى پشت پا زده است. 4 ـ چون پيامبر خود انسان كاملى است و از او كامل تر كسى نيست، پس نبوت به او ختم مى شود كه عرفاء به اين وجه تمسك مى جويند.( [45] ). 5 ـ و يا از جهت كامياب شدن وحى در رسيدن به اهدافش ـ كه هدايت انسان ها است ـ مى باشد و با تحقق اهداف و حصول مطلوب، ديگر نزول وحى تحصيل حاصل وبى فايده است. 6 ـ يا از جهت استغناى بشر از وحى است، زيرا وحى متعلق به دوران قبل از بلوغ عقلى و علمى انسان، و دوران بت پرستى او بود و اكنون كه انسان با رشد عقلى و گسترش علوم و اوج گيرى عرفان به دوران صنعتى و فراصنعتى دست يافته، خود با عقل گرائى و عقلانيت، پاسخگوى نيازهاى خويش است واز وحى مستغنى است. و يا جهت ديگرى دارد كه بايد خودِ وحى پاسخگوى آن باشد كه چرا شروع و نزول وحى و چرا ختم و قطع آن؟ شايد بتوان گفت كه پاسخ اول تا سوم گوينده اى ندارد و تنها به عنوان احتمال مطرح مى باشد، چرا كه واقعيت خارجى سير تحول انسان ها و جوامع، خلاف آن را نشان مى دهد و بشر شاهد تحول فكرى و عقلى و تكامل همه جانبه خود مى باشد و همين تحول سريع و تكامل شتابان، كسانى را در حوزه دين وادار به طرح پاسخ پنجم و ششم نموده است. اين دو پاسخ كه در استغناى از وحى خلاصه مى شود با همان توضيحاتى كه گذشت و خواهد آمد در كتاب «احياء تفكر دينى» اقبال ريشه دارد و در مقاله «ريشه در آب است» ريشه دارتر شده است و قبلاً مرحوم مطهرى در كتاب خاتميت، آن را نقد و بررسى كرده است. در مقاله نامبرده مى خوانيم: «...نكته مهم معناى استغناست و همه سخن در گرو دقت در اين دقيقه است. دو معنا و دو نوع استغنا متصور است: استغناى محمود و استغناى مذموم. حسن و قبح اين دو استغنا در گرو نوع نسبتى است كه ميان طرفين طالب و مطلوب برقرار مى شود. توضيح اينكه حصول پاره اى از نسبت ها از اصل براى نفى آنهاست و به عبارت ديگر، پاره اى از نسبتها هستند كه به نفى خود بدل مى شوند. رابطه طبيب و بيمار را در نظر آوريد; يك سو بيمار غير طبيب داريم و ديگر سو طبيب غير بيمار. اگر نسبت ميان آن دو مشفقانه نباشد، طبيب در راسختر كردن و تثبيت اين نسبت خواهد كوشيد، يعنى استخوان را لاى زخم و بيمار را هميشه بيمار نگاه خواهد داشت. امّا اگر عنصر شفقت در ميان باشد، همه مساعى طبيب معطوف علاج و بهبود بيمار خواهد شد كه عين نفى نسبت اول و حصول استغناى بيمار از طبيب است... رابطه معلم و شاگرد نيز چنين است; ايجاد نسبت معلّمى و شاگردى اصولا براى آن است كه معلم آن قدر به شاگرد بياموزد تا او را به سطح خود برساند به نحوى كه از آن پس، شاگرد بتواند از معلم استغنا پيشه كند... اما استغناى قبيح و مذموم از بُن چيز ديگر است و آن، پا در راه حقّ و حقيقت ننهادن و به معلم و طبيب و مربى اعتنا نكردن و از محضر آنها در عين جهل و بيمارى و فقر بهره نبردن است. برعكس استغناى نخست كه نه تنها مذموم نيست، بلكه بسيار ممدوح و نيكو است... در تعاليم دينى رابطه نبى و امت به رابطه معلم و شاگرد، مربى و متربى، و نيز رابطه طبيب و بيمار تعبير و تصوير شده است... حال در مقام داورى در باب جوامع كنونى، بايد به تفكيك اين دو استغناء بينديشيم و ببينيم در جامعه جديد، استغناى بشر جديد از مكتب انبيا به كدام دليل است؟ آيا از اين روست كه تعليمات انبيا چندان در ذهن و ضمير آدميان راسخ شده كه در حكم بديهيات درآمده اند و بى آنكه ولايتى معنوى بطلبند، مقبول مى افتند و بشر جديد در دل اين تعليمات به دنيا مى آيد و با آنها زندگى مى كند و در فضاى آنها تنفس مى كند؟ و يا از آن روست كه در عين تهيدستى و جهل و از سر عناد و الحاد و معارضت با حق به آنها بى التفاتى و بى مهرى مى كند؟ اگر دومى باشد، لاجرم بايد انگشت افسوس به دندان حسرت گزيد و بر شكست انبيا اشك تأسف باريد، لكن حق اين است كه چنين نيست. كسانى از جمله مرحوم اقبال لاهورى در باب خاتميت سخنانى گفته اند كه از كلام آنها چنين استشمام مى گردد كه از خاتميت همين معنا و نسبت را دريافته اند... بيان اقبال را اگر به قالب ديگرى بريزيم، اين خواهد بود كه غرض از ايجاد رابطه نبى و امّت، نفى اين رابطه است. يعنى ايده آل اين است كه مردم رفته رفته از تذكار نبى مستغنى گردند; همچنان كه بيماران رفته رفته از طبيب و كودكان رفته رفته از نظارت والدين مستغنى مى شوند»( [46] ). اين نظريه اين چنين خلاصه مى شود كه اولا جوامع بشرى هدايت شده اند و در نتيجه انبياء كامياب و موفق بوده اند، ثانياً اين جوامع با اين وجهه هدايت و بهره مندى، از انبياء مستغنى شده اند و اين استغناء نيز ممدوح و محمود است. در پاسخ بايد گفت: چنين نيست كه براى اثبات كاميابى پيامبران بگوييم كه جامعه بشرى بايد هدايت شده باشد، در غير اين صورت انبياء شكسته خورده هستند. زيرا كاميابى پيامبران در ابلاغ دعوت و فراهم كردن زمينه انتخاب انسان است كه انسان بتواند خير يا شرّ، خوبى يا بدى، يكى را انتخاب كند، و اگر همه انسان ها بدى و شرّ را برگزينند و ناپاك شوند باز همچنان انبياء كامياب هستند; چرا كه هدايت ارائه طريق است و نشان دادن راه: (اِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ اِمّا شاكِراً وَاِمّا كَفُوراً)( [47] ) «ما راه را بدو نموديم; يا سپاسگزار خواهد بود ويا ناسپاسگزار» (وَهَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ)( [48] ) «و هر دو راه ]خير و شرّ[ را بدو نموديم» كه منظور دو راه خير و شر است و اين هدف انبياء است نه وصول به مطلوب، و بردن و كشاندن انسان ها به بهشت; اين است كه ما نوح را كامياب مى دانيم و لوط را ظفرمند، و صالح و هود را موفق; هرچند قوم آنها به ورطه هلاكت سقوط كردند و همگى نابود شدند. بلى! اگر بعد از طرح دعوت و ارائه طريق، گروهى به رسولان اقبال كردند و ايمان آوردند، رسولان وظيفه بالاترى نسبت به آنها خواهند داشت، و ولايت آنها را به عهده خواهند گرفت و اين سخن ديگرى است. خلاصه پشت كردن همه انسان ها به دعوت پيامبران و ناپاك شدنِ همه آنها، علامت شكست انبياء نيست. آن طور كه سر تسليم فرود آوردن در برابر اوامر انبياء نيز دليل كاميابى آنها نيست، كه كاميابى انبياء در فراهم كردن زمينه انتخاب براى انسان ها خلاصه مى شود; من آنچه شرط بلاغ است با تو مى گويم***تو خواه از سخنم پندگير خواه ملال انسان بعد از اين روشنايى و بينات يا به راه مى آيد و شاكر مى شود و يا چشم مى پوشد و كافر مى گردد; يا مذبذب مى شود و مردد مى گردد و بى هويت و منافق، و در نهايت به كفر منتهى مى شود; و يا جزء گروه چهارم مى شود كه توفيق دريافت پيام دعوت را ندارد و به او خبرى نمى رسد كه مستضعف است ودوزخ از او دور است. (وَاِذْ تَاَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابي لَشَديدٌ)( [49] ) اما اين سخن كه رمز و سرّ خاتميت را بايد در استغناى بشر از وحى جستجو كرد، جاى بسى تامل و درنگ دارد، واين پاسخ از چند جهت مخدوش و معيوب است: 1 ـ شما انسان امروز را با تكيه بر علم، تكنيك، صنعت و فراصنعت متكامل ومستغنى مى دانيد، امّا انسان ديروز ـ يعنى در فاصله خاتميت تا شروع رنسانس ـ چه تحولى را شاهد بوده تا بى نيازى خود را از وحى اعلان نمايد؟ و در اين برهه زمانى ـ كه نه پيامبرى بوده و نه صنعتى ـ انسان چه گناهى نموده كه مغضوب زمين و آسمان گرديده است؟ نه ستاره اى در آسمان درخشيد و نه از زمين آتشفشانى فوران كرد. 2 ـ اگر پيامبران صرفاً طبيب و مربى و معلم باشند، آيا جامعه امروز سلامت كاملِ خود را يافته و تربيت شده و به علم ما كان و ما يكون عالم گشته است كه ديگر نيازى به وحى نداشته باشد؟ قطعاً چنين چيزى محقّق نشده، چنانكه صاحب مقاله اقرار مى كند و مى گويد: «...وضوح بيشتر سخن و مدعا، اين توهم و واهمه را زايل مى كند. فرض كنيم چنين باشد، ببينيم اين فرض چه اشكالى دارد؟ اگر همه مردم بر اثر مساعى انبيا خداپرست شوند و جامعه از عدالت لبريز شود و ياد مرگ و معاد دل آدميان را چنان پر كند كه ديگر به تذكار نبى محتاج نباشند (درست مثل جامعه اى كه در اثر مساعى طبيبان همه سالم باشند و بيم بيمار شدنشان نرود و به طبابت طبيب هم محتاج نشوند) حال، اين علامت شكست انبياست يا علامت توفيق آنان؟ آيا اين نهايت تأثير و نفوذ پيامبران را نشان نمى دهد كه مردم (آگاهانه و نا آگاهانه، مقلدانه و محققانه) ناديده از نبى تبعيت كنند و همان را انجام دهند كه نبى مى خواهد؟ اما مى دانيم كه چنين فرضى واقع نمى شود و اين ايده آل محقق نمى گردد، همچنان كه رابطه طبيب و بيمار، معلم و شاگرد نيز على العموم چنين است»( [50] ). پس اكنون كه جامعه از سلامت كامل برخوردار نيست و آنچنان تربيت نشده و پيراسته نگرديده و هنوز طفوليت علمى خود را مى گذارند، همچنان محتاج است و مستغنى از وحى نمى باشد. 3 ـ پاسخ متقن آنطور كه در ابتداى اين نوشتار بيان شد، همان اضطرار انسان به وحى مى باشد كه چرا انسان به وحى روى مى آورد؟ آنگاه بايد در جامعه انسان امروزى ديد كه آيا آن عوامل و آن اضطرار رخت بربسته و انسان امروز ديگر آن انسانى نيست كه به وحى نيازمند و مضطر شده بود؟ اگر جواب منفى باشد و عوامل اضطرار به وحى همچنان انسان امروز را نيز در خود مى پيچد و حتى به عللى بايد گفت كه اين اضطرار به وحى بيشتر شده است; چرا بايد طرح استغناى بشر از وحى را در افكند و محترمانه دين را بوسيده و بر طاقچه گذاشت و آن را بايگانى كرد و روزنه هاى منتهى به آن را بست؟! اگر تو انسان را در هستى نه در جامعه، در عوالم نه در دنيا، نظاره كنى و او را در اين حوزه ببينى و به قدر و اندازه وجودى او وبه روابط پيچيده و استمرار او توجه داشته باشى، در مى يابى كه از دنيا بزرگتر است و از زندگى محدود به اين عالم فراتر، آنگاه شاهد نيازهاى او در اين وسعت مى شوى ودر مى يابى كه نه غريزه مَركب او، و نه عقل راهبر او، و نه عرفان كشتى امن او، مى تواند باشد; بلكه تنها وحى پاسخگوى نيازهاى او خواهد بود، و وحى دارو نيست كه با مصرف آن بهبودى پيدا كنى; بلكه آب حيات و هوائى براى استشمام است كه بدون آن زندگى و حيات ممكن نخواهد بود، و هرگز تو از او مستغنى نخواهى بود، و به شهادت سوره روم انسان در دو مرحله به دين روى مى آورد ونياز خود را به آن احساس مى كند. يكى در مرحله سير فكرى و سير در انفس و آيات الهى، بعد از مرحله تفكر و تعلّم و سماع و تعقل و شهود در مجموعه هستى و آيات و نشانه هاى متعدد انفسى و آفاقى، اين خطاب مى رسد: (فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَةَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ)( [51] ) و مرحله ديگر كه انسان با تجربه ايسم هاى متعدد و مكاتب مختلف و حكومت هاى غير دينى كه نتيجه اى جز ظهور فساد در همين پهن دشت زمين ندارند، آهنگ دين مى كند و آن را مى خواهد. همان كششى كه در انسان امروز به «مهدويت» و «مصلح جهانى» احساس مى شود و همان تعبيرى كه در بعضى روايات آمده است: «يملأ الارض قسطاً و عدلا كما ملئت ظلماً و جوراً» كه در همين سوره بعد از طرح: (ظَهَرَ الْفَسادُ في الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِي النّاسِ ... قُلْ سيرُوا فِي الاَْرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلُ كانَ اَكْثَرُهُمْ مُشْرِكينَ)( [52] ) اين چنين خطاب مى شود: (فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ الْقَيِّمِ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللهِ يَوْمَئِذ يَصَّدَّعُون)( [53] ) البته تفصيل آيات در تفسير سوره روم نگاشته شده است. در اين دو مرحله سير فكرى و برخورد تجربى، اين نياز و گرايش به دين در انسان شعلهور مى شود و تفاوت نمى كند كه انسانِ امروز باشد يا انسانِ ديروز، هرچند كه در مقطعى از زمان دست آوردهاى علمى، او را مغرور نمايد و از دين فاصله بگيرد. اما قرار گرفتن او در بن بست و زبانه كشيدن شعله هاى نياز، او را به صراط و سبيل و دين و وحى خواهد كشاند، و اين رويكرد به دين همان چيزى است كه در فرا تاريخ، فراگيرى و جهانى شدن آن را شاهد هستيم. و نمى توان انسان منبسط و مفتقر را مستغنى از وحى دانست، و همين نكته اى است كه صاحب مقاله در صفحه پانزده به آن تصريح مى كند: «...و حتى اگر به ظاهر نسبت به انبيا بى اعتنايى و استغنا مى رود در عمق و باطن، ارتزاق و تغذيه از تعاليم آنان در كار است و جريان هاى به ظاهر الحادى و لائيك به واقع نه آتش در ريشه، بلكه در عود دين مى زنند و عطر آن را منتشرتر مى سازند». و حركت هاى بنيادى صده و دهه اخير، در روى آوردن به دين و مذهب خود شاهد صدقى بر به بن بست رسيدن مكاتب غير الهى هستند; اگرچه ممكن است اين حركت ها و انقلاب ها در مرحله رسيدن به حكومت، با ضعف مديريت و برنامه ريزى و فشار و محاصره استكبار، گرفتار مشكلاتى شوند و شايد در برهه اى سقوط كنند، يا منحرف شوند; امّا خواست توده مردم جهت گيرى الهى و صالح عمل كردن حاكمان، تحت لواى دين است. شبسترى كه خود از جمله كسانى است كه در به انزوا كشيدن دين مى كوشد، تحت عنوان مدرنيسم و وحى، چنين مى گويد: «يك تحول عمده اين است كه در دهه هاى اخير بُعد سياسى ـ اجتماعى اسلام به شدت در ميان مسلمانان، برجسته شده است. امروز حركت هاى سياسى با انگيزه اسلامى از اين تفكر ناشى مى شود كه ايمان اسلامى را نمى توان از آثارى كه در همين حيات دنيوى مى گذرد جدا كرد و اسلام بايد آثار دنيوى خود را نشان دهد».( [54] ) بنابر اين طرح انسان در هستى، و وجود نيازهاى گسترده او، و محدود بودن غريزه، علم، عقل، عرفان و ناتوانى آنها در پاسخ به نيازهاى چنين انسانى، او را مضطر به وحى مى گرداند كه هرگز با داشتن چنين فقر وجودى، از وحى مستغنى نمى شود. [1] ـ احزاب: 8 ـ 7. [2] ـ مفاتيح الجنان، زيارت رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) از بعيد. [3] ـ نجم: 4 ـ 3. [4] ـ آل عمران: 79. [5] ـ نهج البلاغه، خطبه 91. [6] ـ نهج البلاغه، نامه 26. [7] ـ (الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان... وَاَنِ اعبدوني). يس: 61 ـ 60. [8] ـ زخرف، 54. [9] ـ تعبير «اقتطع» به جاى «قطع» نشان مى دهد انسان دعوت شيطان را با رغبت پذيرفت، زيرا قبل از آن از خداوند فاصله گرفت. [10] ـ نهج البلاغه، خطبه 1. [11] ـ مدرك پيشين. [12] ـ نجم، 30. [13] ـ اسراء، 43. [14] ـ نهج البلاغه، خطبه 1. [15] ـ بحار، ج 44، ص 329. [16] ـ هود، 120. [17] ـ هود: 17. [18] ـ پيشين: 24. [19] ـ پيشين: 49. [20] ـ پيشين، 112. [21] ـ امالى شيخ صدوق، مجلس 41، ح4، ص304. [22] ـ نهج البلاغه، خطبه 1. [23] ـ امالى صدوق، مجلس 63، ح3، ص486. [24] ـ نهج البلاغه، خطبه 1. [25] ـ روم، 20. [26] ـ نهج البلاغه، خطبه 91. [27] ـ مدرك پيشين. [28] ـ نهج البلاغه، خطبه 91. [29] ـ نهج البلاغه، خطبه 182. [30] ـ مدرك پيشين. [31] ـ انعام: 74. [32] ـ مريم: 47. [33] ـ توبه: 113 و 114. [34] ـ ابراهيم، 41. [35] ـ الميزان، ج 7، ص 163. [36] ـ نهج البلاغه، خطبه 94. [37] ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، 1/114. [38] ـ احزاب: 40. [39] ـ همراه با اين قسمت، سوره احزاب مطالعه و دقّت شود. [40] ـ تفسير سوره احزاب از نگارنده. [41] ـ نهج البلاغه، خطبه 133. [42] ـ مدرك پيشين، خطبه 235. [43] ـ اميرالمؤمنين(عليه السلام) در زمان حيات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) ساكت بوده و خطبه اى از او نقل نشده است، تنها خطبه اى در يمن هنگامى كه به آنجا از جانب پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) گسيل شد ايراد نمود و خطبه ديگرى هم در هنگام عقد فاطمه زهرا(عليها السلام)، از آن حضرت روايت شده است. [44] ـ دعاى مكارم الاخلاق، امام سجاد(عليه السلام). [45] ـ تفسير موضوعى، جوادى آملى، ج 8، ص 12، 13. [46] ـ كيان، ش 29، ص 13، 14. [47] ـ انسان: 3. [48] ـ بلد: 10. [49] ـ ابراهيم، 7. [50] ـ كيان، ش 29، ص 14. [51] ـ سوره روم، 30. [52] ـ روم: 41 و 42. [53] ـ روم: 43. [54] ـ كيان، ش 29، ص 19.

منبع : www[dot]databaseofzagros[dot]blogfa[dot]com[slash]post-338[dot]aspx

پایگاه مذهبی زاگرس آخرين امام ,

تبلیغات



تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات

تبلیغات
Blogs Top
بلاگز فا
اخبار آنلاین ایران و جهان