تبلیغات

آفرین برتو که میدانی رهایی هست



رمان شیرین7
باشه.حالا بگو مردن چه طوریه؟
شیرین ـ خوابی دلنشین.
ـ روح آدم بعدش چی میشه؟ اینجا که الان ما هستیم کجاس؟تو الان کجا زندگی میکنی؟
شیرین ـ در آنسوی گاه(زمان)تو!
ـ سردرنمیارم چی میگی!
شیرین ـ سوگندی را که بر زبان روان ساختی بسی سترگ بود!بدین فرنود(دلیل)تا مرز توان تورا آگاه می سازم.زین بیش نیز یارای پاسخ ندارم.
بدان که روان ما در بند کالبد ماست.پس از رهایی و وارستگی که آن را مرگ می نامی ،روان از تن می گسلد.
ـ خب بعد کجا می ره؟
شیرین ـ پس از رهایی میتوان بازتابی در آینه بود!
میتوان چکه ای آب زندگی کرد!میتوان در یک دم سالها زیست!میتوان بیداری خورشید را بارها دید.میتوان به شب بازگشت و در ان ماند!میتوان بر شادی ها نشست به شهر شادکامی ها کوچ نمود!
میتوان با رنگ گلها درآمیخت!
میتوان با خاک بود و تن خسته ی خویش یافت!
میتوان از گاهی به گاهی شد و از آن نیز پیش تر رفت!
میتوان آفرینش گیتی را دید!میتوان برپایان آن خندید!
میتوان خویش پاره پاره کرد و به پندار هزاران کس خزید!
میتوان از خود رها گشت و دیگری شد،همان سان که من نیز گاه شیرینم،گاه فرهاد!میتوان خود مرگ بود و شاید زایشی دیگر!
میتوان نیست گشت و گوارایی هست را چشید!
میتوان به خورشید رسید و در شرار سرکشش پای کوبید و با تابشش بازگشت!میتوان خورشید بود!
میتوان واژه ای زیبا شد!می توان پژواک خنده ای بود!
میتوان مهتاب بود و بر زمین تابید!
میتوان در دانه ی برفی روزگاری را سپری کرد!
میتوان رنگ باخت و در تارو پود شیشه ها زیست!
میتوان خراب بود!
میتوان پرتوی گشت و از پنجره ای تابید!
میتوان بر فروغ هور نشست و با هر رنگ آن زائیده شد!
میتوان از کوهی بر شد و کوه گشت!
میتوان در گرده ای (نقاشی)درون گشت و روزگاری سرکرد!
میتوان درختی گشت و در سایه خویش آرمید!
میتوان از اندوه لبریز گشت تا به شادگاری رسید!
میتوان از چشمان بسته ای درون شد و تا ژرفناک پندارش دوید!مانند آنچه باتو کردم!
اکنون پاسخ خویش یافتی؟
ـ یافتم !یعنی یه چیزایی فهمیدم.
«دوباره شیرین خندید و گفت»
ـ اگر چندگاهی با من هم سخن شوی گفتارت دگرگون گشته و پرورش خواهی یافت!
ـ حالا نمیخوای بقیه ی سرگذشتت رو برام بگی؟
شیرین ـ آری،میگویم.اگر بیاد آوری تا بدانجا برایت باز گفتم که آبتین و مرا از بهر یکدیگر نام زدند.
چند گاهی گوارا برما سپری گشت که گردون روی پلشت»«زشت»خویش بر ما نمایاند.
خسروپرویز به سرزمین ما پای نهاد!
او که از خشم پدر گریخته بود.باتنی چند از یاران خویش بر ما وارد گشت.نخست او را در شکارگاه خویش دیدم.
هنگامه ی شکار بود.همپای آبتین سر در گوری نهاده بودیم که با آنان روبرو گشتیم.پس از آگاهی از نژاد او،آبتین به بارگاه بابک رهنمون شان ساخت.درهمان نخستین گام بود که خسرو دل به من باخت.
چندی پذیرایی او بودیم تا او از بهبود حال کشورش آگه شد و به سرزمین خویش بازگشت و مهر مرا نیز با خودش برد.
پس از نشستن بر اورنگ پادشاهی از سوی خود به درگاه بابم گسیل داشت و در نوشته ای،خواهان زناشویی من شد.
پنهان نیز بابم را پیکار بیم داده بودکه اگر دخت خویش بسویش روان ندارد،پپذیرایی نبردی سترگ گردد.
بزرگان انجمن کردند شاد رهیافتی«راه حل»پدید آید که بابم از این پیام سخت دژم کشته بود.
پس از کنکاش و رای زنی،بابم آهنگ پیکار کرد.از این پیام آگه گشتم.از سویی دل در گرو مهر آبتین داشتم و از سویی دیگر پندارم پریش نبردی سهمگین بود.
میدانستم که اگر پاسخ بابم همراه پیک بسوی خسروپرویز گسیل شود جنگی خونین خواهد آغازید و بسی جانها که تباه خواهد شد.
دل فگار با خود در اندیشه بود که فرزین«وزیر»بزرگ به دیدارم آمد.اندکی مرا نوازش کرد که همسان بابم به من مهر داشت.
پس از آن آژنگ بر چهره اش نشست و به نرمی با من به گفتگو پرداخت و گفت:شیرین،کاری بس سترگ برما روی نموده است.خسرو بسیار ستیزه خوست.اگر میان ما و خسرو پیکاری پدید آید،خون مردمی بی گناه بر زمین خواهد ریخت و بس جان ها که تباه خواهد شد و روان دادار یکتا خواهد آزرد.
«دوباره شیرین با بردن نام خداوند،زیرلب چیزایی گفت و دوباره بقیه ی داستان رو ادامه داد»
آیا تو خواهان آنی که تا پایان جهان نامت به زشتی یاد گردد؟!
بدو گفتم ای پیر خردمند خود نیز سرگردان چنین اندیشه ام.توخود از دلباختگی من به آبتین آگاهی.من چگونه از او دست شویم؟
به اندیشه ای ژرف فرو شد و پس از لختی«مدتی»گفت:
آگاهم.اگر از مهر آبتین دست نشویی دست به خون هزار کس از مردمت خواهی شست!
یارای پاسخ نداشتم سر بزیر افکندم و او مرا ترک گت و در اندیشه ای سخت رهاکرد.
آنشب زار گریستم و با مدادن مهر آبتین از دل خویش جدا ساختم
درچند روز پس از آن با فرزین بزرگ کنکاش نمودم و در بامدادی غم انگیز با سرزمین خویش بدرود گفتم .سوار بر اسبی تیز پا بسوی جایگاه خسرو روان گشتم.
«اینجای سرگذشت که رسیدم،شیرین شروع به گریه کرد.یه خرده صبر کردم تا آروم شد و گفتم»
ـ پس تو بخاطر اینکه جنگ و خونریزی نشه آبتین رو ول کردی؟
شیرین ـ چنین است.
ـ بعدش چی شد؟ُر آبتین چی اومد؟
شیرین ـ سخن بسیار است.بدان که پس از من کس سخن از لبان آن راد مرد دلاور نشنود و چندگاهی بیش نزیست.
شنیدم که آذرنگ مهر مرا بردباری ندانست و خویش در کام شر افکند!
ـ خودش رو کشت؟!
شیرین ـ آری.
«مدتی هر دو ساکت شدیم که من گفتم»
ـ عشق واقعی یعنی اگه منم جای آبتین بودم و نامزدی به قشنگی توداشتم و چیزی باعث میشد که از دستش بدم،همینکارو میکردم.
«شیرین کمی نگاهم کرد و گفت»
ـ این سخن براستی بر زبان راندی؟
ـ آره.درست گفتم.
«یه مدت دیگه به سکوت گذشت که گفت»
ـ من آنگاه به جایگاه خسرو رسیدم که او در پیکاری از بهرام شکست خورده بود و به سرزمین روم پناهنده گشته و با سپاهی بزرگ بسوی ایران روان بود.
پس از آن بر بهرام چیره گشت و دیهمیم شاهنشاهی ایران برسر نهاد.
افسوس که راهی کژبرگزیده بودم!
پس از پیروزی خسرو،دانستم که او با مریم،دخت شاه روم،پیوند زندگی بسته.دیگر روی بازگشت به سرزمین خویش نداشتم که آنجا در نبود آبتین برایم دردآور بود.چندگاهی دور از کاخ خسرو در دژی روزگار گذرانیدم.
جایگاهی بس پست بود.
منکه روزکاران خویش همیشه در کاخهای زیبا زندگی کرده بودم اکنون باید در دژی می زیستم که پیرامونش را بیابانی انباشته از خار در برگرفته بود.
ـ خسرو چی؟نهمید که تو اومدی؟
شیرین ـ او از آمدنم آگاه بود.هرازگاهی نیز پنهانی به دیدارم می آمد.
ـ خب !پس چرا با تو ازدواج نکرد؟
شیرین ـ از مریم،دخت شاهنشاه روم بیمناک بود.دست شستن از مرا نیز توان نداشت .پنداری پلید در سر داشت .او خواهان من بدون پیوند زناشویی بود.
چنین پنداری نیز در آئین من نبود.هربار که با چنین رای نزد من می آمد او را از خویش می راندم..
پس از آزمون بخت خویش،آنگاه که ناکام از نزد من بازگشت بسیار خشمگین گردید و چنین وانمود که مهر من از دل بدر کرده است.
زان پس من ماندم و یاد آبتین.من ماندم و یادی پژمان از گذشته ای دور
ـ پس فرهاد چطور وارد زندگی تو شد؟
«یه آهی کشید و اشک تو چشماش حلقه زد و گفت»
ـ نخستین بار او را در دژ خویش دیدم.پیشه ای سنگتراشی بود.والادگری«معمار»بی همتا.چهره ای زیبا و مردانه داشت.پیکری رسا!چشمانی گیرا!همسان آبتین من!من نیز بادلی پرغم تنها بودم.
با دیدار من دلباخت.
من نیز در رخساره او چهره ی آبتین را می دیدم.
برای کاری کوچک چندین بار به دیدار من آمد و با من همسخن شد.
اندک اندک مهر او در دلم جای گرفت.
فرهاد از تخمه ی شاهان و بزرگان نبود.بسیار ساده و بی پیرایش سخن میگفت.من نیز خویشتن داری پیشه نمودم تا آنکه او دیگر نتوانست به دیدار من آید که پیشه اش در دژ پایان یافته بود.
گاهی بیش نپائید که پاکارانم«خدمتکاران»مرا از رویداری شگفت آگاه نمودند.
فرهاد در دل آن کوه سخت پیشه ای آغازیده بود.جویباری تا درون دژ من .نمی دانستم که آنگونه شیفته ی من گشته است.به اندک کاه کندن جویبار را به پایان رسانید.
او را به درگاه خواستم و فرنود چنین کار از او کنکاش نمودم.
بی پیرایش مهر خویش بر من نمود
نمی دانستم که اورا چه پاسخ گویم.
بدو گفتم چنانچه فرهاد ساختن کاخ به پایان رساند چه؟
به پندار اندر شد چرا که فرهاد در کار خویش مردانه بود و اندک گاهی دیگر سینه ی کوه نرم میکرد!
خسرو پس از دمی سربرآورد و گفت:تو چگ.نه با فرهاد پیوند خواهی بست که او پیشه وری ساده و تو از نژاد بزرگانی؟
سخن به درستی باز نموده بود که پیوند با فرهاد برایم نا خجسته بود.
من نمی باید چنین می کردم.کار از دست گشته بود!
ـ تو به فرهاد گفته بودی که دوستش داری؟با هم قرار ازدواج گذاشته بودین؟
شیرین ـ به زبان چنین نکردم ،کردارم چنین می نمود.هربار که او را دستور دیدار خویش می دادم و با او سخن مینشستم و او در دلدادگی بی پروا میشد و چنین می پنداشت که فرمان«اجازه»گویش مهر خویش دارد.
من نیز چنین سخنان برایم گوارا و شیرین بود.
ـ تو باید جلوش رو می گرفتی که برای خودش از این فکرا نکنه!
شیرین ـ آری چنین است.
ـ بعد چی شد؟
شیرین ـ پس از آن خسرو به نیرنگ دست یازید.
ـ چرا نکشتنش؟
شیرین ـ برای پادشاهی چون خسرو چنین کردار ننگ بود که با آن توان والا،پنجه در پنجه ی فرهاد افکند.
ـ تو داستان خوندم که به فرهاد وعده ی پول و ثروت داده اما فرهاد قبول نکرده.
شیرین ـ آری.با انکه خسرو او را به زر و سیم هنگفت نوید داد اما فرهاد از ان چشم پوشید و مرا از آن برتر داشت.
ـ اینم می دونم که وقتی از خریدن فرهاد ناامید شد،یه کلکی جور کرد و به فرهاد خبر داد که تو مردی.اما نمی فهمم گناه تو این وسط چیه؟!
شیرین ـ آنگاه که پیام مرگ من به فرهاد رسید،سراسیمه به دیدار من شتافت و از آکاران دژ،راستی کاوش نمود.
آنان نیز مرا آگاه کردند.دانستم که این فریب و نیرنگی ست که خسرو برپای داشته.من نیز پس از اندیشه ،او را فریفتم و نیرنگ آنان را یاریگر شدم و خود بدو ننمودم و به یاران خویش فرمان دادم تا به فرهاد بگویند که شیرین جان به جان آفرین سپرد!
«درهمین موقع ،تا شیرین این حرف رو زد،صدای ناله ی دردناکی تو تمام اونجا پیچید!صدای ناله ی یه مرد بود!ناله ای که از ته دل بلند میشد!
شیرین صورتش رو تو دستاش گرفت وشروع به گریه کرد.صدای ناله قطع نمیشد!واقعا ناله ی دلخراش که می گفتن همین بود!یه دفعه همه جا شروع کرد به لرزیدن!و.حشت کرده بودم!همه چیز تکون میخورد و می لرزید!
شیرین به سجده در اومد و همونطور که گریه میکرد و زمین رو ماچ میکرد بلند بلند می گفت:بر من ببخشای ای دادار یکتا که کرداری پلید داشتم!
از من در گذر که اهریمن بر پندارم چنگ افکنده بود!
«بعدش همونطور نشست و زار زار گریه کرد و آروم زیر لب گفت:فرهاد،از من خشنود باش اگرچه برتو ستم روا داشتم!
تااینو گفت ناله ی فرهاد قطع شد و یه خرده بعدش زمین لرزه تموم شد.
مونده م بودم که چه اتفاقی افتاده؟!دستم رو به یه جا گرفته بودم و مات به شیرین نگاه میکردم!
کمی که گذشت شیرین از جاش بلند شد و در حالیکه هنوز گریه میکرد گفت»
ـ دل در سینه ی فرهاد بدرد آمد!
ـ یعنی اگه دل فرهاد بدرد بیاد،همه جا می لرزه؟!
«شیرین فقط نگاهم کرد»
ـ وای بحال ما که چقدر بی خبریم!واسه یه دل شکستن اینجا چیکار میکنن و ما تو اون دنیا داریم چه کثافتکاریهایی میکنیم!!
«هر دو سکوت کردیم.
چند دقیقه ای گذشت.عجیب تو فکر بودم که شیرین دستم رو گرفت و با مهربونی پرسید»
ـ در چه اندیشه ای آرمین؟
ـ تو فکر بدبختی های خودمم!تو خبر نداری که تو اون دنیا ما چیکارا میکنیم!
هنگامی که گوهری در برابر پیشه ای که به انجام رسانده بود بدو دادم نپذیرفت .در شگفت گشتم.سر در گم در پندار خویش برخاستم.پای پوشم درگیر گوشه ای از تخت گشت و پاره ای از آن جدا شد.
فرهاد به زانو درآمد و آن را برگرفت .بوسید و برچشم خویش نهاد و گفت:
من مزد خویش یافتم!
با چنین رفتاری ،مهرش در دلم جای گرفت.بدو گفتم فرهاد از من چشم پوش که مرا نگاهبانی چون خسروست.
بی هراس لخندی زد و گفت:مرا در دلدادگی تو از خسرو خسروان باکی نیست چه رسد به خسرو که مردی چون من است!
گفتم در پیکار تو با خسرو برنیایی.
گفت خسرو توان دست یازی بر کالبد مرا دارد.خشم او را گزندی برمهر من نیست!
در دل بر بی باکی او آفرین خواندم که گفت:تو نیز بر من مهر داری؟
بالبخندی پاسخش گفتم.شادگار سر بر پایم نهاد.
از او خواستم تا برپای خیزد و در کنارم نشاندمش و از حالش پرسیدم.
جز سخن مهر بر زبان نداشت.
ـ شیرین اون تیکه چرم همونه که فرهاد ورداشت؟!
شیرین ـ آری.
ـ عجیبه!بعد از این همه سال چطوری دست من افتاده!
«شیرین مدتی منو نگاه کرد و بعد گفت»
ـ پس از آن فرهاد هر روز بدیدار من می آمد و با هم به گفتگو می نشستیم .چندی پس از آن ،این راز از پرده بیرون افتاد و خسرو از آن آگه شد.
ـ بقیه ش رو میدونم .یعنی تو کتاب نظامی خوندم.اما برام عجیبه که چرا خسرو فرهاد رو نکشت؟برای اونکه کاری نداشت!
درجا میگفت سرش رو قطع کنن.اون وقتا که شاه ها خیلی راحت از این کارا میکردن.ما تو تاریخ خیلی از این چیزا داریم .تمام کسایی که به پادشاهی می رسیدن چشم دور و وری هاشون رو کور میکردن.تازه خیلی لطف کرده بودن که طرف رو نکشتن!
شیرین ـ پرسش تو را چندین پاسخ سزاست.
پادشاهان در ان گاه،سرزمین خویش با جنگ و نبرد می ستاندند و آن را از آن خویش می دانستند.پس چنین کرداری برایشان ننگ نبود!کردار آنان را در گاه خویش سنج.میدانی که نوشیران زنجیر داد بر پای داشته بود؟!همانا مانند او در پیشینیان،هیچ فرمانروایی چنین نکرده!
ـ خب بعله.اگر قدرت اونا را در اون زمان حساب کنیم،کار خیلی بزرگی بوده! واسه همین م بهش میگن انوشیروان عادل.
راستی شیرین،خسرو پرویز بت پرست بود؟
شیرین ـ چنین نیست!او یکتا پرست بود.در آن گاه ایرانیان همه یکتاپرست بودند.
ـ خب تااونجا می دونم که خسرو برای فرهاد شرط گذاشت که اگه تو کوه بیستون یه قصر بسازه،خسرو از سر راهش کنار میره.بعدش چی شد؟
شیرین ـ سنگهای خارای بیستون در رویارویی با مهر فرهاد و دلباختگی او به من یارای برابری نداشتند!
چنان تیشخ بر کوه آشنا می ساخت که لرزه بر دل خسرو فکند!
چندی پس از ان خسرو به پوزش به دیدار من شتافت و مهر خویش بر نمود و زیبایی من او را به زانو در اورد و در پیشگاه من زار گریست.
بیاد دارم که همان شب بسیار زر و سیم و گوهر بر پایم فشاند و دگربار خواستار هم آغوشی من گشت.
ـ یعنی هم ترو میخواست و هم مریم زنش رو؟
شیرین ـ پیوند او با مریم از مهر نبود.دست آویزی برای یاری گرفتن از شهنشاه روم بود.به چنگ آوردن من نیز در گرو خواست من بود.
ـ شرط تو چی بود؟
شیرین ـ من باید بانوی ایران زمین می گشتم.
ـ بالاخره چی شد؟
ـ سرانجام پس از آنکه دانست من به خواست او تن در نمی دهم،گفت که مریم به تن رنجور گشته و پزشکان در درمان وی سرگردانند .از من خواست تا بردباری پیشه سازم.
کمترین گناهمون کلاه گذاشتن سر همدیگه س!با این حساب من تا برگردم تو اون دنیا باید خودکشی کنم که بیشتر گناه نکنم!
شیرین ـ بخشایش آفریدگار را پایانی نیست.
«بعد زیر لب یه چیزایی گفت و بعد چشماشو رو بست.
کمی که گذشت گفت»
ادامه دارد ...  

منبع : romanpary[dot]blogfa[dot]com[slash]post-7[dot]aspx

رمان برای همه رمان شیرین7, باغ رمان پست هفتم , مرضیه خاکی بختیاروند دلایل , شکوري رضا آموزشي ده ها نمونه از , ♥ دوس تداران رمان ♥ رمان , آموزش سنگ و جواهر شناسی و جواهر , وبسایت شخصی سيدخليل شاکری شاکر ,

تبلیغات


تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات