تبلیغات

سویای اوین



تنهادرباغ5

غذامو تموم کردم ، طبق روال معمول رفتم تو اتاقم بخوابم که یادم اومد لباسم گوسفندی شده ، یهو چندشم شد و دویدم سمت حموم و خوب خودمو شستم .... بعد از نیم ساعت برگشتم تو اتاقم بخوابم اما یادم اومد آقاجون می خواد بیاد
_ اه آقاجون خدا بگم چیکارت کنه ... وسایل کارو جمع کردم ...نباید وقتو از دست بدم ، بهتره به جای خواب برم دنبال گنج

رفتم تو باغ ، امروز دلم می خواست از ته باغ کارمو شروع کنم ، بعد از 20 دقیقه رسیدم به ته باغ ، از اینجا خونم خیلی کوچولو به نظر می رسید .
این چند وقته کار کردن جلوی سید ابراهیم واقعا سخت بود ، به خاطراینکه باید جلوش حجابم رو حفظ می کردم و هم اینکه یه جورایی عذاب وجدان می گرفتم ، مخصوصا که سید بدون حرف فقط نگاهم میکرد، علی که می گفت ادمی نیست که خبر ببره ، اما خب نگاهش رو سنگینی می کر د انگار داره توبیخم می کنه .

از ظلع غربی باغ کارمو شروع کردم ، یک ساعت مشغول بودم که دیدم چند تا بوته سویا شکستست .. یواش یواش هر چی جلوتر رفتم تعداد شکستگی ها بیشتر شد ، بعضی جا که انگار یه چیزی رو روی زمین کشیدن و کاملا بوته ها رو نابود کردن
_یعنی چی؟ نکنه سید اومده اینجا و اینا رو لگد مال کرده
با حرص گوشیمو از جیبم در آوردم و به سید زنگ زدم
_ بله خانم
_ سلام سید ، بی زحمت همین الان بیا ظلع غربی باغ
_ چشم خانم
_ ممنون
تماسو قطع کردم و روی زانوم نشستم ، اخه مگه سید اینجا پشتک میزد که اینا رو اینجوری خراب کرده ، چند دقیقه ای منتظر موندم و به قسمت های خراب نگاه کردم

_بله خانم ، امری داشتین ؟
_ اقا سید ، اینجا رو نگاه کنید ؟ اینا کار شماست ؟
سید با ترس به بوته های شکسته نگاه کرد
_ نه خانم ، باور کنید کار من نیست ، به جون سع...
اومدم وسط حرفش ، حرف سید برام حجت بود
_ ببخشید ، گفتم شاید کار شماست ... خب شما که میگی کار شما نیست ، پس اینا چرا شکستن ؟
_ نمی دونم خانم
سعیده اومد کنارمون
_ سلام خانم چی شده؟
باغ رو نشونش دادم
کمی نگاه کرد و بعد یه بوته رو از روی زمین با ریشه کند و خوب نگاهش کرد
_ خانم
_ بله سعیده جون؟
بوته رو آورد جلوی من
_ ببین خانم قسمت شکسته شدشو خوب ببین ، گیاه داشته خودشو ترمیم می کرده ، پس این شکستگی قدیمیه ، یعنی شاید برای چند هفته پیش
منم خوب نگاه کردم ، با انکه از این چیزا سر در نمیاوردم اما خب ترمیم بوته خیلی تابلو بود
_این چیزا رو از کجا یاد گرفتی سعیده جون؟
_ خانم ، پدر خدا بیامرزم کشاورز بود ، من و خواهر بردرام هم وردستش بودیم و کمکش می کردیم
_خدا رحمتش کنه ، خب حالا منظورت از ترمیم و این حرفا چیه؟ یعنی چی؟
سید _ یعنی یک نفر چهارمی به غیر از ما چند هفته قبل این کارو کرده
احساس کردم یه چیزی تو بدنم ویز کرد و رفت ، موهای تنم سیخ شد
_ یعنی چی؟
_ چه می دونم والا خانم ، اینجا دیوار بلند و حفاظ خوبی داره ، به نظرم کار آدمی زاد نیست
خون تو بدنم یخ زد ، تمام بدنم خشک شد حتی نمی تونستم سرمو بچرخونم
_یعنی
سعیده با بی قیدی شونشو انداخت بالا
سعیده _ من که به جن و پری اعتقاد ندارم
سید _ چی می گی زن ؟ خداوند تو قرآن می فرماید جن واقعیت داره بعد تو میگی اعتقاد نداری؟ توبه کن زن ، حرف شرک الود نزن ... ساکت شد و تو فکر فرو رفت .... البته فکر نکنم جن بتونه اینا رو بشکونه

اروم زیر لبم زمزمه کردم
_ بسم الله الرحمن الرحیم
یهو یه چیزی تو مغزم جرقه زد با صدای بلند گفتم
_ من یه چیزی دیدم
سعیده _ چی خانم ؟
دستامو اوردم بالا و کشیدم رو گونم
_شب قبل روزی که شما می خواستین بیاین باغ ، می خواستم بخوابم که گفتم قبل خواب یه نگاه به باغ بندازم ، خب راستش وقتی نگاه کردم از ته باغ دیدم یه چیزی برق می زنه ، یه نور قرمز ضعیف ... چشای سعیده از ترس درشت شد اما سید با دقت به حرفام گوش می داد ... راستش خیلی ترسیدم ، حتی دوباره نگاه کردم اما هنوز اون نور قرمز بود ، از ترس قران کریم خوندم یعد از خوندن قران کریم دوباره به ته باغ نگاه کردم اما دیگه چیزی ندیدم ...نفسم بافشار فرستادم بیرون ... اون موقع گفتم شاید جن باشه

سید _ أعوذ بالله من الشيطان الرجيم... نترسین ، شاید جن نباشه ، بهتره اینجا رو خوب جستجو کنیم ، شاید چیزی پیدا کردیم
حرف سیدو قبول کردیم و هر سه مشغول جستجو شدیم ... حدودپنج هزار متر از باغ مشکل دار بود ، یعنی در این پنج هزار متر بعضی نقاط سویای شکسته وجود داشت ... دو ساعتی مشغول بودیم ، من که چیزی نفهمیدم به غیر از متراژ زمین خراب شده
سعیده _ من یه چیزی فهمیدم
_چی سعیده جون؟
_ببین خانم ، همه این شکستگی ها برای یک زمان نیست ، چون بعضی از بوته ها هنوز ترمیم نشدن ، بعضی ها هم نیم بند هستن ،ی..
_یعنی چند بار این شکستگی ها اتفاق افتاده
سید حرفمو تکمیل کرد
_ یعنی هر چی که هست از ادم تا جن چند بار اومده اینجا و باعث این خرابی شده
قلبم افتاد پایین
_من خیلی می ترسم ، وای بهتره یه تفنگ یا چیزی پیدا کنیم ، نکنه کسی بخواد ما رو بکشه؟ نکنه واقعا جن باشه و بهتره بریم پیش یکی تا برامون جادو بنویسه
سرمو با ترس به همه جاتمی چرخوندم تا یه چیز ترسناک پیدا کنم اما چیزی نبود

سید اروم نگاهم کرد
_ خانم همیشه یادت باشه " أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب ، و آگاه باشيد كه تنها با ياد خدا دلها آرامش پيدا مى‏كن " اونوقت شما می خوای بری ورد و جادو بگیری ، خدا برای شما اخرین اولویته ؟
هم با این ایه اروم شدم و هم شرمنده ، فکر کنم همین کارا رو می کنم که خدا دوست دوستم نداره .. خدایا منو ببخش
_خب الان باید چیکار کنیم ؟
سید _ صبر می کنیم ، به نظرم بهتره بیشتر مراقب باغ باشیم ، اگه یه بار دیگه چیزی دیدین به من بگین بیام باغو بگردم
_ باشه سید ، خسته نباشید ، راستی سید امروز کودها رو بپاش
_چشم خانم
_ممنون
وسایلمو جمع کردم و راه خونه رو در پیش گرفتم ، امروز خیلی خسته شدم ، نه به خاطر کار ، به خاطر این قضایای پیش اومده ...



ساعت 8 شب سعیده شاممو آورد ، خداییش آش رشته تواین لحظه آخر لذته ، مثل ندیده ها افتادم رو آش و در کمتر از 5 دقیقه تمومش کردم و یه وری روی مبل سالن افتادم
_ حالا چی حال می ده ؟ اینکه بشینم فیلم ببینم
سرممو چرخوندم تا کنترل پیدا کنم اما دقیقا یک متر و نیم از من فاصله داشت ، من هم که حال نداشتم برم بیارمش . چند دقیقه هی به در و دیوار نگاه کردم ، اما دیدم فایده نداره ، تنمو از مبل اوردم پایین و کشوکشون خودم رو بردم کنار کنترل اما بازم نیم متری با من فاصله داشت ، دوباره به چپ و راست نگاه کردم که مگس کش دستی رو که چند وقت پیش خریده بودم رو پیدا کردم ، اونو از روی زمین برداشتم و کشیدم طرف کنترل اما بازم 10 سانت کم داشتم ، به زور خودم و کشیدم .. هنوز پام رو مبل بود ، با اخرین کشش دستم به کنترل رسید ، یه جیغ از خوشحالی کشیدم وخواستم برگردم رو مبل که پرت شدم پایین
_ لعنت به تو کنترل کوفتی

با کنترل روی مبل نشستم که یهو پریدم هوا
_ وای نمازمو نخوندم
دویدم تو اشپزخونه ، وضو گرفتم و رفتم به اتاقم و نمازمو خوندم ، آخرش هم دعای فرج برای ظهور آقا امام زمان خوندم ...بعد از نماز برگشتم تو سالن و تی وی رو روشن کردم
_ خب یک هیچی نداره ، دو هیچی نداره ، سه هیچی نداره ، چهار هیچی نداره ،.... اوم بزنم شبکه استانی ... واو ، شاید برای شما هم اتفاق بیافتد ، فکر کنم این خوب باشه
این قسمت سریال ترسناک بود ، بخاطر همین سریع تی وی رو خاموش کردم و لپ تاپمو آوردم
_ بهترین کار اینه که انیمیشن خنده دار ببینم ، خب چی ببینم ؟
بین فیلما چشمم خورد به آرتور و عیدی ها ، نوید که می گفت خنده داره ، پسره با اون هیکل گندش هنوز انیمیشن میبینه ... کودک درونش هنوز فنچ مونده
انیمه رو ریختم تو فلش ، زدم به تی وی و روی مبل لم دادم و شروع کردم به دیدنش ....خخخخ خیلی باحال بود خصوصا شخصیت داداش بزرگه ، من که شخصا به جای آرتور عاشق داداش بزرگه شدم ...

بعد از تموم شدن فیلم از روی مبل بلند شدمو شیر گاز رو خاموش کردم ، چراغا رو هم خاموش کردم و رفتم در و پنجره ها رو چک کنم . کنار پنجره رو به باغ ایستادم ، از اون شب تا حالا می ترسم وقتی هوا تاریکه به باغ نگاه کنم .. پنجره رو قفل کردم و وقتی خواستم پرده رو بکشم ، چشمای بی صاحب شدم افتاد به باغ و یه جیغ بلند کشیدم
_ یاهاهاهاها ..... وای مامان ....آقا سید ، سعیده ...
چسبیده بودم به پنجره و به نوری که از ته باغ مشخص بود نگاه می کردم ... در همین حین آَقا سید رو دیدم که هراسون اومده جلوی خونه من و نگاهم می کنه . من هم سریع در رو باز کردم و رفتم به باغ
_ وای سید ، او و و ن ... نور ...ت ت ته باغ
_چی خانم ؟
یه نفس کشیدم و گفتم
_ از ته باغ نور قرمزه مشخصه
_چی ؟ کجا ؟
_سمت چپ
سید دقیق نگاه کرد و مثل اینکه متوجه شد
_خانم شما برو تو من الان می رم ببینم چیه
سیعده بدو بدو خودشو رسوند به ما
_ چی شده ؟
_یه نور قرمز از ته باغ معلومه
سید رو دیدم که با چماق می ره ته باغ ، من و سعیده هم چسبیده به هم و با ترس و لرز همراهش رفتیم ... چند دقیقه رفتیم که رسیدیم به ته باغ اما اثری از اون نور نبود
من _ نیست
خوب اونجا رو نگاه کردیم اما چیزی ندیدیم
با گریه نشستم روی زمین
_من می دونستم ، من می دونستم این باغ جن داره ، وای خداجون ، یعنی اومدن ما رو اذیت کنن ، خدایا من می ترسم ... سرمو چرخوندم ... همین فردا ، همین فردا از این باغ می رم ، اونا اومدن منو دیونه کنن
سعیده زیر بغلمو گرفت و منو از روی زمین بلند کرد
_خانم نترسید ما اینجاییم
سید ساکت بود و تو فکر ... با هم برگشتیم ، سعیده گفت شب پیشم می مونه اما من گفتم که نمی خوام و خودم تنهایی رفتم به خونه .... شب قران رو بغل کردم و با تصمیمی که گرفتم خیلی آروم خوابیدم
_ من فردا بر می گردم خونه ، دیگه اینجا نمی مونم

......

با سرو صدایی که از سالن می اومد از خواب بیدار شدم
_ اینجا چه خبره؟
به ساعت اتاقم نگاه کردم ، 7 بود ... قرآن کریم رو گذاشتم روی عسلی و با چشمایی که احتمالا قرمز بود رفتم به سالن اما از دیدن منظره رو به روم دهنم یک متر باز شد
_چته دختر جون ؟ الان وقت خوابه ؟
_سلام آقاجون ، شما اینجا
_برو دستو صورتتو بشور که سر صبح از زندگی سیرم کردی
نیومده شروع کرد
_سرمو انداختم پایین و رفتم دستشوییو یه صفایی به خودم دادم و برگشتم به سالن . سعیده جون تو آشپزخونه مشغول آماده کردن صبحانه بود ، اما ...... چجوری اومدن تو خونه من ؟
_داری چیکار می کنی بچه ، بیا صبحانه بخور دیگه ، وقتمو نگیر
حیف که اسلام دست و پامو بسته ، حیف که آدمی نیستم که به بزرگترم توهین کنم وگرنه ...



پامو در خفا محکم کوبیدم زمین ، چرا در خفا ؟ چون اگه آقا جون می دید پوستمو قلفتی می کند . رفتم تو آشپزخونه و جلوی آقاجون نشستم
سعیده _ سلام خانم
_ سلام سعیده جون ، صبحت بخیر
سعیده بعد از آماده کردن وسایل برگشت به خونه خودش ، من و آقاجون هم مشغول خوردن شدیم
_ این چند وقته چیکارا کردی؟
_کل باغ رو سویا کاشتیم ، یه چند صد متری رو هم سبزیجات و صیفی جات کاشتیم ، مثلا این ریحونی که دارین می خورین از باغچه کنده شده
با ذوق نگاهش کردم
_ فقط همین ؟
پرپر شدم و سرمو انداختم پایین
_ مگه فانتومم که چیز دیگه ای هم بکارم و برداشتم کنم
با تشر گفت
_ با بزرگترت درست صحبت کن

لالمونی گرفتم وتا آخر صبحانه حرف نزدم . بعد از تموم شدن صبحانه آقاجون رفت تو سالن نشست ... باید یه کاری می کردم ، نمی شد که منو آقاجون کارد و پنیر باشیم ، بهتره این چند وقتی که اینجاست دلشو به دست بیارم .... آشپزخونه رو مرتب کردم و با یه لیوان شربت کنار آقاجون که سرشو به پشتی مبل تکیه داده و چشماش بسته بود نشستم
_چند وقت اینجا می مونین آقاجون
جوابمو نداد
_ چرا زودتر خبر ندادید ؟
بازم جواب نداد
_ بچه ها خوبن آقاجون ؟
بازم جواب نداد .. از جام بلند شدم و جلوش ایستادم
_آقاجون ؟
دستمو جلو چشماش تکون دادم
_ خوابیدی آقاجون؟
چند تا بشکن زدم ببینم بیدار یا نه که فهمیدم خوابه و من یه ساعته با خودم حرف می زنم
_خب آقاجون که خوابه منم برم به کارم برسم
رفتم تو اتاقم گنج یاب رو بردارم که یادم افتاد اگه اقاجون بیدار بشه اخر فلاکته برا همین وسایل رو گذاشتم سر جاش و خودم رفتم ته باغ تا ببینم چی به چیه ، نمیشه تا یه چیزی شد بترسم که.

هندزفری رو گذاشتم رو گوشم و صدای اهنگ رو زیاد کردم تا رسیدم به ته باغ ... این بار آمار خرابی ها بیشتر بود ... سویاها تو یه خط خراب می شدن و خطوط کناری سالم بودن . کنار دیوار روی زمین نشستم
_کار ادمه یا جن؟ چرا همش ته باغ رو خراب می کنن؟ چرا نمیان جلو ؟ چرا ...
گوشیم زنگ خورد ، تماسو وصل کردم
_بله ؟
_سلام خانم ، یه اقایی اومده دم در با شما کار داره
_سلام ، کیه سید؟ نمی شناسیش؟
_ نه والا خانم ، قبلا ندیدمش
_ باشه بگو الان میام
_چشم خانم ، خداحافظ
_خداحافظ

تماسو قطع کردم و راه رفته رو برگشتم ، خوبی اومدن سید این بود که من مجبور شدم همیشه لباسای پوشیده تنم کنم ، الان هم دیگه لازم نیست برم لباسامو عوض کنم .
از دور پیل پیکر رو دیدم که اومده تو باغ و کنجکاوانه به همه جا نگاه می کنه ، حواسش به من نبود اما همین که نزدیک شدم کنار بوته های سویا نشست و نگاهشون کرد
_سلام جناب ..... خواستم بگم فیل پیکن اما دیدم اگه بگم خودمو سبک می کنم ، برای همین گفتم ...پیل پیکر
ابروهاشو انداخت بالا و لبخند زد
_ سلام خانم خوشحال
ای نامرد ، همون حقت بود که مسخرت می کردم
_کاری داشتین ؟
دوباره کنار بوته های سویا نشست
_خوبه ، خیلی خوب دارن رشد می کنن
بالای سرش ایستادم
_فقط همینو می خواستین بگین ؟
بادی به غبغب انداخت
_ خانم بنده نماینده جهاد استان هستما ، باید به باغ افراد تابع خودمون سرکشی کنم ... یادتون رفته ؟
چه کلاسی هم می ذاره ، یکی ندونه فکر می کنه من رعیتشم ، خوبه خود جهاد نیستی!!!
_اها ، پس الان به باغ اهالی هم سرکشی کردین
_صد در صد... خب همه کودها رو پخش کردین ؟
_بله
سرشو کمی آورد جلو با چشمهایی که کمی ریز شده بود گفت
_راستی شما ، یه دختر تنها ، با این همه امکانات .. به خونه و دم و دستگاه اشاره کرد ... چرا اومدین روستا تا کشاورزی کنید ؟ به لهجتون هم نمی خوره اینجایی باشین ... هوم؟
انتظار داشت بگم وای محمد جون تو از کجا فهمیدی من اومدم گنج پیدا کنم ؟ اصن بیا با هم بریم دنبال گنج ... خوبــــه؟
_بلــــه؟ شما به چه حقی به خودتون اجازه می دین تو زندگی خصوصی ادما دخالت کنید؟
برگشت سرجاش کیفشو که گذاشته بود روی زمین رو گرفت تو دستش
_بنده قصد فضولی نداشتم ، فقط کمی کنجکاو بودم ، خداحافظ
الهی ناراحت شد . نباید انقدر تند برخورد می کردم یا کارم درست بود؟ ... هوم ولش کن بابا ، پسره چشم سفید




برگشتم خونه ، اقا جون بیدار شده بود
_کجا بودی؟
_ رفتم به باغ سر بزنم
_خوبه ... آروم گفت ... حداقل تونستم یکیشونو آدم بار بیارم
شنیدم چی گفت اما مثل رمانا گفتم
_چیزی گفتی آقاجون؟
آقاجون هم زد تو هیکل هر چی رمان
_آره گفتم حداقل یکیتون مثل آدم بار اومدین
_ اها
خب الان با من بود دیگه؟ یعنی تو این خانواده فقط من مثل بچه ادم بار اومدم ، یعنی بهترین بچه این خاندان من هستم ... آخ جون
_پاشو منو ببر به شهر
_چشم

رفتم به اتاقم و لباسامو عوض کردم
_آقاجون بفرمائید من آمادم
با اقاجون رفتیم تو حیاط که دیدم آقاجون می ره سمت در حیاط
_نه آقا جون ، شما بیاین بشینین من خودم در رو باز می کنم
بدون اینکه تحویلم بگیره در رو باز کرد و رفت بیرون
_وا کجا رفت ؟ نکنه بخواد پیاده بره ... بلند صداش کردم ... آقا جون ، پیاده خیلی راهه ... دوییدم سمت در ... آقاجون

همین که پامو از در بیرون گذاشتم دیدم بنز اقاجون پشت در خونه پارک شده
_ وای الهی که خدا منو از وسط دو نصف کنه ، این جیگرو چرا قایم کردی؟
آقاجون رو صندلی جلو کنار راننده نشسته بود و نگاهم می کرد من هم سریع در رو باز کردم و پشت فرمون نشستم و راه افتادم .
آقاجون از اون ادمای اهل دله ، اهل سنت ، خونش هم تقریبا چیدمان سنتی داره ، اما همیشه ماشین زیر پاش به روزه ، من هم عاشق ماشینهاش بودم اما هیچ وقت اجازه نمی داد خودم برونم ، البته ناگفته نماند که هیچ کدوم از نوه ها به غیر از علی اجازه رانندگی نداشت .

ماشینو بردم به شهر
_خب آقاجون ، بفرمائید دقیقا کجا برم ؟
_ هر جایی که خودت می دونی ، فقط خوش آب هوا و منظره باشه
_چشم
رفتم جایی که هم دریا بود و هم جنگل ، تازه کوه هم داشت
_خوبه آقاجون ؟
اطرافو نگاه کرد
_بد نیست

از ماشین پیاده شد وبدون توجه به من ازم دور شد
گوشیم زنگ خورد ، مامان بود
_سلام مامانم
_سلام سحر ، خوبی مامان ؟
_بله شماا خوبین ؟ بابا خوبه ؟ بچه ها خوبن ؟
_همه خوبن ، چه خبر؟
_ خبرا دست شماست ، نباید این وقت روز مدرسه باشین؟
_چرا ، اتفاقا مدرسه هستم ... صداشو اورد پایین .. زنگ زدم یه چیزی بگم سحر
منم رفتم تو فاز صدای آروم
_چی شده مامان ؟
_خانم کوهسارو می شناسی؟ همکارم
چرا نشناسم ، اصلا مگه میشه با اون گندی که زدم نشناسم .. آروم گفتم
_ خب
_تو رو برای پسرش محمود خواستگاری کرده
با صدای بلند فریاد زدم
_چی؟ دروغ می گی؟
_سحر؟ درست صحبت کن با بزرگترت ، دروغم کجا بود؟
_آخه مگه میشه؟
_چرا نشه ؟ همه آرزوشونه تو عروسشون بشی
_اون که بله ، اما جدی گفتین ؟
مگه کوهسار خره با اون همه فحشی که پشت تلفن بارش کردم بازم بیاد خواستگاری پسرش ؟ میشه؟
_اره دیگه ، جدیم
_خب محمودشون چیکارست ، چجوریه ؟
_ شهلا که میگفت م...
_شهلا کیه مامان ؟
_کوهسار دیگه
_اها خب ؟
_میگفت پسرش رفته فرانسه دکتری بگیره ، چه کلاسی هم براش می ذاشت ، اه اه
_جون من ؟ دکتری چی؟




_مهندسی مواد
_وای عالیه ، خب
_هیچی دیگه ، 27 سالشه
_الهی ، بگردم ، خب شما چی گفتین ؟
_ گفتم سحر می خواد درس بخونه ، دختر نمی دیم بهتون
خون تو رگهام از حرکت ایستاد
_مامــــان ، درسم کجا بود ؟ چرا الکی این حرفو زدین ؟
_ سحر باور کن به خاطر خودت گفتم
_مامان
نزدیک بود اشکم در بیاد ، اگه با محمود ازدواج می کردم حال پریماه گرفته می شد
_ببین سحر ، خدا منو ببخشه اما مثل چوب خشک فقط قد کشیده
_نه ، من یادمه محمود خوب بود ،حالا خوب خوب هم نه ، اما بد نبود ، کی قد کشید؟
_تو 15 سالگیشو دیدی ، الان بیا ببینش ، خب نظر خودت چیه ؟
_شما که نظر دادین ، محمود هم پرید
_ سحر ،شهلا داره میاد ، خداحافظ مادر
_خداحافظ مامان
مامان تماسو قطع کرده بود ... مثل اینکه خدا نمی خواست من بزنم تو پوز پریماه .

از ماشین فاصله گرفتم و رفتم نزدیک اقاجون که روی یه تخته سنگ نزدیک دریا زیر سایه درخت نشسته بود که گوشیم زنگ خورد ، چه غلطا ، همه دلشون برام تنگ شده
_ یعنی تو این دنیا غیر از تو کسی نیست که با من تماس بگیره ؟
فاطمه _سلام ، واقعا که ، همون بهتر من هم تحویلت نگیرم
_سلام ، خوبی؟ اهل و عیال خوبن ؟
خندید
فاطمه_ خــــــوب ، جای تو خالی
_ جای من یه سبد گل لاله بذار ، در ضمن من اینجا خوشم مخصوصا وقتی پ...
فاطمه با هول پرید بین حرفم
فاطمه _سحر گذاشتم رو اسپیکر ، پریماه جون هم کنارمه
وای خدایا شکرت ، نزدیک بود
_ سلام پریماه جون، خوبی عزیزم؟ دلم برات تنگ شده بود
اوق ، چه چرت و پرتایی می گم
پریماه _سلام سحر جون ، تو خوبی؟ منم دلم تنگ شده بود ، نمیای این ورا ؟
آره جون عمت ؛ تو دلت برام تنگ شده
_نه عزیزم ، فعلا سرم شلوغه
پریماه _نکنه بالاخره خبری شده ؟
_چه خبری عزیزم ؟
پریماه _گفتم شاید یکی به هر حال بر اثر حوادث زندگی خواست ازت خواستگاری کنه
می کشمت پریماه
_اوا عزیزم ، اتفاقا مامان قبل فاطمه جونم زنگ زده بوده ، گفته بود یکی از همکاراش برا پسرش از من خواستگاری کرده بود ، پیش خودمون بمونه ، پسرش رفته فرانسه دکتری مهندسی مواد بگیره ، اما من به مامان گفتم که جوابم منفیه ، من نمی خوام از خانوادم جدا بشم ، حتی اگه پسر رئیس جمهور هم باشه ، مامان هم گفت : سحر چرا انقدر بد پسند شدی ، چرا هر چی دکتر و مهندس میاد می گی نه ، همشون بابای پولدار دارن ، خودشون پولدار ، گفتم : نه مامان جان من نمی تونم مثل دیگران بد پسند باشم ، هر کسی لیاقت من رو نداره ، هر کسی لیاقت این خانواده رو نداره ، مگه زندگی بچه بازیه کهمثل ادمای ندیده تو بیست و سه سالگی ازدواج کنم ؟ مگه می خوام عروسک بازی کنم ؟ من کم کمش شاید تا بیست و هفت هشت سالگی ازدواج نکنم ، کیس خوب برای من کم نیست
اخی ، چه نسیم خنکی تو دلم می پیچه ، انگار عقده صد ساله از رو دلم برداشته شده
پریماه _ باشه عزیزم ، من دیگه برم کاری نداری؟
_قربونت پریماه جون ، به داداشم و بچه ها سلام برسون
پریماه _حتما گلم ، خداحافظ
_خداحافظ
فاطمه ، از من هم خداحافظ سحر
_بابای فاطمه

تماسو قطع کردمو با لبخندی که کم از لبخند مونالیزا نداره کنار آقاجون نشستم
_هوای خوبیه ، نه آقاجون؟
_ خوبه
از روی سنگی که نشسته بود بلند شد و رفت کنار ماشین ، من هم به طبیعیت ازش رفتم سمت ماشین و در رو باز کردم
_بفرمائید
یه لبخند خیلی کوچیک در حد الکترون اومد گوشه لب آقا جون که باعث شد کپ کنم
_دستت درد نکنه باباجان
یا خود خدا ، با منه!!!
سوار شد ، در رو بستم و ماشین رو دور زدم . نشستم پشت فرمون
_کجا برم آقاجون؟
_یه مسجد پیدا کن تا نماز ظهرمو بخونم

_چشم


راه افتادم ، ده دقیقه بعد رسیدیم به مسجد یکی از محله های شهر ، اتفاقا یه ماشین کپی ماشین پیل پیکر اونجا بود.
آقاجون از ماشین پیاده شد و رفت تا وضو بگیره ، من هم ماشین رو یه گوشه پارک کردم. همین که از ماشین پیاده شدم گوشیم زنگ خورد
فاطمه _ عجب بی شرفی هستی ، این چه حرفایی بود ؟ پریماه کبود شده بود
بلند خندیدم
_جان فاطمه حال کردی؟ تا اون باشه که راه به راه تیکه نندازه
_حالا واقعا همکار مامان جون ازت خواستگاری کرد؟
_وا ، من اهل دروغم؟
_کم نه
_به جون نوید راست میگم ، قبل از تو مامان زنگ زد و گفت
_پس چرا جواب منفی دادی ؟
_پسره همه جوره خوب بودا ، اتفاقا واقعا رفته فرانسه ا دکتری بگیره اما مامان می گفت خیلی لاغره ، مثل نی قلیون
_پس حیف شد
_اره دیگه

برگشتم تا دزدگیر ماشینو بزنم که دیدم مهندس مثل دیواری جلوم ایستاده ، کمی ترسیدم
_سلام سحر خانم
بدون اینکه گوشی رو از گوشم جدا کنم گفتم
_سلام مهندس
فاطمه از اون ور خط گفت
_چه غلطا ؟ مهندس کیه ؟
پیل پیکر _راستش سحر خانم می خواستم یه چیزی بهتون بگم
_بفرمائید
فاطمه _ سحر میگم کیه ، زود بگو
پیل پیکر تو چشمام نگاه کرد و گفت
_با من ازدواج می کنین؟
فکر کنم دهنم به اندازه غار علی صدر و چشمام در حد توپ والیبال باز شدن
_یعنی چی؟
فاطمه جیغ بلدی کشید و گفت
_ یعنی ماچ وبوس ، یعنی نی نی بیاری
با صدای بلندی گفتم
_خفه شو بی حیا
مهندس از ترس یه قدم به عقب برداشت
_بله؟
دست ازادم آوردم بالا و گفتم
_ببخشید با شما نبودم ، داشتم با کسی که پشت تلفنه حرف می زدم
فاطمه _آره جون عمت ، اقا من برم لباس بخرم ، جون من همین ماه عروسی راه بنداز تا شکمم کامل بالا نیموده باشه
_ می کشمت
پیل پیکر _ با منی
لبخند زدم
_نه مهندس با تلفنم
فاطمه _جوابشو بده دیگه
پیل پیکر به آسمون نگاه کرد و به من گفت
_ سحر ، با من ازدواج می کنی
فاطمه جیغ زد
_وای چه رمانتیک ، منم می خوام
_چه غلطا؟ به نوید می گم حالتو بگیره
پیل پیکر _ آخه من فقط خواستگاری کردم ، مگه حرف بدی زدم که می خوای به نوید بگی؟ اصن نوید کیه ؟
با حرص سرمو به چپ و راست چرخوندم
_با شما نیستم مهندس ، با پشت خطی حرف می زنم ... بعد به فاطمه گفتم ... فاطمه فعلا خداحافظ
در حالی گوشی رو قطع می کردم که فاطمه جیغ می زد قطع نکن ...






گوشی رو گذاشتم تو جیبم و به پیل پیکر نگاه کردم
_ خب چی می فرمودید مهندس؟
یه لبخند زد در حد آلپاچینو و فوکوس کرد تو چشمم ، با صدایی که فکر کنم از قصد تو دماغی کرده بود گفت
_هول شدی سحر ؟
_ بلــــه ؟ منظور؟
یه دستشو زد به کمرش
_ یعنی الان انقدر ذوق زده ای که یادت نمیاد چی گفتم ،نترس چاره کار سه تا نفس عمیقه ، من می شمرم تو نفس بکش ... یــــــک
با حرص نگاهش کردم
_ شخصیت اجتماعیتون در حد جلبک قرمز اقیانوس اطلس هم نیست
سرمو چرخوندم و رفتم سمت مسجد
_ سحر خانم خیلی بی ادبی ، من زن بی ادب نمی خواما
هیـــــن !!! مثل جت چرخیدم به عقب
_درست صحبت کن
_چرا اونوقت ؟
_ واقعا که
_ واقعا که چی ؟ من مثل بچه ادم دو بار ازت خواستگاری کردم بعد تو چی گفتی؟... صداش رو نازک کرد ... گفتی " چی فرمودی مهندس "، اخرش هم بهم گفتی جلبک قرمز ، حالا نه اینکه خودت جلبک سبزی ؟ بی تربیت ، حالا که انقدر بی تربیتی عمرا بیام بگیرمت
با قهر برگشت و سوار ماشنیش شد و رفت
یعنی چی ؟ الان این جدی بود یا سرکارم گذاشت ؟من جدی بودم یا فکر کردم این سرکارم گذاشت ؟ خواستگاری سرکاری بود یا واقعی ؟ الان واقعا قهر کرد ؟ دقیقا چی شد ؟
البته رفتارم یه خورده زشت بود ، اما تقصیر خودش بود ، من دختر با شخصیتی هستم
دوباره برگشتم مسجد نماز بخونم که یادم اومد به صورتم کرم ضد افتاب زدم و حتما باید با صابون بشورم ، پس باید بربم خونه و نماز بخونم .

آقاجون بعد 10 دقیقه اومد
_بریم
در رو باز کردم _ بفرمائید
سوار شد ، من هم سوار شدم و راه افتادم
_ کجا برم آقا جون ؟
_برو خونه
چشم

........

تا شب دیگه هیچ اتفاقی بین من و اقاجون نیافتاد ، نه بد خلقی کرد و نه مثل صبح چهرش به خنده مزین شد ... اما همش فکرم به پیل پیکر و خواستگاری هیجان انگیزش بود .. اگه از حق نگذریم پیل پیکر اولین نفری بود که مستقیما از خودم درخواست ازدواج کرد ، بقیه خواستگارا با مامان و بابا حرف می زدن .
نمی دونم چرا اون کارو کردم ، شاید به قول محمد هول شده بودم ...اوه اوه اوه ، " محمد " فکر کنم پیل پیکر تو ذهنم دیگه همون پیل پیکر سابق نیست ، احساس می کنم تبدیل شده به محمد ، خفه شو سحر ، بگیر بکپ ....

......

صبح کله سحر از خواب بیدار شدم ، اقا جون عادت داشت بعد از اذان صبح یه بار صبحانه بخوره ، یه بار هم ساعت 9 صبحانه بخوره ... نمازمو خوندم و صبحانه اقاجون رو آماده کردم ... باهم سر میز صبحانه نشستیم
_ بفرمائید آقاجون
عجیب حس میزبان بودن منو گرفته بود
_ آقاجون شما به جن و پری اعتقاد دارین ؟
بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت
_ هر مسلمونی باید اعتقاد داشته باشه
کمی من و من کردم
_خب ، تا حالا خودتون جن دیدین ؟
مستقیم بهم نگاه کرد
_مگه جن دیدی؟
هول شدم
_ نه آقاجون جن کجا بود ، فقط سوال شده بود برام
_نه من جن ندیدم اما فکر کنم پدر بزرگم یه بار جن دید
اب دهنمو قورت دادم ، فکر کنم سنگ کوب کردم
_کجا دید ؟
_تا اونجایی که یادم میاد تو یکی از باغهاش دیده بود
احساس کردم نفسم بالا نمیاد ، با دستم گلومو گرفتم
_کدوم باغ ؟
_ یادم نمیاد بچه جون ...
از پشت میز بلند شد و رفت به اتاقش اما من جرات تکون خوردن هم نداشتم ،که ناگهان احساس کردم یکی داره شونهامو ماساژ می ده ، با ترس سرمو اوردم بالا اما چیزی ندیدم .. اشکم در اومد
_ سرجدت ولم کن
ناگهان رو زانوم یه درد خفیفی رو احساس کردم
_ تو رو خدا نیشگون نگیر ، من غلط کردم ، باشه ؟ بسم الله الرحمن الرحیم .. از پشت میز بلند شدم و دویدم تو اتاقم ...در اتاق روبستم اما نگهان در باز شد
با ترس چسبیدم به دیوار و چشمامو بستم
_ تو رو خدا منو نخور
_چته بچه ؟جن دیدی؟
با شنیدن صدای آقاجون چشمامو باز کردم
_ نه ، .. یه نفس عمیق کشیدم ... کارم داشتین ؟
_ آره می خواستم بگم نهار رو زودتر اماده کن ، من بعد از ظهر راه می افتم
_ حالا چرا انقدر زود ، حداقل چند روز می موندین
می خواستم بگم آقاجون نرو ، اینا منو می خورن
_ نه کار دارم باید برم
_چشم ، هر جور که راحتین ، نهارم زودتر آماده می کنم
اقاجون برگشت به اتاقش من هم روی تختم دراز کشیدم و با بدبختی خوابیدم







..........

آقاجون هم برگشت خونه خودش ، بازم من موندم و این باغ

...........

ماشینو جلوی ساختمون جهاد پارک کردم . رفتم به انبار و لیست کود و سم ها رو به مسئول انبار نشون دادم
مسئول _ خانم باید چند دقیقه صبر کنین تا من سم ها رو بیارم
_منتظر می مونم
هوای انبار انقدر خفه بود که ترجیح دادم برم بیرون ، وقتی که می خواستم پامو از انبار بذارم بیرون یه صدای آشنا شنیدم که مطمئنم خود محمد پیل پیکر بود ، پشت در ایستادم و به حرفاشون گوش دادم
_یواش یواش باید کارها رو راست و ریس کنم و برگردم ، الکی این همه وقت خودمو گرفتم .
در مورد چی حرف می زنه ؟
ناشناس _ هیچ فایده ای هم داشت ؟
_اره ، چرا فایده نداشته باشه ، اما اخرش من حالشو می گیرم
ناشناس _ جون محمد دلم می خواد خوب بزنی تو پرش ، خودم که خیلی از دستش اتیشیم ، راستی ، شمارتو عوض کردی؟
_آره ، بابا این دختره مچلم کرده بود ، یعنی ادم کنه تر ازش ندیده بودم
صدای کتک!!! خوردن شنیدم اما نفهیمدم کی کتک خورد
ناشناس _ محبوبیت چه ها که نمی کنه
_ول کن بابا ... با ادا گفت ... محبوبیت
_ حالا برا من ناز نکن ، شماره رو بگو که دیروز کارت داشتم اون شماره کوفتی هم که به ابدیت پیوست و منو کلی مچل خودت کردی
_چی کار داشتی ؟
_اون موقع که باید بودی نبودی ، حالا که نباید باشی هستی ؟ این بودنت بخوره تو سرت
پیل پیکر با صدای بامزه ای گفت
_ ببخشید اقا من متوجه نشدم ، بودم نبودی ، نبودی بودم ؟
_باز مسخره شدیا ، شمارتو مثل بچه آدم بگو باید برم
_ تک می ندازم برات
_محض اطلاع بگم که من از تو محبوبترم ، روزانه بیشتر از صدتا تک زنگ از حوری های بهشتی دارم اونوقت از کجا بفهمم شماره توی نره غول کدومه ؟
_من نر غولم بی تربیت؟ باید بودی می دیدی دختره چطور برام غش و ضعف کرده بود ، بدبخت حسود
_باشه ، حالا شمارتو بگو خوشگله
_یادداشت کن
نمی دونم چی شد که من هم شماره رو یادداشت کردم و در آخر به اسم محمد!!! ذخیرش کردم .
_خانم مسرور، بیا سمها رو برات آوردم
با شنیدن صدای مسئول انبار سریع دویدم سمتش ، فکر کنم بیچاره با دیدن عکس العملم خودشو خیس کرد، حالا نمی دونه که من از ترس اینکه پیل پیکر منو نبینه فرار کردم .
به جعبه ای که توش پر از سم و کود بود نگاه کردم
_ کسی نیست که اینا رو تا ماشینم بیاره ؟
مسئول انبار که حالا پشت میز نشسته بود و سرش تو سیستمش بود نگاه کردم . بدون اینکه سرشو بیاره بالا گفت
_ نه خانم ، امروز کارگر ندارم ، خودت باید ببری
ای نامرد ، حداقل بیا به یه خانم متشخص کمک کن ، یه خورده خود شیرینی هم بد چیزی نیست .
خم شدم و جعبه رو زدم به بغلم اما همین که جعبه رو از روی میز برداشتم احساس کردم دیسکهام دارن بندری می رقصن .. با هن هن حدود چند متری راه رفتم اما هنوز کمی با در انبار فاصله داشتم . دوباره چند قدم راه رفتم و به در نگاه کردم که پیل پیکر و دوستش رو جلوی در دیدم ، دوستش باهاش حرف می زد اما اون منو نگو می کرد .. وای الان مثل تو فیلما میاد جعبه رو از دستم می گیره و میگه
" آخه عزیز من ، تو با این هیکل ظریفت ، با اون شخصیت محبوبت که دل منو برده چرا این چیزای سنگینو بلند می کنی؟ مگه محمدت مرده ؟... تو بگو من با این خودسریهات چیکارکنم عشــــق من ؟ "
از شدت هیجان آب دهنمو با صدای زیاد قورت دادم ... قدم هام کوتاه شد و رسیدم به محمدم !! که محمد خم شد ، نفسم بند اومد ، وای الان می خواد جعبه رو از دستم بگیره
محمد _خانم ؟ خانم مسرور ؟
منو این همه خوشبختی محاله ، یعنی غیرتش منو کشته ، دوست نداره جلو دوستش منو به اسم صدا کنه
محمد _ خانم مسرور ، حواستون با منه ، خانم ؟
وای ، الان باید چیکار کنم ؟ خب... اوم ... چشمامو با عشق باز می کنم و یه نگاه خوشگل بهش می ندازم .
آروم چشمامو باز کردم و با لبخند به محمد که دستاشو زده بود به کمرش و با ابروهایی که از تعجب رفته بودن بالا نگاه کردم
_بله ؟
_خانم یک ساعت دارم صدات می کنم ... با دستش به زمین اشاره زد ... کاغذم افتاده روی زمین شما هم لطف کردین و روش لگد کردین
هـــــا؟؟؟
با اخم و بدون توجه به حرفش هن هن کنان از کنارش رد شدم ، پسره بی شعور ، نمی گه کمرم درد میاد ؟ خیلی نامردی ، اگه حالتو نگیرم سحر نیستم ... حالا چرا بهش لبخند زدم ؟ خدا از رو زمین ورت داره سحر ...
ماشینو روش کردم و رفتم باغ ... وسطای راه بودم که گوشیم زنگ خورد ، ماشینو یه گوشه نگه داشتم و تماس رو وصل کردم
_ بله ؟
صدای آشنایی اومد
_ سلام سحر ، خوبی ؟
چقدر صداش شبیه عمست ،با شک گفتم
_عمه ؟



_بله که عمه تماس گرفته
_وای عمه رخساره ، خوبی؟ چه عجب یادت افتاد سحری هم هست
خندید
_ خوبی سحری؟ دلم برات تنگ شده بود ، کجایی ؟ چیکارا می کنی ؟ بقیه خوبن ؟
_همه خوبن عمه ، سلام دارن ، من هم که شمالم
_جدی هنوز شمالی ؟ گنج رو پیدا کردی؟
مگه عمه هم می دونه ؟
_ شما از کجا قضیه گنج رو فهمیدین ؟
_ساره بهم گفت ، وای سحر خیلی دلم برات تنگ شده ، راستی آدرس باغو بگو یادداشت کنم
ذوق زده گفتم
_ مگه اومدین ایران ؟
_جون سحر لو ندی ، باشه ؟ هیچ کس خبر نداره
_حتی عمه ساره ؟
_حتی اون
_خب پس امروز راه می افتی دیگه ، شب پیشمی؟
_نه دیگه ، هنوز نیومدم ایران ، چند روز دیگه می خوام بیام ایران ، گفتم اول آدرسو بگیرم بعد بیام ..
_آها ، باشه پس یادداشت کن .....آدرس رو گفتم ....راستی عمه سوغاتی چی می یاری برام ؟
_ یه چیزی می خرم دیگه
_پس منم به همه می گم داری میای
_اومدم ایران پدرتو در میارم ، چی می خوای باج گیر؟
_جیگر عممو بخورم ، ببین ، یه پالتو خوشگل بگیر ، یه پیراهن شب ، پوتین ، دو تا صندل تابستونه ، دو تا کیف چرم ، دو سه تا عینک ... دیگه چی ؟ شلوار نخریا یه موقع سایز من نباشه دلم نمیاد به کسی بدم ، چند تا تاپ و زینگول پینگول هم بخر ، راستی همه هم باید مارک باشن ، به جون عمه اگه بخوام ایران مارک بخرم گرون در میاد ، باشه قربونت برم ؟
_پالتو الان ؟تو این گرما ؟
_بالاخره زمستون هم میشه دیگه ، مگه نه عمه جون ؟
_ چقدر خوش ذائقه ای ، آخه من خجالت می کشم با همین دو قلم جنس بیام ایران ، اینا کمه عمه جون ، چند تا چیز دیگه هم بگو بخرم
لحنش از شدت مسخرگی در حال انفجار بود
_نه جون عمه خجالت می کشم ، همینا کافیه ، حالا کی میای؟
_دقیق نمی دونم اما همین ماه میام ، سحر کاری نداری؟ پول تلفنم زیاد شد
_ عمه چرا خسیس بازی در میاری؟ بابا به اون مایه داری ساپورتت می کنه ، غمت نباشه ، حرف بزن
_برو بچه ، بعدا زنگ می زنم ، به کسی هم نگو ، خداحافظ
_قربون عمه ، منتظرم ، خداحافظ
آخ جون ، عمه می خواد بیاد ...
ماشینو روشن کردم و رفتم باغ... رخشو درون باغ پارک کردم و رفتم خونه گنج یابو برداشتم و زدم به باغ ، باید فشرده کار می کردم و گرنه تا یکی دو هفته دیگه کار تعطیل می شد .
تازه کار رو شروع کرده بودم که سعیده صدام کرد برم غذا بخورم اما چون حس کار منو گرفته بود گفتم غذا نمی خورم . نگه داشتن همزمان لپ تاپ و دسته گنج یاب تو اون هوای گرم عذاب علیم بود ، اما ...
تا ساعت 6غروب بدون توجه به گرما و گرسنگی کار کردم ، اما آخراش انقدر خسته شدم که وسایل رو جمع کردم و برگشتم به خونه .
سعیده _ خسته نباشی خانم ، نهارتون سرد شد ، شام رو زودتر آماده کردم ، الان میارم
_ مرسی سعیده جون
وسایل رو بردم درون اتاقم و با برداشتن حوله رفتم حموم ، نزدیک یک ساعت موندم حموم ، خوب تنم شستم و چرکا رو از تنم در آوردم و بعد اومدم بیرون . سعیده برای شام ته چین درست کرده بود ، سعیده هم خوب قلقمو گرفته بود ، می دونست وقتی خستم اگه ته چین درست کنه خستگی از تنم در میره .
با خوشحالی ظرفای غذا رو برداشتم و رفتم تو سالن جلوی تلویزیون نشستم . حالا که قراره سر حال بیام بهتره یه خورده خوش بگذرونم ، پس بلند شدم و از لپ تاپم یه فیلم ریختم رو فلش و زدم به تلویزیون . حالا غذا می خوریم .
بس که این فیلم کوفتی خنده دار بود چند بار وسط غذا به سرفه افتادم ؛ غذا مو خوردم و لم دادم روی مبل جلوی تلویزیون ، فیلم که تموم شد دستگاه رو خاموش کردم و همونجا خوابیدم
نمی دونم چقدر خوابیده بودم که صدای زنگ تلفن خونه رو شنیدم ... خواب آلود بلند شدم و تلفن رو برداشتم
_بفرمائید
سکوت
_الو ؟
بازم صدایی نیومد
_ الو ؟ حرف نمی زنی؟
بازم حرف نزد ، اصلا صدائی از پشت خط نمی اومد . تماسو قطع کردم
ملت مردم آزار شدن

...............

بالاخره امروز ظهر بعد از سه روز عمه زنگ زد و گفت که اومده ایران و مستقیم داره میاد پیش من و تا چند ساعت دیگه می رسه به باغ ، حالا سوال این بود که چرا میاد اینجا ، اصلا چرا به کسی نگفت که می خواد بیاد ایران ؟ یه خورده مشکوک می زنه این عمه ما ، عمه رخساره 30 ساله من که چند ساله رفته فرنگستون تا درس بخونه ، شوهر هم نداره ، یکیه جفت من ، هر دومون بی شوور هستیم .... خودش که می گفت تربیت بدنی می خونه و از قضا الان باید حداقل کارشناسی ارشدشو داشته باشه ، فقط برای من سواله که این عمه من اونجا با برادرای اجنبی واحدهای عملیشو پاس می کرده ؟ یعنی با هم فوتبال بازی می کردن ؟ واحد شنا رو پاس می کردن ؟ سر کلاس ژیمناستیک با هم بودن ؟هر چی که هست قضیه خیلی ناموسیه ، منم رو عمم تعصب دارم شدید !!!
ساعت 7 بود که زنگ خونه رو زدن ،من هم جیغ جیغ کنان بدون اینکه ایفون رو بردارم دویدم سمت در باغ . پشت در یه نفس عمیق کشیدم ، در رو باز کردم و با جیغ پریدم بیرون
_پس کجایی ؟ دلم برات تنگ شده بود عم..
_می دونستم دلت برام تنگ شده ، اما نه در این حد
به محمد پیل پیکر که طبق معمول در فیگور خودشیفتش فرو رفته بود نگاه کردم ، این پسره اینجا چیکار می کنه ؟
_ سلام ، کاری داشتین ؟
یه قدم عقب برداشت و تکیه داد به ماشینش
_سلام بر سحر خانم مسرور ، حالا از کجا فهمیدی من می خوام بیام که اینجوری اومدی به استقبالم ؟
_اما من که ن...
یه دستشو آورد بالا و اشاره کرد که سکوت کنم
_ حاشا نکن دختر ، می دونم سخته که اعتراف کنی اما تو می تونی ، اعتراف کن
چی میگه برا خودش ؟
_ ببین آقای پیل پیکر ، من منتظر شما نب...
_آ آ آ ... لازمیه اعتراف صداقته ، دروغ نداریم ، اصلا می دونی چیه ؟
_چیه ؟
_ چی ؟
_ همون چیزی که می خواستین بگین
طبق معمول یه نگاه به آسمون انداخت و بعد یه نگاه به من
_ یادم رفت ، حالا اونو ول کن ، منتظر اعترافم
_ اگه نپرین تو حرفم اعتراف می کنم
با ذوق تکیشو از ماشینش برداشت و دستشو زد به چونش
_ بگو منتظرم
_ ببینین ، من اصلا منتظر شما نبودم ، اصن شما اینجا چیکار دارین ؟
دوباره با کلافگی به ماشینش تکیه داد
_د نشد ، خیلی بد قلقی
براق شدم
_ بله ؟ این چه طرز حرف زدنه ؟ می گم منتظر شما نبودم
همون لحظه صدای بوق ماشین اومد ، من و پیل پیکر شونه به شونه چرخیدیم سمت صدا که دیدم یه تاکسی جلوی در باغ ایستاده و یه مرد ... صبر کن ببینم ، این یارو کیه ؟ چرا شبیه کره ای هاست
پیل پیکر_ هه ، پس منتظر این یارو چینی شکستنیه بودی؟
متعجب به همون مرد نگاه کردم
_ نه به جون شما
_به جون من قسم نخور
_مگه دروغ دارم ، میگم نمی شاسمش
_پس چرا اینجوری نگاهت می کنه ؟
وا ، این یارو چرا اینجوری نگاه می کنه ؟ اون لبخند رو لبش برا چیه ؟
_من چه می دونم ، آقا محمد جون من برو ببین کیه
_مطمئنی آشنا نیست ؟
آروم رفتم پشت پیل پیکر سنگر گرفتم
_ آره دیگه ، برای بار دهم می گم نمی شناسمش
_باشه ، همینجا بمون تا برم ببینم کیه
الهی سحر قربون این مرد بشه که مثل کوه می مونه ... محمدم با قدمهای محکم رفت نزدیک اون مرد که ناگهان زنی به نام عمه رخساره از تاکسی پیاده شد ... با دیدن عمه فکر کنم رم کردم و دویدم سمتش
_ عمــــه
از کنار قیافه متعجب پیل پیکر گذشتم و پریدم بغل عمه
_ وای عمه ، خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود ، چرا انقدر دیر رسیدی ؟
عمه یه نیشگون محکم از پشتم گرفت و همونجور که تو بغلش بودم گفت
_ این یارو کیه بی حیا ؟
جای نیشگون عمه رو ماساژ دادم
_وووی ، هیچکی جون عمه
_ دروغ نگو سحر ، چشم دادشمو دور دیدی؟
_ ا عمه ، دروغم کجا بود ، راستی این اجنبی کیه ؟
_بعدا میگم ، وای سلام سحر ، خوبی عزیزم ؟ منم دل تنگت بودم ، چه قد کشیدی دختر ، نردبونی شدی برا خودت
عمه قاطی زده ؟
_ هم قد هستیم عمه ، پس تو هم نردبونی
_حالا بلبل زبونی نکن
منو از بغلش آورد بیرون و رفت نزدیک پیل پیکر ، من هم مثل دمبش همراهیش کردم
عمه _ سلام ، روزتون بخیر ، خوشبختم آقای؟
_ بنده محمد پیل پیکر هستم مهندس ارشد کشاورزی ، نماینده جهاد استان مازندران، ارادتمندم
یعنی این جمله کلیشه ای رو برای معرفی خودش به همه میگه
_خوشبختم آقای پیل پیکر ، امری داشتین ؟
اشاره زد به من
_ با خانوم مسرور کار داشتم
عمه بازوی منو کشید و آورد کنار خودش
_ بفرمائید این هم خانوم مسرور
پیل پیکر بیچاره هر کاری می کرد نمی تونست اون علامت سوال گنده رو از روی صورتش برداره ... به من نگاه کرد
_ خب راستش خانوم مسرور
_ روئیخساری
هر سه برگشتیم سمت یارو خارجکیه
من _ ها ؟ چی گفت ؟
پیل پیکر _ فکر کنم گفت ساری نزدیکه ؟
_ نه بابا ، گفت .. یه چیزی به خارجی گفت دیگه
با اعتماد به نفس کامل گفت
پیل پیکر _ من خارجی بلدم ، پس خارجی نگفت ، گفت ساری نزدیکه ؟
وا ، مگه خارجی فقط یه نوعه ؟
_یعنی چی آقای پیل پیکر ، بالاخره ما هم دو تا کلمه خارجی بلد هستمیا ، در ضمن من سریال کره ای زیاد دیدم ، فکر کنم فهمیدم چی گفت
عمه _ بله محمد ؟
من و پیل پیکر به عمه نگاه کردیم ... عمه چرا انقدر زود صمیمی شده ؟
پیل پیکر _ با منین خانوم ؟
عمه بدون اینکه تحویلش بگیره رفت سمت یارو خارجکیه
من _چی شد؟ من نفهمیدم
پیل پیکر _ من که گفتم ، نه سریال کره ای زبان رو قوی می کنه ، نه واحد های زبان خارجی دانشگاه
بعد هم یه قر گردن برام اومد ، منم یه ایش خفن اومدم
_ منظورم زبان نبود آقای پیل پیکر ، منظورم این اقای خارجی بود
_اها ، مگه نمی شناسیش؟














منبع : romandoostan2[dot]blogfa[dot]com[slash]post-3686[dot]aspx

♥ دوس تداران رمان , ♥ دوس تداران رمان ,

تبلیغات


تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات