تبلیغات

بوده باشید خوشحال میشویم



رمان ادریس (فصل هفتم)

_آقای صامت من پسر شما را فراموش کرده بودم .و در این دو ماه کجا بود ؟


_ ما می دانیم که آن روز تو چه قدر اذیت شدی و ادریس مقصر بوده ، اما او پسر فراموش کلری نیست فقط کمی سرش شلوغ است . او آن روز خیلی ناراحت بود از این که تو را فراموش کرده بود. شاید باورت نشه اما ادریس آن روز واقعا شما رو فراموش کرده بود . چون هنوز به حضور شما عادت نکرده بود .

نه عمارخان زندگی عادت به هم نیست .

_ می دانم اما وقتی او به یاد نداشته باشد که تو در ماشین نشسته ای پس چطور می توانسته در مورد تو حس مسدولیت کند .

_ممکن است او باز هم من را فراموش کند .

_ نه نمی کند وقتی مهر عقدتان در شناسنامه او بخورد دیگر فراموشت نمی کند .

آقای صامت از من ناراحت نشوید اما آقا ادریس برای آن همه رفتار زشتی که کرده حتی از من عذرخواهی هم نکرد . من آن شب توقع داشتم حداقل در صورتش حالت پشیمانی باشد اما او به من گفت : اگر کاری نمی کنم حتما لیاقت نداری . او که من را لایق یک عذرخواهی نمی داند پس ....

حضور ادریس اینجا یعنی پشیمانی و عذرخواهی .

- من که می دانم او به درخواست شما اینجا آمده

- نه من به درخواست ادریس به اینجا آمده ام و می خواهم باز هم در مورد او فکر کنی .

- آقای صامت شما می دانید که من با چه شرایطی قبول کردم که با ادریس ازدواج کنم و هنوز خانواده ام دچار تردید بودند اما من برای او احترام قایل شدم ...

- پس یک بار دیگر هم برای من احترام قایل شو به پذیرایی بیا و دوباره با ادریس صحبت کن .

- من باید با پدرم صحبت کنم .

- من خودم با پدرت صحبت کردم و از او برای آمدن به اینجا اجازه گرفتم . او را متقاعد کردم که ادریس دوباره با تو صحبت کند و پدرت گفت اگر نادیا نخواست او را مجبور نکنید الان هم هیچ اجباری نیست .

- من نمی دانم که باید چه کار کنم .

- اگر می خواهی بیا و با ادریس صحبت کن .

- کمی فکر کردم ، دلم برای دیدن ادریس پر می کشید برای همین گفتم : با آقا ادریس صحبت می کنم اما خواهش می کنم من را مجبور نکنید که اگر به توافق نرسیدیم در مقابل او کوتاه بیایم .

- نه نادیا جان من نمیخواهم که تو غرورت رو پیش او ببازی .

به دنبال آقای صامت به پذیرایی رفتم و یلام کوتاهی کردم ، ادریس کمی بلند شد و جواب سلامم را داد . چقدر سرحال و شاد بود انگار از اتفاق خاصی خوشحال بود ، به صورتم نگاه می کرد و می خندید کلاهی مثل کلاه کارگاههان سرش گذاشته و حالتی زیبا به خود گرفته بود . عمارخانه گفت : چرا ساکتید ؟ ادریس تو می خواستی با نادیا حرفی بزنی؟

- چی باید بگویم من حرفی ندارم .

- ادریس ؟

- بله پدر ؟

- پسرم این همه اصرار کردی به اینجا بیایم تا بگویی حرفی ندارم .

- نه پدر من برای شروع زندگی مان حرفی ندارم و موافقم .

چه راحت حرفش را زده بدون این کخ خودش را بشکند همه چیز را تمام کرده بود .

آقا ادریس فکر می کنم شما به من یه عذر خواهی بدهکارید ؟

- یعنی شما منتظر عذرخواهی من هستید ؟

- با پررویی تما گفتم : شما وظیفه تان است که از من عذرخواهی کنید در صورت تکرار دیگر پا درمیانی کسی را قبول نمی کنم .

- می خواهید به شما تعهد هم بدهم خانم ناظم ؟

ادریس چنان لحن مسخره ای به خود گرفته بود که نزدیک بود منفجر شوم .

- نه تعهد نمی خواهم چون آدم بی مسئولیت اگر از او تعهد هم بگیری بی مسئولیت می ماند و اگر کارش فقط یک فراموشی ساده بود ، با عذرخواهی برطرف می شود .

- ادریس گفت : قول می دهم دیگر آدم فراموش کاری نباشم .

- آقا ادریس عذرخواهی کنید .

- نادیا زشت است .

- نه مادر او باید عذرخواهی کند .

عمارخان و نریمان می خندیدند و ادریس که سرخ شده بود گفت : خب من قول دادم یعنی این که .... عذرخواستم .

- قبول می کنم .

- زحمت می کشید .

ادریس دوباره شروع به خندیدن کرد و با پدرش برای رفتن بلند شدند .

- خانم زندی اگر مزاحم تان نباشیم شب برای صحبت با اردشیر خان به اینجا می آییم .

- خوشحال میشویم ما برای شام منتظر شما می مانیم .

- حتما

- ادریس برای شب با خودت شلوار هم بیاور

ادریس از خجالت سرخ شد و به نریمان نگاه کرد .

آن شب ادریس دوباره با خانواده اش به خانه مان آمدند و او همان پسر مغرور شده بود . کسی از مهشید حرفی نمی زد و پدر و عمارخان برسر مسئله ای با هم بحث می کردند .

- نادیا عمارخان می خواهد که برایشما مراسم عقد بگیرد

- الان زود است پدر .

- عمار خان گفت : نه دخترم شما دو ماه است که با هم نامزد هستید هرچند شما از هم خبری نداشتید اما همه اقوام از ما سراغ عروس تان را می گیرند .

حال عمارخان را درک می کردم ما هم از جواب دادن به سوال های اقوام خسته شده بودیم .

من به نظر پدرم احترام می گذارم

پدر گفت : من چه عرض کنم .

مهدیده خانم ذوق زده گفت : آقای زندی ما خیر این بچه ها را می خواهیم و اگر اجازخ بدهید مراسم عقد این را برپا کنیم و دوماه بعد هم مراسم عروسی شان را تا هوا سرد تر نشده .

با موافقت بزرگ تر ها و گذاشتن قول و قرارهایشان من و ادریس مدتی بعد رسما در طی مراسمی مختصر بر سر سفره ای سفید که در محضر بود و به درخواست ادریس پراز گل های سرخ و سفید شده بود و شمع های زیبایی در آن می درخشید به عقد هم در آمدیم . پدر ادریس برای هدیه ماشین قرمز خوش رنگی به من داد و پدرم به ادریس سند زمینی را هدیه کرد . همه چیز خیلی خوب و عالی بود و هر دو خانواده برای طرفین چیزی کم نمی گذاشتند .

بعد از عقد ادریس با من تماس می گرفت و به بهانه ی مختلف از خانه بیرونم می کشید و خودش یا به دیدن مهشید می رفت یا به جایی که معلوم نبود و من با ماشینم در خیابان ها گشت می زدم . یک روز که از گردش های بی هدف خسته شده بودم دلم هوای دیدن مهشید را کرد . هر چه فکر کردم نمی دانستم برای هدیه چه چیزی بخرم ماشین را گوشه ای نگه داشتم و کمی به اطراف نگاه کردم . با خود تصمیم گرفتم یک عروسک بخرم و با این فکر راه افتادم وقتی با عروسک پیش مهشید رفتم او با خوشحالی نگاهم کرد .

ببخشید عزیزم . مدتی بود که دچار مشکلی شده بودم و نتوانستم به تو دوست خوبم سری بزنم .

مهشید که می خواست حرکت دادن دستش را نشانم دهد به سختی دستش را بالا آورد و لبخند زد . خودم را به طاهر خیلی شاد نشان دادم و صورتش را غرق بوسه کردم و جسم بی حرکتش را محکم به بغلم فشردم و گفتم : برایت یک هدیه آوردم که خودم هم هنوز از آنها دارم اما مخفیانه استفاده می کنم .

عروسک را از کیسهرنگی بیرون کشیدم و میان دست مهشید گذاشتم و گفتم : به حرف ها و راز های آدم خیلی خوب گوش می دهند اما برای کسی آنها را فاش نمی کنند .

مهشید کمی به عروسک فشار ضعیفی آورد و لبخند محوی روی لبش نشست .

- من باز هم به دیدنت می آیم مهشید جان خداحافظ .

می ترسیدم ادریس سر برسد و من را در کنار مهشید ببیند و بعد شروع به پرخاشگری کند . باز هم سر در گم در خیابان ها چرخیدم و این وضعیت در روز های بعدی ادامه داشت . مادرم با هیجان وصف ناپذیری جهزیه ام را آماده می کرد . از این وضعیت کلافه شده بودم و دوست داشتم روز ها را در کنار ادریس باشم اما او با دختر دیگری بیرون می رفت و با او خوش بود . هر بار که ادریس تماس می گرفت تا قرار بیرون رفتن بگذارد به جای این که خوشحال شوم بیشتر غصه می خوردم .

آن روز زیبا ادریس به دیدنم آمد و گفت که می خواهد با هم به جایی برویم .

کجا ؟

- با هم می رویم بیرون تا جایی را نشانت بدهم .

-من با ماشین خودم می آیم که اگر کارتان طول کشید خودم بتوانم به خانه برگدم .

- نه نادیا نمی خواهد ما امروز در کنار هم هستیم .

از خوشحالی می خواستم بلند بخندم و از این که خواسته با هم تفریح کنیم احساس خوبی داشتم . در ماشین کنار ادریس بودم و او زیر لب شعری می خواند که همه اش پر از عشق بود .

نادیا حواست کجاست ؟

به شعری که می خواندی گوش میدادم .

-رسیدیم .

- به کجا ؟

- ادریس به سمت در بزرگی رفت و گفت : بیا تا ببینی .

- اینجا کجاست ؟

ادریس کلید در قفل زیبای در بزرگ و آینه کاری انداخت و به دنبال او وارد شدم .

نادیا این جا خانه برادرم یاسین که حالا مال ماست .

- به دنبال ادریس دقمی به داخل حیاطی بزرگ اما بی گل و درخت گذاشتم از دیدن آن حیاط بی روح و خالی دلم گرفت . چی شده نادیا ؟

- اینجا چرا این شکلی است ؟

- عجله نکن بیا تا بقیه اش را ببینی .

ادریس باز کلید در قفل چوبی بزرگ دیگری انداخت و با چرخاندن آن در قفل و باز کردن در ، چشمم از آن همه تجمل خیره مانده بود . پرده های بزرگ خامه دوزی شده و مبل های مخملی هم رنگ آنها چنان به چشم می آمد که حتی برای لحظه ای قادر به چشم برداشتن از آن نبودم همه کف پوش های خانه سفید بود و تکه فرش هایی که وسط آن دیوار پهن شده بود همه از بهترین جنس بود طروف و قاب عکس هایی که به دیوار ها آویزان بود همه قدیمی و عتیقه بودند پله بزرگ و پریچ و نقره ای از وسط سالن تا پایین آمده بود و سقف خانه آن قدر بلند بود مه آدم احساس می کرد خیلی در برابر آن کوچک است . ادریس دستش را در جیب شلوارش کرده بود و با صدای منظمی نفس می کشید و به اطراف نگاه می کرد و موهایش کمی در صورتش ریخته بود . موها را از روی صورتش کنار زد و گفت : این اتاق برای مهمان هاست و اتاق کناری اتاق خواب که یک تخت دو نفره در آن است یاسین آن را بر ای خودش آماده کرده بود . تو کدام را می خواهی ؟

- برای من فرقی ندارد .

- پس تو در اتاق مهمان زندگی کن .

- اگر این اتاق مهمان بود پس اتاق خواب شخصی یاسین چه طور بود ! اتاق مهمان اتاقی ساده اما خیلی زیبا بود .

- نادیا بیا تا با هم برویم اتاق یاسین را ببینیم .

اتاق یاسین بزرگ ترین اتاق آنجا بود که با پرده های سفید توری تزیین شده و روی تخت خواب آن از حریر نرمی پوشیده شده و کنار آن میزی بزرگی که عنواع عظر ها روی آن چیده شده بود و قاب عکس بزرگی از یاسین هم روی دیوار خودنمایی می کرد یاسین هم چهره ای مشابه ادریس داشت ، پوستی مهتابی و صورت خوش تراشی که چشمان درشتش مثل کوهی از آتش در آن می گداخت . موهای یاسین یک طرفه و مشکی بود و خیلی شیک پوش به تکیه گاه بزرگی تکیه داده بود او وقعا مثل یک سلطان که برای سلطنت به آن خانه خلق شده بود از میان قاب عکس به همه جا نگاه می کرد و از نگاهش به خود لرزیدم .

چیه نادیا ؟

- من از نگاه های آن قاب عکس می ترسم .

- اگر یاسین زنده بود که الان از وجود و هیبتش می ترسیدی

- او مثل تو قد بلند و چهار شونه بود ؟

- بله او از من رشید تر بود .

- ادریس من باید در این خانه به این بزرگی تنها بمانم ؟

- خب مگر این خانه چه اشکالی دارد ؟

- نه اما من می ترسم .

- این خانه الان برای توست این خانه مهریه توست که طلب نکرده به تو دادیم و تو می توانی هرطورکه دوست داری آن را تزیین کنی .

- ادریس خواهش می کنم از اتاق بیرون برویم .

- ناراحت شد و گفت : برویم .

وقتی از آن اتاق که با شکوه و مخوف بود بیرون آمدیم انگار از زیر نگاه های پرسشگر یاسین خلاص شده بودیم .

ادریس نفس کوتاه می کشید و آرام به نظر می رسید .

- ادریس این اتاق ها برای چیست ؟

- این ها هم اتاق مهمان است عمر یاسین آن قدر نبود که بخواهد این اتاق ها را کامل کند یاسین این خانه را از دوستش که می خواست برای همیشه از اینجا برود خرید و هروقت که حقوق می گرفت آن را خرج اینجا می کرد و می گفت : می خواهم این خانه را برای عروس سفید برفی آماده کنم . همه ما می دانستیم که یاسین قصد ازدواج دارد اما هیچ وقت نفهمیدیم آن دختر که یاسین او را دوست دارد چه کسی است . من می خواستم این خانه را کامل تر کنم .

- و بعد عروس سفید برفی تان را به این خانه بیاورید ؟

- این خانه دیگر برای من نیست که بخواهم آن را برای کسی کامل تر کنم .

- ادریس روزی که بخواهیم از هم جدا بشویم من این خانه را به شما پس می دهم .

با این حرف انگار قلب ادریس شسکت و رنگ از صورتش پرید .

- نادیا اگر نمی خواهی دیگر از اینجا دیدن کنی بیا برویم پایین تا آنجا را هم ببینی .

- طوری حرف می زنی که انگار به موزه آمده ام .

- چه چیزی تو را خوشحال می کند ؟

- من همیشه آدم خوشحالی هستم .

من هیچ وقت خوشحالی تو را ندیده ام .

خود تو هم آدم شادی نیستی .

- نه این طور نیست من فقط خیلی گرفتارم. نادیا می خواهیم در این خانه مثل دو تا دوست با هم زندگی کنیم و کم و بیش باید به رفتار های هم آشنا بشیم . ما باید آن قدر از هم شناخت داشته باشیم که اگر روزی مهمانی به این خانه آمد بتوانیم تظاهر به کنار هم بودن کنیم . من هر روز کمی از ظهر گذشته به خانه می آیم و کم پیش می آید که بیرون بروم مگر این که دیدارم با مهشید طول بکشد و مجبور بشوم بیشتر در آنجا بمانم .


منبع : romankade[dot]rozblog[dot]com[slash]post[slash]146

رمان ادریس فصل هفتم , فال روزانه شنبه 06 مهر 1392, فال روزانه جمعه 29 شهریور 1392, سه قطره خون صادق هدایت, آیین دوست یابی دیل کارنگی , آموزنده زار خوشبختی مرد , تهیه دوغ کفیر kefir تری پاتوق ,

تبلیغات


تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات