تبلیغات




خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

آیا میدانید برترین عینک سال 2014 نزد افراد معروف همین عینک است ؟

انتخاب آرمین 2afm ، سیروان خسروی ، کیم کارداشیان ، ریحانا ، علیرضا حقیقی و... می باشد

خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

لینک خرید عینک لویی ویتون توضیحات عینک لویی ویتون



عينك خلباني شيشه جيوه اي

glassesRayBan

عينك خلباني شيشه جيوه اي

عينك Ray Ban

به همراه كيف عينك

محصولي متفاوت و منحصر بفرد از كمپاني rayban

با قابليت بازتاب 90 از اشعه هاي مضر افتاب

طراحي برتر ويژه سال 2013

عينك فوق اسپرت با طراحي جديد

شناخته شده به عنوان عينك محبوب هنرپيشگان



روش خريد: براي خريد پس از کليک روي دکمه زير و تکميل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل يا محل کار تحويل بگيريد، سپس وجه کالا و هزينه ارسال را به مامور پست بپردازيد. جهت مشاهده فرم خريد، روي دکمه زير کليک کنيد.

قيمت فقـط : 28.000 تـومان


تراشیدن موی خیابانی داده بود



رومان ای پارا2
 

اگه می تونستم این موضوع رو ثابت کنم ، می تونستم از خان یه جایزه بگیرم و چی بهتر از برگردوندن موی سر خدمه های زن.
شب وقتی رقیه خوابید ، از اتاق زدم بیرون و رفتم تو باغ . ترسناک بود و درختا هم بدجور وحشناک به نظر می رسیدن . اما من نباید می ترسیدم . آروم خودم رو رسوندم پشت تل یونجه کنار در اتاق گوگرد و منتظر شدم . نمی دونستم کی می یان . امیدوار بودم که دیر نکن و زیاد منتظر نشم. نیم ساعتی بود نشسته بودم که دیدم چند نفر دارن به طرف اتاقک می یان . خودم رو بیشتر پنهان کردم و دیدم بله اینا بیست تا از طبق ها رو برداشتن و بردن.....................................................................................

وقتی از رفتنشون مطمئن شدم ، برگشتم به اتاقم .
صبح روز بعد ، به بهانه بردن طبق ها به داخل اتاقک ، مدام اونا رو شمارش می کردم . کلاً صد و بیست تا طبق تو اتاقک جا می شد. شب بعد دوباره رفتم اونجا بعد از بردن طبق ها رفتم تو اتاق و شمع رو روشن کردم و باز شمردم. بله بیست تا کم بود . 
چون کارگرها بی سواد بودن و هیشکی شمردن بلد نبود و همین آسلان دزد نیمچه سوادی داشت ، کسی تا به حال متوجه دزدی روزانه ی طبق ها نشده بود . 
صبح روز بعد دقت کردم که اینا طبق های خالی رو کی می یارن . دیدم وقتی حدوداً طبق های خارج شده از اتاقک به هشتاد تا رسید و خالی شدن ، دو سه نفر کارگر طبق های دزدیده شده رو بین بقیه جا می دن که آخر سر باز صد و بیست تا طبق باشه واسه پرکردن دوباره.
معما برام حل شده بود. مونده بودم چطور بدون حضور آسلان جریان رو به خان بگم.
به رقیه گفتم : من می رم تو مطبخ کار دارم. اگه آسلان سراغم رو گرفت بگو از اونجا صدام کردن.
رقیه با تعجب گفت : ولی تو رو که صدا نکردن !!!
گفتم : می دونم . اما کار دارم باید برم . در ضمن آسلان هم نباید بفهمه خودم رفتم . با وجود اینکه هیچی نفهمیده بود ، گفت : باشه.
سریع از در باغ که می خورد به حیاط پشتی بیرون اومدم و دویدیم تو حیاط و خودم رو رسوندم به در عمارت. به نگهبانی که پشت در بود گفتم: بانو فرستادن دنبال من.
نگهبان از جلوی در کنار رفت و من وارد عمارت شدم . نمی دونستم اتاق خان کجاست . اما اتاق بانو رو یادم بود. رفتم سمت اتاق بیگم خاتون و در زدم . 
با صدایی که قدرت طلبی توش بیداد می کرد گفت : بیا تو .
وقتی من رو تو آستانه در دید ، با تعجب گفت : تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه نباید الان تو باغ باشی؟
گفتم: عرض خیلی خیلی مهمی داشتم بانو. باید با خان حرف بزنم. کسی نباید بدونه من اینجام . اگه امکان داره اجازه بدین خان رو ببینم .
گفت: چیکارش داری به خود من بگو.
می دونستم از تماس هر کدوم از خدمه با همسرش می ترسه بنابراین گفتم : جریانش طولانیه اگه به شما بگم بعد به خان ، آسلان می فهمه من نیستم . بانو ، خان رو خبر کنید لطفاً
بیگم خاتون که مطمئناً مودب ترین خدمه اش هم باهاش اینطور لفظ قلم حرف نزده بود ناچاراً گفت باشه . تو بمون می رم بیارمش.
چند دقیقه بعد خان با خشم همراه همسرش وارد اتاق شدن .


خان رو به من گفت : بهتره کارت واجب باشه . چون از اون روز هنوز ازت کینه دارم.
گفتم : خان اومدم خبر یه دزدی رو بهتون بدم.
خان قهقهه زد و گفت: چی؟ دزدی؟ اونم تو املاک من ؟ املاک میزا تقی خان ؟ امکان نداره . کی یه همچین جرأتی می کنه ؟ تو دیوانه ای دختر.
گفتم : شریک دزد و رفیق قافله.
خان گفت : مثل بچه ی آدم حرف بزن تا ندادم فلکت کنن.
گفتم : می گم خان اما ازتون می خوام اگه حرفام رو قبول کردین و دیدین راس می گم خواهش من رو رد نکنین.
خان گفت : بگو چی می خوای ؟
گفتم : می خوام برای پاداش این خبرم ، اجازه بدین بقیه زن های خدمتکار این خونه هم مو داشته باشن .
خان غرید امکان نداره . همین تو داری بسه.
گفتم : خواهش می کنم خان . نگاه به همسر قشنگتون بکنید. آدم حض می کنه وقتی جعد موهاشو می بینه. تو اون لحظه چشمم به بیگم خاتون بود که از تعریف من سرمست بود و ادامه دادم : خان شما همسر به این زیبایی دارین . پسرتون هم که مادر به این زیبایی رو دیدن دیگه به خدمه نیگا می کنه ؟ آخه شما کجا مستخدم های کرکثیف خونه کجا . خدایی خوشگل هم نیستن . آقایی کنین و بذارین به این چند تا شوید خوش باشن.
خان گفت : اگه حرفات دروغ باشه و نتونی اثبات کنی چی؟
گفتم : برای هر تنبیه شما حاضرم سر خم کنم.
خان که به مباشرش زیادی اعتماد داشت و فکر می کرد از رو غرض دارم تهمت می زنم و بازنده ی جریان منم و اون می تونه زهرش رو بریزه ،گفت: قبول . بگو حرفت رو.
جریان رو که تمام و کمال واسه خان گفتم ، خان حسابی رفت تو فکر.
گفتم : خان ، شب می یام پیشتون تا با هم بریم و ببینیم . اگه خودتون باشین بهتره . درضمن آسلان نوچه زیاد داره نباید بدونه فهمیدین وگرنه همه چی خراب می شه.
خان گفت : باشه. تو برگرد سر کارت . شب منتظرتم.
تعظیمی جلوی بانو کردم و سریع برگشتم به باغ.


خیلی نگران بودم و مدام دعا می کردم آسلان بویی نبره.
رقیه یه کم به پرو پام پیچید که جریان دزدکی رفتنم رو بدونه اما وقتی دید ، نم پس نمی دم ، ول کرد.
شب بود و رقیه از فرط کار و خستگی ، بی هوش شده بود. لچکم رو سرم کردم و به طرف عمارت راه افتادم. خان وسط حیاط با دونفر از نگهبان ها ایستاده بود .
از اینکه خودش اینقدر جنم نداشت که تنها بیاد ، ازش بیشتر بدم اومد. اگه هر کدوم از این نگهبانها مثل آسلان که خان اعتماد کامل بهش داشت ، خائن از آب در می آمد کلاه من پس معرکه بود . اگه نمی تونستم اثبات کنم که آسلان دزدی می کنه ، تنبیه سختی در انتظارم بود.
خان تا من رو دید ، همراه نگهبانها جلو اومد و گفت: بریم.
یه کم پشت در باغ صبر کردیم تا مطمئن بشیم همه چی آرومه.
به طرف پشته ی یونجه حرکت کردیم . جا واسه پنهان شدن چهار نفرمون نبود . خان دستور داد نگهبان ها کمی دورتر پشت درختها پنهان بشن و من و خودش پشت تل یونجه قایم شدیم.
کمی بعد در حالی که تو دلم آشوبی به پا بود ، صدای قدمهایی رو شنیدیم . کمی خودمون رو بالاتر کشیدیم که در اتاقک دیده بشه . همون دیروزی ها بودن. وارد اتاقک شدن و مثل هر شب بیست تا از طبق رو بیرون آوردن.
همه ی تنم چشم بود و حواسم به خان نبود . یه لحظه متوجه شدم کنارم نیست. اطراف رو پاییدم ببینم کجا رفته که دیدم با نگهبانها دارن از پشت اتاقک به اون دو نفر نزدیک می شن.
تو یه حرکت ناگهانی ، پریدن و ضربتی هر دو شون رو گرفتار کردن.
کار من تموم شده بود . نمی خواستم بفهمن منم اونجا بودم . آروم به طرف در باغ برگشتم و سریع رفتم تو اتاقم.
فردا روز بزرگی بود. اگه اون دوتا اعتراف می کردن که کار ، کارِ آسلانه ، من شرط رو می بردم و پرونده ی تراشیدن موی زنهای این خونه برای همیشه بسته می شد. ابداً نمی تونستم بخوابم . اونقدر این دنده اون دنده شدم که دم دمهای صبح خواب مهمون چشمام شد.
تا نزدیکی های ظهر که هم تو مطبخ و هم باغ کار می کردیم ، اصلاً خبری نبود. اصلاً نمی تونستم حدس بزنم جریان چیه. تنها تفاوت اون روز با روزای قبل نبود آسلان بود . از صبح ازش خبری نبود . همه چی مثل روزای قبل خیلی آروم بود. دیگه داشتم به خود خان هم شک می کردم که خبر اومد خان همه رو جلوی ایوان عمارت خواسته . 
شستم خبردار شد که حتماً راجع به موضوع دزدیه.
وقتی رسیدیم جلوی عمارت و کمی جمعیت رو کنار زدم که جلوتر وایسم ، چیزی رو که می دیدم نمی تونستم باور کنم . فجیح ترین و در عین حال چندش آورترین صحنه ی تمام زندگیم جلو روم بود.
آسلان لخت مادر زاد با وضعیتی زننده در حالی که خون از سر و صورتش شیار شیار روان بود ، جلوی ایوان ، جمع شده تو خودش ، نشسته بود . می دونم هم از درد و هم از شرم نمی تونست سرش رو بلند کنه . همه هاج و واج همدیگه رو نیگا می کردن و زن ها از شرم سرشون پایین بود که خان گفت :
این بی آبرویی سزای کسیه که از میزرا تقی خان دزدی کنه . نمی خوام بکشمش .می خوام تا آخر عمر این بی آبرویی رو با خودش یدک کنه و رو به نگهبانها گفت : این سگ رو از خونه ی من بندازین بیرون .بعد با عصای منقوشش که نشان قدرتش بود به طرف عمارت حرکت کرد اما در نیمه راه برگشت و رو به جمعیت حیران گفت : در ضمن از امروز به بعد نیازی به تراشیدن موهای زنان نیست و می تونن موهاشون رو بلند کنن . 
همهمه ایی تو جمع ایجاد شد. هم زن ها و هم مرد ها خوشحال شدن. بلاخره برای مردها هم دیدن کله کچل زنهایی که باید مظهر زیبایی می بودن ، خیلی سخت بود . بخصوص متاهل ها که زن و مرد اینجا کار می کردن . همه شادی می کردن و حتی چند تا از دخترکان کم سن و سال از شوق گریه کردن . همه آسلان و سرو وضعش رو فراموش کردن و فقط صحبت دستور جدید خان بود .
لحظه ایی که می خواستم به طرف باغ برگردم ، بی اختیار اون خائن کثیف رو که حالا به نظرم خیلی زشت تر هم می اومد رو نگاه کردم که دیدم نگاه پرتنفرش رو به من دوخته . انگار که فهمیده بود همه این آتیشا از گور من بلند شده.
یه لحظه ترسیدم ، اما خودم رو نباختم و سریع از اون فضا رو ترک کردم.


وقتی رسیدیم به باغ ، رقیه پرید بغلم کرد و گفت : کار تو بود نه ؟
خودم رو زدم به اون راه و گفتم : چی؟
گفت : جریان رو کردن دزدی آسلان و اجازه بلند کردن موهای ما.
لبخندی زدم و گفتم: خوشحالی ؟
حواسش از سوالش پرت شد و مثل بچه ها ذوق کرد و گفت : وایـــــــــ آره خیلی .
هنوز فکرم درگیر نگاه خصم آمیز آسلان بود.
سعی کردم افکار منفی رو از خودم دور کنم و به نتیجه خوبی که گرفته بودم فکر کنم .
*******
شب وقتی تو رخت خواب تمیزم که بعد از شستن و خشک کردن و دوختن مجدد تازه امشب آماده شده بود ، دراز کشیدم ، یاد خونه ی خودم افتادم . خونه ایکه بودن و زندگی کردن تو اون آرزوی همه دخترهای روستامون بود . دردانه یوسف خان بودم و زندگیم خلاصه شده بود تو کتاب خوندن تو زمستونها و اسب تاختن تو تابستونا.
پدرم مرد قدرتمند و در عین حال عادل و اهل خدایی بود که همه ی مردم ده ازش راضی بودن .مایملک پدر فقط محدود به کندوان نبود و زمینهای چند پاره آبادیه دیگه هم متعلق به پدر بود.
یاد آوری روزهای خوب گذشته دلم رو زیر رو کرد . اون شب از اون شبا بود که دوباره یاد پدر و دایه جانم همه ی وجودم رو در برگرفته و خواب رو از چشمام فراری داده بود . 
هر چند دایه جان سه سال پیش با ترک این دنیا و تنها گذاشتن من غم بزرگی تو دلم به جا گذاشت . اما بقیه ی خاطرات گذشته ام تا یه سال آخر همگی روشن و زیبا بودن اما اون روزهای خوب با فوت ناگهانی پدر ،حدود یک پیش ، به یکباره تبدیل شد به کابوس زندگی من .
عموی بزرگم که همیشه به علت جانشین شدن پدرم برای سرپرستی املاک پدر بزرگم حاج حسن خان از پدرم کینه به دل داشت و همیشه ی خدا تو کار پدرم کار شکنی می کرد ، با مرگ پدرم ، زمام امور رو به دست گرفت و شد خان آبادی .
پسرش یاشار هم که نون سفره ی اون بابا رو خورده بود ، دست کمی از خودش نداشت و تا می تونست منِ تازه داغ دیده رو آزار می داد .به ظاهر خاطر خواهم بود و من رو برای خودش می خواست . اما من پشت پرده ی چشمای سبز وحشی عموزاده ام چیزی به غیر مهر و عشق می دیدم . چیزی شبیه یه عقده ی کهنه.
با هر بار همکلام شدن یاشار باهام انگار جانم رو به آتیش می کشیدن . دوستش نداشتم که هیچ ، ازش بدم هم می اومد .
املاک پدر بزرگم که پدرم سرپرست و اداره کنده ی اون بود با مرگ پدرم کلاً به عموم رسید و من بی حق شدم . عموی نامردم هم برادری رو در حق برادر مرده ی خودش تموم کرد و به من گفت : یا زن یاشار بشم و یا جایی تو خونه ی اربابی ندارم و باید به کنیزی برم.
باور اینکه عموم چنین کاری رو با برادر زاده اش بکنه برام خیلی سخت بود اما من دختر یوسف خان بودم و غرور اون تو رگهای من هم جاری بود . شاید اگه من التماس می کردم ، آبی می شد رو زخم عقده های چندین ساله ی اون . اما من و التماس؟
دو شبانه روز به من مهلت داد تا بین بد و بدتر انتخاب کنم . خدا می دونه اون دو شبانه روز من چی کشیدم . فقط خدا می دونه .
این نهایت وقاحت بود که دختر یه خان رو که از خون خودش بود به کنیزی بفرسته اما اون نامرد تا دید من کنیزی رو انتخاب کردم و ترجیح دادم کلفت خونه ی مردم باشم تا زن پسرش ، مثل مار زخمی به خودش پیچید و همون روز من رو روانه ی اسکو کرد .
از انتخابم ناراضی نیستم و خوشحالم که زن پسر عموم نشدم . اما نمی دونم تا کی می تونم این نوع زندگی رو تحمل کنم .
سخته یه عمر خان زاده باش و ملت جلوت دولا راست بشن ، بعد در عرض ی سال بشی کلفت .
سرجام هی وول می خوردم و خاطرات خوب و بد گذشته رو مرور می کردم که رقیه گفت : نمی خوای بخوابی؟
از صداش ترسیدم و گفتم : ترسیدم رقیه . تو چرا بیداری؟
خندید و گفت : یه چیزی بگم مسخره ام نمی کنی ؟
گفتم : نه بگو .
گفت : لحاف و تشکم بوی خوب می ده و اونقدر تمیزه و نرم شده که خوابم نمی بره .
اینبار من خندیدم و گفتم : واقعاً
گفت: به خدا . اصلاً نمی دونم چجوری باید بخوابم.
دلم براش سوخت . شاید تو گذشته خیلی ناشکری ها کرده بودم که سرنوشتم این شده بود.شاید قسمتم این شده بود تا ببینم یه رعیت زحمتکش چطوری زندگی می کنه.


حدود ده روز از جریان آسلان می گذشت. هنوز مباشر جدیدی برای خان نیومده بود و خودش کارها رو اداره می کرد . شاید هم اعتماد کردن براش سخت شده بود .مشغول شستن ظرفها تو حیاط بودم که دیدم یه نفر تازه وارد ، اجازه ی دیدن خان رو می خواد . در حالی که خودم رو سرگرم کارم نشون می دادم ، همه ی حواسم به مرد تازه وارد بود .لهجه ی جالبی داشت و این نشون می داد اهل اینطرفها نیست. خان بعد از چند دقیقه سر رسید و مرد رو شناخت . بعد از چاق سلامتی ، احوال کسی به اسم جهانگیر خان و همینطور علت اومدنش رو پرسید.
مرد جواب داد: حال اربابم خوبه و به شما هم خیلی سلام رسوند . از شما برای مسابقه اسب دوانی که جداگانه بین زنان و مردان خوانین ترک برگزار می شه دعوت کرده و ازتون خواسته حتماً برای تماشای مسابقه تشریف بیارید و اگه سوار کار ماهری هم دارین می تونید معرفی کنید.
خان با تعجب پرسید : مسابقه اسب دوانی زنان ؟
مرد گفت : بله خان . از امسال قراره بین زن ها هم مسابقه بذارن.
خان خندید و گفت : ضعیفه ها رو چه به اسب دوانی . جهانگیر خان چرا اینکار رو کرده ؟
مرد گفت : سال پیش که شما تشریف نداشتین ، بعد از برنده شدن اسب خان ِ قزوین ، دختر خان خرمدره بلند شد و گفت که می خواد با برنده مسابقه بده . همه اول تعجب کردن و بعضی ها هم مخالفت کردن . اما جهانگیر خان اجازه داد و مسابقه برگزار شد و دختر خان خرمدره مسابقه رو برد . حالا خان تصمیم داره برای امسال مسابقه رو بین زنها و مرد ها جداگانه برگزار کنه و برنده هر کدوم رو دوباره با هم به کارزار بفرسته .
خان زمان و مکان مسابقه رو پرسید و مرد رو فرستاد به عمارت مهمانخانه تا استراحت کنه.
فکرم بد جور درگیر مسابقه شد. یک سال بیشتر بود که پشت زین ننشسته بودم . دلم هوای اُختای ( به آذری تیز پا 
) رو کرد . اسب عزیزم که مونس روز و شبم بود . چقدر دلم می خواست که من هم تو اون مسابقه شرکت کنم . سوار کار ماهری بودم و خیلی به خودم ایمان داشتم .
روز بعد، مرد مسافر که با وزوز خدمه ی فضول مطبخ فهمیده بودم مباشر خانِ زنجانه ، از خان خداحافظی کرد و به شهر خودش برگشت.

 

منتظر بودم ببینم که خان چه کسی رو برای شرکت تو مسابقه ی زنها انتخاب می کنه . چند روزی گذشت و دیدم خبری نشد. بلاخره طاقتم تموم شد و زجر فلک رو به جون خریدم و وقتی خان کار شمارش طبق ها رو تموم کرد رفتم پیشش.
سفت جلوش وایسادم و گفتم : خسته نباشین خان.
سرش رو از حساب و کتاباش بیرون آورد و با اخم گفت : چی می خوای؟..................................................................

 

از بی ادبیش حرصم گرفت و برای اینکه لجش رو در بیارم با همون لحن خودش گفتم : می خوام تو مسابقه اسب دوانی شرکت کنم .
چند لحظه با همون چشمهای نافذش که درست عین تایماز بود اما گرد پیری روش نشسته بود ، صامت نگام کرد و بعد گفت : خودت فهمیدی چی گفتی ؟
گفتم : من شنیدم فرستاده ی جهانگیر خان به شما چی گفت . من می خوام تو قسمت زنان شرکت کنم .
خان بلند شد و به طرفم اومد . اگه بگم یه لحظه همه ی شجاعتم ته کشید ، دروغ نگفتم .
توی چشمام نگاه کرد و گفت : تو فکر می کنی کی هستی کلفت ؟
اگه حرفهای اون مباشر رو شنیده باشی ، باید این رو هم شنیده باشی که گفت ، مسابقه بین خان زاده هاست . تو یه رعیتی . مثل اینکه هنوز برات جا نیفتاده ؟
گفتم: خان شما نماینده ی زن برای فرستادن به مسابقه رو ندارین .جایزه ی این مسابقه خیلی خوبه . در ضمن برنده کلی هم اعتبار کسب می کنه . درسته که من الان به خاطر نامردی عموم خونه ی شما کنیزم اما خودتون هم خوب می دونید خون کی تو رگای من جاریه . خودتون هم می دونید که یه خان زاده همیشه یه خان زاده ست حتی اگه به زمین بخوره . حتی اگه بمیره .
خان اخماش رو یه کم وا کرد و گفت : تو چطور فکر می کنی که اگه تو اون مسابقه شرکت کنی ، می بری؟
گفتم : من سوار کار قابلیم . همه ی عمرم سوارکاری کردم و خیلی مهارت دارم . می تونید امتحانم کنید.
خان یه کم رفت تو فکر و گفت : بهش فکر می کنم وزیر لب زمزمه کرد : نمی دونم چرا در برابر تو اینقدر کوتاه می یام . واقعاً نمی دونم.

 


دو روز از زمان درخواستم از خان ، می گذشت و تو این مدت ، خان سرسنگین و درست مثل قبل باهام برخورد می کرد .
تقریباً کارهای باغ تموم شده بود و من و رقیه داشتیم می رفتیم که یه کم استراحت کنیم که قباد یکی از کارگرها ، از پشت صدام کرد .
وقتی بهم رسید ، بنده ی خدا نفسش بالا نمی اومد . رو کرد به من و گفت : آ ..آی ..آی پارا..
گفتم : یه نفسی بگیر بعد بگو چی شده .
یه کم که آروم شد گفت : آی پارا ، خان می خوادت. خدا به دادت برسه دختر. خان زاده و بانو هم هستن .
گفتم : من کار اشتباهی نکردم که بترسم . رو کردم به رقیه و گفتم : تو برو منم می یام . آثار ترس رو می شد تو صورت رنگ پریده ی رقیه دید. 
آروم و با قدمهای استوار به طرف عمارت رفتم . لچکم رو درست کردم که حتی یه تار مو هم دیده نشه . می دونستم بانو حساسه . نباید تحریکش می کردم . یه کم از رویارویی با تایماز واهمه داشتم . بعد از اون اتفاق ، ندیده بودمش.
همه ی خدمه ی داخل خونه یه جور ترحم آمیز نگام می کردن . انگار که دارن من رو به مسلخ می برن.
از این همه بزدلی و تو سری خور بودنشون حالم به هم خورد .
تقه ای به در زدم و با صدای بیا توی خان ، در رو باز کردم .
سلام کردم و در رو بستم و بهشون نزدیک شدم . جلوی بانو تعظیم کردم و رو به خان گفتم : با من امری داشتین ؟
خان گفت : چرا فقط جلوی بانو تعظیم می کنی؟
صاحب و خان این خونه منم . ندیدم جلوی من هم کُرنش کرده باشی.
گفتم : خم و راست شدن یه زن جلوی یه مرد کار صحیحی نیست . دور از تربیت یه خان زاده ست . من یاد گرفتم ، جلوی مردها ، لطیف نباشم و حرکت اضافی نکنم.
برق تحسین رو می تونستم به وضوح تو صورت بانو و حتی خود خان ببینم .
برای کم کردن حساسیت بانو ، اصلاً به خان زاده نگاه هم نمی کردم . نمی دونستم در مورد من چی فکر می کنه .
خان گفت : من خواسته ی تو رو با بانو در میان گذاشتم . می خواست راجع به این مسابقه سوالاتی ازت بپرسه .
رو کردم به بانو گفتم: من در خدمت بانو.
بانو تره ای از موهای مواجش رو پشت گوشش فرستاد و چین دامنش رو مرتب کرد و گفت : من به شرطی اجازه می دم تو توی این مسابقه شرکت کنی که قول بدی برنده بشی.
اگر برنده نشی و من و خان رو سرافکنده کنی ، تنبیه سختی در انتظارت خواهد بود .
تایماز به اسب سواری علاقه ای نداره و ما تا به حال هیچ وقت شرکت کننده ای تو این مسابقات نداشتیم . همیشه تماشگر و مهمان افتخاری بودیم . حالا که از امسال برای زنان هم این مسابقه برگزار می شه و تو ادعا داری که توان شرکت در اون رو داری ، نمی خوام وقتی برای اولین بار تو این مسابقه شرکت می کنیم ، بازنده باشیم و همسران خانهای دیگه مسخره ام بکنن.
این موضوع برام خیلی اهمیت داره .می خوام از الان عواقبش رو بدونی و بعد تصمیم بگیری.
با اعتمادی که به سوارکاری خودم داشتم گفتم : من قول می دم برنده باشم بانو . اما این برد من منوط به داشتن اسبم اُختایه. اون یه اسب اصیل عربه که برای پدرم از کویت آوردن . اگه بتونید اون رو از عموم بگیرید و من با اون مسابقه بدم ، بردم حتمیه.
چشمای بانو برق زد و گفت : می خرمش .
بعد رو به تایماز گفت : به کندوان برو و اون اسب رو هر طور شده بخر.
موندن تو بحث خانوادگی و تصمیمات اونا رو بیشتر از این جایز ندونستم و با کسب اجازه از اونجا بیرون اومدم .
وقتی رسیدم تو اتاق دیدم ، رقیه داره نماز می خونه . نمازش که تموم شد ، نگاهی به سرتا پام کرد و گفت : تو سالمی ؟
در حالی داشتم موهای بافته شدم رو که تاکمرم می رسید رو باز می کردم تا کمی هوا بخورن ، گفتم : مگه قرار بود نباشم ؟
گفت : اونجور که قباد گفت : گفتم الانه که فلکت کنن.
مست از حرکت شانه تو موهام گفتم : قباد شلوغش کرده بود . کار خاصی نداشتن .
رقیه اخم کرد و گفت : نمی خوای بگی ؟
گفتم : می گم . یه چند روز بهم فرصت بده . 
اونم که دختر ساکت و کم حرفی بود ، دیگه ادامه نداد.

 


وقتی جلوی در باغ چشمم به اُختای افتاد ، انگار دنیا رو بهم دادن. اصلاً نفهمیدم افسارش دست کیه. خودم رو بهش رسوندم و بغلش کردم . نازش می کردم و با گریه باهاش حرف می زدم . غرق روزای خوبی شده بودم که یکه و تنها توی دشت باهاش می تاختم . 
یه کم که آروم شدم ، تازه چشمم افتاد به تایماز که کمی دورتر از من و اُختای ایستاده بود و ابراز احساسات شدید من و تنها مونسم نگاه می کرد . 
دستم ناخدآگاه به سمت لچکم رفت و از گوشه اش گرفتم و کشیدمش جلو . با چشمای سرخ نگاهش کردم و گفتم : چطور از عموم گرفتینش؟
از تنه ی درختی که بهش تکیه کرده بود ، جدا شد و اومد نزدیکتر و گفت : گرون خریدمش اما بلاخره خریدمش. پسر عموت خیلی دندون گرد بود گیسو کمند . خیلی هم بهت ارادت داشت.
وقتی من رو اینجوری صدا کرد ، ناخود آگاه سرم رو بلند کردم و نگاهم رو دوختم بهش . می دونستم از عنوان کردن این اسم منظوری داره. می خواست بهم اولین برخوردمون رو یاد آوری کنه و بگه که هنوز فراموش نکرده . چشمای رنگ شبش به نظر شیطون می اومد . نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم : من یه عذر خواهی بابت اولین برخوردم به شما بدهکارم خان زاده.
افسار اُختای رو ازم گرفت وسرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت : فراموشش کن گیسو کمند.
از این همه نزدیکی بهش ، شرم همه ی وجودم رو گرفت و شدیداً معذب شدم. تایماز افسار اُختای رو کشید و از در باغ وارد حیاط شد تا اون رو به اصطبل ببره .
از اینکه اُختای برگشته بود پیشم ، احساس خوبی داشتم . با یه روحیه ی بهتر برگشتم سر کار و اینبار رقیه رو از این احساس فضولی که چند روزی بود خفه اش کرده بود نجات دادم و جریان مسابقه رو گفتم .
داشت از هیجان سکته می کرد . موهای سرش بلند شده بود ولی هنوز در حد پسرانه بود که قیافه اش رو خیلی بامزه تر کرده بود.
عصر بعد از اتمام کارم ، از خان اجازه گرفتم که با اُختای سواری کنم .
خان همراه بانو ، تایماز و دخترش آیناز با من به دشت اومدن تا سوارکاری من رو ببینن.
اولین بار بود که آیناز رو می دیدم . دختری بی نهایت زیبا بود . اگه پاهش فلج نبودن ، مطمئن بودم بهترین خواستگارها رو داشت . 
منی که به چهرم ایمان داشتم و اون رو معقول می دونستم با دیدن آیناز ، به کل از خودم ناامید شدم. آیناز کمرو و خجالتی به نظر می رسید و لام تا کام حرف نمی زد . 
بلاخره به دشت رسیدیم و من بعد یک سال و خورده ای دوباره رو زین اُختای نشستم. حسی که تو اون لحظه همه ی وجودم رو گرفته بود رو نمی تونم توصیف کنم . اما می دونم رها شده بودم . رها از همه ی ناملایماتی که اینطور بی رحمانه تو این مدت بهم تحمیل شده بود .
تاختم . رها و آزاد تاختم. خودم رو سپردم دست باد . خودم رو سپردم دست قدمهای استوار و برق آسای اُختای وفادارم .

 

صبح فردای اون روز ، برنامه ی نان پختن به راه بود و با اوضاعی که من می دیدم ، تا شب هم نمی تونستم از زیرش در برم .
تو اسکو نان مخصوصی پخته می شه که تو کل ایران بخصوص آذربایجان معروفه و محبوبیت خاصی داره چون هم طرز پختش خاصه و هم نوع گندمی که تو پخت اون استفاده می شه مخصوصه . بسیار خوش طعمه و ماندگاریه طولانی داره.
بنابراین از این نوع نان به مقدار زیاد می پزن و تو انبار مخصوص ، انبار می کنن تا به مدت طولانی استفاده کنن. گندمش از نوع گندم زرد تا به آذری ساری بوغدا ست که طعم فوق العاده ای داره . خمیر رو روی یه صفحه ی فلزی قوس دار به اسم ساج پهن می کنن و وقتی دو طرف نان پخته شد ، اون رو خشک کرده و انبار می کنن. برای پختنش افراد زیادی در گیر می شن و کارش سخت و طاقت فرساست اما نتیجه ی خشمزه ای داره . اون روز تا عصر فقط کار بود و کار حتی برای استراحت وسط روز که معمولاً هر روز داشتیم هم ، نرفتیم . از کت و کول افتاده بودم . من عادت به این همه کار سخت نداشتم . درسته همه ی کارها رو به لطف دایه جان یاد گرفته بودم ولی در حد آموزش بود نه اینجوری .
مشغول کار بودم که دیدم تایماز داره به طرفم می یاد . جلوی پام ایستاد و بدون اینکه نگام کنه گفت : سریع بیا که باید به تمرینت برسی . آیناز رو با خودمون می بریم .
این یعنی اینکه خود اخموش هم می خواد باهامون بیاد.
سریع بلند شدم و کارم رو سپردم به یکی از خدمه و راه افتادم . مسیر خونه ی خان تا دشت خرمن دره ، یه کوچه باغ با صفا بود که بوی دیوار های کاه گلیِ آب زده و بوی برگ درختای گردو تمام فضای مصفای اون رو پر کرده بود . اون کوچه باغ من رو عجیب یاد کندوان می انداخت . یاد پدرم . یاد دایه جان و خیلی چیزیهای خوب دیگه .
اونقدر غرق فضای زیبای اونجا بودم که گویا بعد از دوبار صدا کردن تایماز ، صداش رو نشنیده بودم . غرق اوهام بودم که دستم از پشت کشیده شد . این حرکت من رو به بدترین شکل از رویا بیرون کشید و به هم یاد آوری کرد حالا کیم و جایگاهم چیه . با تعجب به بازوم که دست تایماز بود نگاه کردم و اون بازوم رو رها کرد و گفت : تو کری؟

عصبانی شدم و گفتم : شما نباید چون پسر خان هستید ، وقت و بی وقت بی هیچ دلیلی به دیگران توهین کنید .
گفت : من بی دلیل حرفی نمی زنم . دوبار صدات کردم نشنیدی . مگه فاصله ی ما چقدره ؟ آیناز هم شاهده .درضمن تو هم نباید چون یه زمانی دختر خان بودی ، با خود فکر بی خود کنی که با باقیِ خدمه فرق می کنی و می تونی هر طور خواستی حرف بزنی . مراقب لحنت باش وگرنه می دم زبون درازت رو از حلقومت بکشن بیرون . تو زر خرید پدرمی . مفهمی ؟ رز خرید !! پس حد خودت رو بدون . فکر نکن حالا که پدر و مادرم به خاطر اون مسابقه ی سوار کاریِ مسخره که چند نفر بی کار ترتیبش رو دادن ، بهت میدون دادن ، می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی .

 


اونقدر سریع این توهین ها روپشت هم ردیف کرد که یه لحظه از شوک حرفاش نتونستم پلک بزنم و اون پیش خودش خیال کرد ، خوب دُم من رو قیچی کرده .
آیناز ساکت نگاهمون می کرد و می شد فهمید از حرفهای برادرش ترسیده .
وقتی چهره ترسیده ی آیناز رو دیدم ، از تایماز بیشتر بدم اومد . 
چشمام رو که تنفر توشون بیداد می کرد دوختم به چشماش و گفتم : چیه خان زاده ،حسودی می کنی ؟ نکنه از اسب می ترسی؟
انگار که آتیش زده باشم به انبار باروت . افسار اسبی رو که آیناز سوارش رو بود رو ول کرد و خیز برداشت طرفم و گفت : چه گ.و.ه.ی خوردی؟ هـــــــــــــــان ؟
بازوهای لاغرم رو بین دستهای قدرتمند مردانه اش فشرد و صورتش رو تو چند سانتی من گرفت و با خشم به من خیره شد و یکدفعه فریاد زد . تو به چه جرأتی به من گفتی ترسو ؟ هــــــــــــان ؟ دهاتیه بدبخت . تو یه کلفتی که پولت رو دادیم . فکر کردی کسی هستی ؟
می فهمی کلفت یعنی چی بدبخت ؟ یعنی همه جوریه می تونیم ازت استفاده کنیم احمق . حد خودت رو بدون و زبون دراری نکن وگرنه کاری می کنم خودت با دست خودت قبرت رو بکنی . 
وقتی داشت با نفرت این حرفهای تلخ رو بهم می زد از هرم نفس هاش که مستقیم به صورتم می خورد مشمئز شدم . ازش متنفر شدم . از خود ضعیفم متنفر شدم . تا به حال اینطور خودم رو حقیر حس نکرده بودم .
نتونستم جلوی اشکی رو که چشمم رو می سوزوند رو بگیرم . قطره ی سمجی از چشمم رو گونم چکید . هنوز با نفرت من رو نگه داشته بود خیره شده بود تو چشمام . نمی دونم با دیدن اشکم بود یا غلبه ی حس تنفرش که دستاش شل شد و بازوهام و که حالا می دونستم حتماً کبود شدن رو ول کرد و پشتش رو کرد به من و رفت طرف اسب آیناز .
همونطور بی حرکت وسط کوچه باغی که تا چند لحظه ی پیش احساس خوبی رو به من تزریق کرده بود و حالا از همه ی بوهای خوبش بدم اومده بود ، ایستادم . تایماز همه ی شخصیت ، غرور و انسانیت من رو با چند جمله به باد داده بود . حرکتی به خودم دادم و بدون اینکه به این دو خواهر و برادر نگاه کنم ، افسار اُختای رو دستم گرفتم و راه افتادم .
شور و شوقم برای سواری که بعد از یه روز سخت کاری ، من رو سر پا نگه داشته بود ، دود شد رفت هوا . مغموم به خرمن دره رسیدیم . تو همون جای دیروری توقف کردم و سوار اُختای شدم و تاختم . تاختم تا راحت تر گریه کنم . من پشت این چهره ی مغرور ، دختری هفده ساله بودم که بعد از مرگ عزیزانش ، خیانت نزدیکانش و آوارگی اش ، همه ی سرمایه اش حس زیبای زن بودنش بود . حس لطیف بودن و دست نیافتی بودنش بود . تایماز با چند جمله گند زده بود به همه ی دار و ندارم . مثل برق می تاختم و مثل ابر گریه می کردم . اون روز خسته بودم از همه ی دنیا خسته بودم .
وقت برگشتن ، تایماز رو حتی نگاه هم نمی کردم . آیناز رو بهم گفت : تو خیلی ماهری آی پارا . من سواری تو رو دوست دارم .وقتی تو می تازی حس می کنم رها می شم .
لبخند کم جونی بهش زدم و گفتم : شما لطف دارین خان زاده . من لایق این تعریف خالصانه نیستم . لبخند زیبایی زد که زیبایی چهرش رو بیشتر کرد و بعد آروم گفت : از برادرم دلگیر نباش . بعداً بهت می گم چرا اونطور عصبانی شد .
لبخند زورکی بهش زدم و سرم و انداختم پایین که ادامه نده . برام مهم نبود تایماز چرا اونطوری کرد . مهم این بود که روشنم کرد من کجام.

 



منبع : roomanestan[dot]blogfa[dot]com[slash]post-365[dot]aspx

رمانکده رمان ها رومان ای پارا2, اینجا برکوک , میثم رجبی قوادی ارائه از امیر , دنیای رمان روزای بارونی61, www hughoug blogfa com, رمانکده رمان ها رمان روزای , دنیای رمان رمان پنجره 15,

تبلیغات



تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات

تبلیغات
Blogs Top
بلاگز فا
اخبار آنلاین ایران و جهان