تبلیغات




خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

آیا میدانید برترین عینک سال 2014 نزد افراد معروف همین عینک است ؟

انتخاب آرمین 2afm ، سیروان خسروی ، کیم کارداشیان ، ریحانا ، علیرضا حقیقی و... می باشد

خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

لینک خرید عینک لویی ویتون توضیحات عینک لویی ویتون



عينك خلباني شيشه جيوه اي

glassesRayBan

عينك خلباني شيشه جيوه اي

عينك Ray Ban

به همراه كيف عينك

محصولي متفاوت و منحصر بفرد از كمپاني rayban

با قابليت بازتاب 90 از اشعه هاي مضر افتاب

طراحي برتر ويژه سال 2013

عينك فوق اسپرت با طراحي جديد

شناخته شده به عنوان عينك محبوب هنرپيشگان



روش خريد: براي خريد پس از کليک روي دکمه زير و تکميل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل يا محل کار تحويل بگيريد، سپس وجه کالا و هزينه ارسال را به مامور پست بپردازيد. جهت مشاهده فرم خريد، روي دکمه زير کليک کنيد.

قيمت فقـط : 28.000 تـومان


آبرویم را پس بده نودهشتیا



رمان "آبرویم را پس بده" 21
تو دلم نالیدم ... (خدایا نه ...الان نه ...اخه چرا ؟ ..چرا نذاشتی بی سرو صدا برم ...؟) -چی شده خانم نجفی ...؟ به قدری رنگ نگرانی تو نگاهش پررنگ بود که دلم برای خودمون سوخت ... ناجوانمردانه بود این تهمت ها ...شاید انس والفتی بین من وامیرحفاظ بود ولی این حرفها ...این تهمت ها ..زیادی بود ...سنگدلانه بود .. اشکم سرازیر شد ...نفس هام یاری نمیکرد وسینه ام به زور پروخالی از هوا میشد .... -چی شده میگم..؟ قدمی جلو گذاشت که با نگرانی نگاهی به اطراف انداختم ..مبادا که چشم یاوه گویان کارخونه این حرکت امیرحافظ رو ببینه وبازهم داستان سرایی کنن ... -من باید برم ... -چی ...؟ اخه چی شده ...کسی طوریش شده ...؟حالتون بده ..؟ لب گزیدم وچشم گرفتم ازبی تابیش ... -من باید برم ... خواستم از کنارش رد بشم که راهم رو سد کرد ... -تا نگی چی شده نمیذارم از اینجا جم بخوری ...؟ ازترسم یه قدم عقب گذاشتم تافاصلمون رو حفظ کنم .. -بزارید برم اقای رسولی ...ممکنه یه نفر ما رو ببینه ... با عصبانیت پلک روی هم گذاشت ..واز بین دندون های چفت شده غرید .. -من دارم میگم چی شده تو میگی ممکنه ما رو ببینن ...؟ -اروم تر اقای رسولی .. فکش منقبض شد .. -بیا دفترم همین الان .. فقط سری به معنی نه تکون دادم ..با چنان تحکمی زیر لب جوشید که از ترس تو خودم جمع شدم .. -دفترم ..خانم نجفی ... بالاجبار به دنبالش راه افتادم ...میترسیدم اگه نرم تمام کارخونه رو با عصبانیت هاش خبر دار کنه ... دراطاق رو با عصبانیت باز کرد وتو رفت ...کاش رهام میکرد ..کاش من رو به حال خودم میگذاشت .. من اصلا شرایط خوبی نداشتم وبرخلاف همیشه که امیرحافظ دردم رو میفهمید اینبار نمیفهمید یا نمیخواست که بفهمه ... با همون بغض تو گلو که حتی اجازه ی نفس کشیدن رو ازم گرفته بود وارد اطاق شدم ..امیرحافظ تو اطاق رژه میرفت ... مرددبودم در رو ببندم یا نه که امیرحافظ پشت سرم در وبست -خب میشنوم ... -من باید برم .... -میشه بالاخره بگی چی شده یا نه ..؟ -میخوام استعفاء بدم ... -استعفاء بدی ...؟ بدون اینکه به حرفش توجهی کنم گوشه ی چادرم رو چنگ زدم و ادامه دادم .. -خودم با حاج رسولی صحبت میکنم وشرایط رو توضیح میدم ... -اخه به من هم بگو چی شده ...مگه میشه همین جوری دیگه نیای سرکار ..؟ (اصرار نکن امیرحافظ ..تورو به دین وائینت قسم اصرار نکن ..من دارم خفه میشم تو این بغض ... بزار برم ...اگه نذاری برم ..اگه به همین کارهات ادامه بدی کم میارم ...اونوقته که دیگه نمیدونم چی میشه ..) -چرا نمیفهمید من باید برم .. بالاخره کارخودش رو کرد .. بالاخره دوباره اشکام سرازیر شد ...بالاخره بازهم کم اوردم ... صدای عصبانی امیرحافظ اروم وملایم شد ... -تروخدا به من هم بگو چی شده .. -جای من دیگه اینجا نیست ..با این حرفها .. -کدوم حرفها ..؟؟ گوشه ی چادرم تو دستم مچاله شد ....زار زدم -تروخدا بذارید برم ولی امیرحافظ دژخیم شده بود ...یه جلاد ...وقعی به هیچ کدوم از التماسهام نمیذاشت با عصبانیت ابرو درهم کشید وفکش از قاطعیت منقبض شد -تا نگید حق رفتن ندارید ..یه کاری نکنید همین الان حاج بابا رو بکشونم کارخونه ...حالا بگید کدوم حرفها ...؟ به هق هق افتاده بودم ولی امیرحافظ مثل یه جانی فقط دنبال جوابش بود ... -چو افتاده تو کارخونه ...که ...من ..من .. -شما چی ؟ -... -خانم نجفـــــــــی ؟ -من با شما ...؟ ادامه ی حرفم هق هق بود نمیدونستم امیرحافظ متوجه حرفم شده یا نه ...ولی من دیگه نمیتونستم ادامه بدم .. داشتم دق میکردم از این همه درد ..تاحالا اینقدر زجر نکشیده بودم ...بار تهمت ها عجیب سنگین بود .. (خدايا من اينجا دلم سخت معجزه مى خواهد، و تو انگار معجزه هايت را گذاشته اى براى روز مبادا....!) امیرحافظ سکوت کرده بود ...هنوز توی اطاق قدم میزد ...کلافه دست تو موهاش میکشید ومن حتی نمیفهمیدم که باید چه جوری از پس این حرفها بربیام... قدم های امیرحافظ بالاخره درست مقابلم ایستاد ...دست به سینه بهم خیره شد وگفت ... -خب ...؟؟ با تعجب ازپشت پلک های خیس پرسیدم .. -خب ...؟ -اره خب ..به خاطر حرف یه مشت خاله زنک میخوای دیگه کار نکنی ...؟ -اقای رسولی میدونید چه تهمتی به من وشما زدن ؟.. میدونید با این حرفها ابروی من وبدتر از من... ابروی شما رو هم بردن ..؟ کف دستش رو به معنی صبر کن بالا اورد .. -من کاری به بقیه ندارم ...کاری به کسی که این حرفها رو ساخته هم ندارم .. فقط میدونم حرفهایی که شنیدی شاید تهمت باشه ..ولی یه حقیقت بزرگ پشت تمام این حرفها هست ... مات وگیج منتظر شنیدن حقیقتی که امیرحافظ ازش دم میزد بودم .. دو قدم به سمتم برداشت ..قدمی عقب نذاشتم ..اونقدر منتظر بودم که حواسم به فاصله ی نزدیکمون نبود .. -اینکه من بهت علاقه دارم ... شوکه شدم ..تو یه لحظه انگاربا سرتو اب جوش فرو رفتم ..گرگرفتم وبه خودم لرزیدم .. -چی ...؟ شما چی گفتید ..؟ تو چشمهام خیره شد وزمزمه کرد ... -من.... دوستت دارم ... اب گلوم رو قورت دادم ...این دیگه غیرقابل باور بود ..خارج از تحملم ...حالم بدتر از بد بود ... تو یه لحظه برگشتم که با کشیده شدن چادرم ناخواسته ایستادم ... -نرو ...من حقیقت رو گفتم ... نفس هام داشت بند میومد ...انتظارش رو نداشتم ..اصلا انتظار این محبت رو نداشتم ... نگاهم رو انگشتهاش که به چادرم وصل شده بود چرخید ...دست کشید از چادرم که بی حواس قدم عقب گذاشتم ... نگاهم هنوزبه انگشتهاش بود ..جوابی نداشتم ...حالا که احساسش رو بدون هیچ حجابی رو کرده بود من جا زده بودم ... من نمیتونستم ...من این علاقه رو نمیخواستم ...میترسیدم واین ترس نمیذاشت حتی یه لحظه رو هم تو اطاق بمونم ..
چند قدم عقب گذاشتم وبدون اینکه حتی نگاه اخررو به امیرحافظ بندازم از اطاق بیرون اومدم ...
************
"امیرحافظ" خواستم برم دنبالش ..ولی قدمهام پیش نرفت من منتظر همچین واکنشی بودم ...اینکه قبول نکنه ..یا فرار کنه ... بی اراده پشت شیشه ی تمام قدی اطاقم پناه گرفتم وباچشمهای نگران دیدمش که چه جوری تند وتند از پله ها پائین اومد ... کاش میتونستم دنبالش برم ..ولی میدونستم باید تو این شرایط تنهاش بذارم تا یکم با خودش خلوت کنه .. از درورودی کارخونه بیرون رفت وسعی کرد با قدمهای بلند عرض خیابون رو رد کنه که با دیدن ماشین یه لحظه یخ کردم ... ازهمونجا نعره زدم .. -مواظب باش ... با صدای بوق ماشین وحرکت ارکیده ..قلب یخ زده ام دوباره به تپش افتاد ونفس های به شماره افتاده ام رها شد دستهای سردمو روصورتم کشیدم واز ته دل خداروشکر کردم ...نزدیک بود تصادف کنه .. دست که از چشمهام کشیدم ..ارکیده سوار تاکسی شده ورفته بود .. بی حال وبی رمق نشستم رو صندلی ونفسم رو بیرون فرستادم .. لحظه ای که ممکن بود به تصادف منجر بشه جلوی چشمهام رژه میرفت ...رو زانوهام خم شدم واب گلوم روقورت دادم استرسی که تو وجودم بود باعث شد کتم رو چنگ بزنم ومصمم راه بیفتم ... صبر وحوصله دیگه بس بود ..حالا وقت عمل رسیده بود ... *** -الو سلام حاج بابا .. -سلام بابا جان چطوری ..؟چه خبر ...؟ -خبر سلامتی خونه ای حاج بابا ..؟ -اره چطور مگه .. -باهاتون کار دارم .. -خیره ..؟ -خیر خیر ... -باشه هستم بیا ... گوشی رو قطع کردم ودستهام رو دور فرمون مشت کردم ..حالا دیگه وقتش رسیده بود ... وقت عمل ...باید پیش میذاشتم ..تا ارکیده بفهمه تو حرفم ..تو کارهام ثابت قدمم ... همینکه از پله ها بالارفتم ودرورودی رو بازکردم نگاهم تو نگاه حاج بابا نشست ... سلام زیر لبی گفتم ویه نگاه به اطراف انداختم .. -عزیز کجاست ..؟ -طبق معمول پیش خواهرش ... نشستم رو مبل که حاج بابا دست به سینه شد ... -خب چه خبر شده ...؟ -میخوام تو همین چند روز بریم خواستگاری ارکیده .. -بهش گفتی...؟ -اره گفتم .. -خب ..چی جواب داد ...؟ -نموند که جواب بده ..رفت ..فکر کنم جوابش نه بود .. -نه ؟؟؟..پس چی میگی بریم خواستگاری ..؟اون که هنوز راضی نشده ... -راضی میشه حاج بابا ..بسه هرچی صبر کردم ..الان وقت عمله ..باید بهش ثابت کنم که علاقه ام الکی نیست .. عذاب وجدان وپشیمونی هم نیست ..نمیخوام دیگه بیرون گود وایسم ... لبخند پرافتخاری رو لبهای حاج بابا نشست ... -الحق که پسرخودمی ...یاد جوونیام افتادم ..از این جَنَمت خوشم اومد پس اول باید با حاج خانم حرف بزنیم .. یه لبخند رولبم نشست ... (بهت ثابت میکنم ارکیده ..عشقم رو ..محبتم رو... با تمام وجودبهت نشون میدم ...جوری که نتونی نه بگی ...حالا صبر کن وببین ..) همون لحظه گوشی حاج بابا زنگ خورد ...نگاهی به گوشیش انداخت وبا تعجب گفت .. -ارکیده است ... وهمون لحظه گوشی رو جواب دادو رو اسپیکر زد ... -الو سلام حاج رسولی ... -سلام...خوبی بابا؟ ...خسته نباشی .. -ممنون شما خوبید ..بهتر شدید ..؟ بی اراده یه لبخند رولبهام نشست ...خداروشکر که حالش اونقدر بد نبود . -شکر خدا ..بهترم ..خونواده خوبن ...؟ -مرسی ...زنگ زدم که بهتون بگم دیگه نمیتونم به کار تو کارخونه ادامه بدم .. نگاه حاج بابا رو اخم های صورتم نشست ... -چرا بابا جان ..؟تو که اینکارودوست داشتی ...؟ چند لحظه سکوت شد ووقتی ارکیده به حرف اومد ..کلی حسرت تو صداش بود .. -هنوز هم دوست دارم ..ولی یه مشکلی پیش اومده ... حاج بابا براق شد به سمتم
****************
اخم های حاج بابا تو هم رفت .. -چه مشکلی ..؟؟ ارکیده علنا طفره رفت .. -میشه ازتون خواهش کنم استعفام رو قبول کنید ....؟ سرم رو به معنی نه بالا بردم وکف دستم رو به چپ وراست تکون دادم حاج بابا چشم غره ای رفت وجواب داد ... -چی بگم؟ ...خودت خوب میدونی که کارهای اون کارخونه رو دوش تو وامیرحافظه ..هردوتون ادمهای قانونمندی هستید وبه خاطر همین بهتون اطمینان دارم ولی اگه تو بری شاید کلی وقت طول بکشه که ادم مناسب اینکار مخصوصا معتمد وسلامت پیدا کنم ... وتا اون شخص بخواد کارها رو دستش بگیره...کلی ضربه به کارخونه میخوره .. خیلی دوست داشتم تا به خواسته ات عمل کنم ..میدونم که حق داری .. میدونم که به خاطرمن حرفم رو زمین ننداختی وبا اون شرایطتت اومدی کارخونه .. ولی الان کسی نیست که مثل تو بهش اطمینان داشته باشم ..یه مدت به کارت ادامه بده ..تا یه ادم مناسب پیدا کنم .. -پس اجازه نمیدید نه ..؟ -نمیتونم بابا جان ...تو که حال وروزم رو خوب میدونی من دیگه سرپا نیستم که بتونم بیام کارخونه .. اگه تو هم نیایی امیرحافظ بدجوری دست تنها میشه واز پس مونتاژکارها برنمیاد .. یکم صبر کن .قول میدم تو اولین فرصت یه نفر رو پیدا کنم .. -باشه پس صبر میکنم .. چنان صداش پرازغم بود که دلم اتیش گرفت ... -نمیخوای بگی چه مشکلی پیش اومده ..؟ -چیزی نیست حاج رسولی خودم از پسش برمیام ... -باشه هرجور راحتی باباجان ممنون که شرایط رو درک میکنی .. همینکه گوشی رو قطع کرد خیره شد بهم ...با نگاهی که انگار تا ته ذهنم رو کنکاش میکنه گفت .. -چی کار کردی که میخواد استعفاء بده ...؟ یه لحظه به خودم اومد ...طعنه های حاج بابا رو خوب میشناختم ..نکنه حاج بابا فکر میکنه من دست از پا خطا کردم ...؟ -حاج بابا قضیه اون جوری که شما فکر میکنید نیست .. -پس بگو چیه تا یه طرفه به قاضی نرم ..؟ نفس گرفتم ..حاج بابا تو تمام این مدت صمیمی ترین دوستم بود ...همه ی نظراتم رو میدونست .. -صبحی وسط ساعت کاری داشتم میرفتم تو انبار داری که ارکیده با چشم های گریون وچادر به سر اومد بیرون ... هرچی پرسیدم چی شده هیچی نگفت ..فقط یک کلام میگفت میخواد بره ... عصبانی شدم ..بردمش تو دفتر وبا تهدید وزور مجبورش کردم حرف بزنه .. میگفت چو افتاده که من واون رابطه داریم ..البته تا این حد موضوع رو بازنکرد ولی از حال بدش متوجه شدم تهمت های بدی شنیده .. منم زمینه رو مناسب دیدم وگفتم به حرف بقیه کاری ندارم ولی بهش علاقه دارم که ارکیده دیگه نموند ورفت ... حاج بابا دستی روی محاسنش کشید ومتفکر گفت ... -به خاطر همین حرفها بود که نمیخواستم دست روی دست بذارم ...فکر نمیکنم با این شرایطی که گفتی حتی اگه به خواستگاری هم بریم جواب مثبت بگیرم ... -دیگه نمیتونم صبر کنم حاج بابا جوابش هرچی باشه قدم پیش میذارم ..اونقدر میرم ومیام تا قبول کنه .. -اگه اجازه ی خواستگاری نده چی ...؟ تو فکر رفتم ...اجازه نده ..؟مگه میشه ؟..ارکیده مودب تر از این حرفهاست .. ولی ممکن بود این اتفاق بیفته ..ممکنه حتی باهام صحبت نکنه ..نمیتونستم رفتار ارکیده رو پیش بینی کنم ... -حاج احمد اقا ..کجایی ..؟ -عزیزت اومد ..بیا بریم یه فکرهایی دارم ..ولی اول باید با مادرت حرف بزنم ... نگران وسردرگم دستی تو موهام کشیدم که حاج بابا رو شونه ام زد وگفت ... -نگران نباش مرد مومن ..خدا هوات رو داره ... لبخند اجباری ای زدم ودنبال حاج بابا به استقبال عزیز رفتیم ..از اینجا به بعد با حاج بابا بود ... ***** "ارکیده" کلافه بودم وگیج ...تو این مدت فهمیده بودم که رابطه ی عاطفی ای بین من وامیرحافظ به وجود اومده که هیچ جوری نمیتونم جلوش رو بگیرم .. ولی قدم جلو گذاشتن امیرحافظ واعتراف مرد زخم زن گذشته ..بیش از حد انتظارم بود ... میترسیدم واز طرف دیگه عاشق شده بودم دوباره .. احمق بودم نه؟ ...دلم احمق بود که دوباره دروازه هاش رو برای مهر امیرحافظ بازکرده بود ... مگه زخم خورده نبود؟ ..مگه درد کشیده نبود؟ ..مگه امتحان پس داده نبود؟ ...پس چرا مثال ریسمان سیاه وسفید برام صدق نمیکرد ..؟ چرا مارگزیده نبودم؟ ..چرا دوباره داشتم گول میخوردم ؟چرا حتی از فکر دوستت دارم امیرحافظ دلم بی تاب میشد ودستهام لرزان ؟... چرا بازهم اختیار دست ودلم باخودم نبود؟ ...حماقت بود میدونستم ..ولی دل که این حرفها حالیش نبود ..
*********************
صبح فردا رو درحالی شروع کردم که با خودم عهد کردم حتی یه لحظه رو هم با امیرحافظ تنها نباشم .. امیدوار بودم حاج بابا به سرعت دست به کار بشه تا من هرچه زودتر از زیر سایه ی دوستت دارم امیرحافظ فرار کنم ... حرف نزده میدونستم که این ابراز علاقه سر دراز داره ومن نمیخواستم تو پیچ وواپیچ های بعدی گیر بیفتم .. مخصوصا که حالا با این قلب بی تاب زیاد هم مقاوم ومحکم نبودم .. تمام طول روز رو مونتاژ کردم وقدم از سالن بیرون نذاشتم ..بچه ها چپ چپ به دستهام نگاه میکردم واز این همه سرعت حرص میخوردن .. با وجود دستهای پرسرعت من مونتاژهای بقیه هیچ وقت به چشم نمیومد ... زمان ناهاری رو همراه بقیه رفتم وتو خروش بچه ها از کنار چشمهای بی تاب امیرحافظ که با کلی نگرانی بهم دوخته شده بود گذشتم ... حتی عصر هم زودتر از حد معمول کار رو تعطیل کردم وهمراه بچه ها از کارخونه بیرون اومدم .. لحظه ای که سوار تاکسی شدم ..چشمهام رو از استرس بستم .. امروز رو جستی ارکیده ..به نظرت امیرحافظ با اون اعتراف دست رو دست میذاره ...؟ امیدوارم که بذاره ..امیدوارم همون جوری که من میخوام فراموش کنم .. اون هم فراموش کنه ...ارکیده ای بوده ..الفتی بوده ...علاقه ای اومده ...عشقی اومده ولی همون عصر وقتی که زنگ درخورد وساجده خانم با عطر گلاب ومریم چادر به سر ...دراغوشم کشید بوسید وبوئید وعروس گلم خطابم کرد ..فهمیدم که امیدم بی خود بوده .. امیرحافظ به قصد وصل اومده بود ومن میترسیدم از این وصل ... از امیرحافظ قاطعی که بین دوستت دارم وعروس گلم گفتن ساجده خانم ...تنها یک روز فاصله بود ... چرا اینقدر ثابت قدم بود؟ ..چرا نمیفهمید که من از این عشق دوباره میترسم ؟.. چرا من رو نمیفهمید؟ ..چرا ترسهام رو درک نمیکرد؟ ..من هنوز امادگیش رو نداشتم .. چطور میتونستم بعد از هفت ماهی که از طلاقم گذشته بله بدم به محبت درقلبم وقلبش ..؟ بی منطق بود یا نبود رو نمیدونستم ...من فقط میخواستم درکم کنه ..بفهمه که نشدنیه .. ولی وقتی ساجده خانم دستهام رو تو دست گرفت وبا همون نوای اشناش چلچله خطابم کرد ومن رو دوباره به روزهای حسرت زده ی دوسال پیش برد ... فهمیدم که نه ..خیال دست کشیدن امیرحافظ ازاین علاقه... بدجوری عبث وبیهوده است ... -اومدم ازتون برای خواستگاری اجازه بگیرم .. ای امیرحافظ زرنگ ..خوب کسی رو جلو فرستادی ... خوب من رو شناختی ومیدونی که جلوی ساجده خانم به شدت دست وپا بسته ام . صورت مامان مثل گل شکفت ...تو این مدت بدجوری علاقه مند مرام ومنش حاج بابا وخونواده اش بود .. -ما که ازخدامونه حاج خانم ..کی از خونواده ی شما بهتر ..امیرحافظ هم مثل امیدم ..باور کنید خیلی برام عزیزه ... -شما لطف دارید شیرین خانم ...تو نظرت چیه چلچله ی من ..؟ دستهام رو تو هم پیچیدم ...چی باید جواب میدادم به این سوال ...؟ -شما بگید بمیر میمیرم ساجده خانم ..مادری کردید درحقم ..اونقدر محبت کردید که تا اخر عمر هم نمیتونم جبران کنم ولی .. -ولی نیار پرستوی من .. نالیدم .. -شما دیگه چرا ساجده خانم؟ شما که همه چیز رو کم وبیش میدونید .. از همون وقتی که با حاج رسولی تصادف کردم از من متنفر بودن ..حق هم داشتن .. یه دختر بی کس با همچین شوهر بی ابرویی ...مصیبت بود ...بدبختی میاورد ..مسئولیت وسختی ... با خودم کلی درد تو زندگیتون اوردم ..همیشه ودرهمه حال به پسرتون حق دادم که ازم متنفر باشه .که چشم دیدنم رو نداشته باشه .. -ولی عزیز دلم امیرحافظ عوض شده ..اون نفرت ..اون بدبینی ....جاش رو به علاقه داده ... دستهام رو فشرد ... -عشق داده عزیز من ..بذار مردونه جلو بیادوقدم پیش بذاره ..حرفهاش رو بشنو شاید که نظرت عوض شد... این تنها چیزیه که ازت میخوام ... -چرا اینکارو باهام میکنید ...؟ -چون یه چیزهایی دیدم که دلم رو قرص کرده .. -من نمیتونم ...همه اش هفت ماه که جدا شدم .. -ما هم الان نخواستیم زیر یه سقف برید ..فقط میخوام با امیرم حرف بزنی تا خیالش راحت بشه ... دل نگرانته ارکیده ..همیشه وهمه جا ..میخواد مردت بشه ..میخواد کنارت باشه ..تا تو هم اروم بشی .. یه روزهایی وقتی علاقه اش رو میبینم فکر میکنم تو نیمه ی گمشده اش هستی ... -نیستم ساجده خانم ...من رو تو منگنه نذارید ..من از امیرحافظ طعنه زن میترسم ... دستهای ساجده خانم که لرزید ..دلم زیر ورو شد ..خاک برسرت ارکیده ...این چه حرفی بود که گفتی ... تازگی ها خیلی تلخ شدی ارکیده ی احمق ... ازخودم بدم اومد ..حق نداشتم اشتباهات گذشته رو یاد اوری کنم وبه رخ بکشم ... -ببخشیدساجده خانم ..تروخدا ببخشید ..از دهنم پرید ... دست ساجده خانم رو بلند کردم تا ببوسم ولی نذاشت وبا اه گفت .. -حق داری مادر ..حق داری ...خداخودش میدونه چقدر بهش گفتیم نکن ..طعنه نزن ..ابرو نبر ..دو روز دیگه نمیتونی جبران کنی ... ولی چه کنم ..حرف به گوشش نمیرفت ...بدبین شده بود مادر ... ولی باور کن چند ماه پشیمونه ..چیز زیادی ازت نمیخوام ارکیده فقط به حرفهاش گوش بده .. من با خودش هم اتمام حجت کردم ..گفتم این یه مجلس خواستگاری ساده است ..جوابت هم هرچی باشه حرفی نداریم ... تو نگاه مهربونش دیده دوختم ...این زن کلی حق به گردنم داشت وحالا فقط یه درخواست داشت ..مگه میشد نه بیارم ... -باشه ساجده خانم به حرمت مهربونی هاتون ..به احترام حق مادری ای که به گردنم دارید باشه ..
******************
مامان مریم(مون شاین)::سلام خوبین خوشین؟ بذارین یه قسمت از ننر بازی های وروجک ها بگم تلطیف فضا کنم... اقا این دم رفتنیه وبحبوحه ی اسباب کشی ..خونه ی ما مامن مورچه ها شده ...هرکاری هم میکنیم ..رفتنی نیستن که نیستن ..از پودر مورچه کش بگیر تا باقی حشره کش ها ... نوچ ..خیمه زدن تو این خونه ...ازطرف دیگه کیمیا وارین هستن که شدیدا دلبسته ی این مورچه ها شدن ...اقا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی ها .. حالا بگو چه طوری؟ ... یه وقتهایی درمنزل کوچمان کیمیا بانگ برمی اورد .. -اریــــــــــن بدو بیا جوجو .. ارین از هرکجای منزلمان مثل جت میاد سروقت کیمیا وجوجو(یا همون مورچه ی بیچاره ) حالا هرکدوم یه طرف مورچه رو سد میکنن وبه اصطلاح مورچه ی نگون بخت رو تو تله میندازن ...وبعد هم با هم نقشه ی استراتژیک میکشن که نکنه مورچه ی بینوا دربره ... وبعد ...با هرچیزی که دستشون برسه مورچه ی بیچاره رو به فنا میدن ... هرچی میگم کثیفه ...ولش کن بیچاره رو ..گناه داره.... تو کتشون نمیره که نمیره ...انگار گل دارم لقد میکنم ... ارین با هیجان داد میزنه -ماما چاگو بیده موچه نیصف بتنم ...(منظور از این جمله ی حکیمانه اینه که: مامان چاقو رو بده مورچه رو نصف کنم ..) یعنی هرکی این حرف رو بشنوه فکر میکنه من از نونهالی بچه هام رو چاقو کش بار اوردم ...دراین حد از اون طرف کیمیا داد میزنه - اِ مال منه نکشش میخوام خودم بکشمش .. بعد هم سر کشتن مورچه ی بینوا دعواشون میشه ...که ارین تو یه حرکت کاملا انتحاری وبرای تموم کردن قائله ... با کف دست زرپ میکوبه توملاج مورچه واشک کیمیا رو درمیاره ... که البته از اون جایی که کف دست ارین کوچیکه مورچه ی بیچاره نمیمیره وارین همون جوری شاپ شاپ دستش رو میکوبه رو زمین که اخر سر مورچه نفس های اخرش رو میکشه و اناا..وانا علیه راجعون خدا من وبچه هام رو ببخشه ...تا حالا کلی مورچه زیر دست بچه ها زجر کش ونفله شده ...خدایا توبه **** ساجده خانم که رفت اوار شدم تو خودم ...چقدر سریع امیرحافظ .؟چرا نذاشتی چند روز از اون شوک اولیه بگذره ..بعد قدم جلو بذاری برای ویروونی ارکیده ی بیچاره ..؟ -ارکیده مادر ..؟ -جانم مامان ..؟ -چرا نمیخواستی قبولش کنی ..؟ -چون هیچ سنخیتی باهاش ندارم .. -ولی تو عوض شدی ...اگه اون ارکیده ی سابق بودی میگفتم بهم نمیخورید ..اون مشرق وتو مغرب .. ولی از وقتی دیدمت ..از وقتی دیدم تو این سه سال چقدر تغیر کردی نظرم عوض شده .. تو دیگه اون دختر باز وراحت گذشته نیستی ..مقید شدی ..محجبه شدی ...حروم وحلال وحق وناحق برات مهم شده ... -نمیتونم مامان شرایطم رو درک کنید ..الان هم که گفتم بیان ..به خاطر خواسته ی ساجده خانم بود ...حق داشت به گردنم ..نمیتونستم نه بگم . -اخه چرا؟ -مثل اینکه شما نمیبینید مامان ...خودتون رو ببنید چقدر با ساجده خانم فرق دارید .... مهم تویی درضمن ساجده خانم زنی نیست که تفاوت ظاهری ادمها براش مهم باشه ... -شما نمیدونید مامان ..جدای از تفاوت خونواده ها ...دو سال بهم طعنه زد ..ابروم رو برد ..حالا چه جوری بهش اطمینان کنم ...؟ -باشه پس به یه سوالم درست جواب بده .اگه جوابت نه بود خودم مشکل رو حل میکنم ...حالا بهم بگو ..دوستش داری ...؟ -بحث سر احساس من نیست ..من ضربه ای از عشق وعاشقی قبلیم خوردم که تا عمر دارم فراموش نمیکنم ... -پس دوستش داری ..؟ -مامان شیرین ...!!؟؟؟ -من نمیفهممت ارکیده .. تو برخوردهایی که باامیرحافظ داشتم فهمیدم پسر معتقدیه ..امید وبابات هم خیلی بهش اطمینان دارن .. به خاطر اینکه از تو مراقبت کنه جلوی سپهر وایساد حتی چند ساعت تو بازداشتگاه بود ... اگه میبینی درکنار علاقه ...باقی شرایط یه مرد ایده ال رو داره قبولش کن ...گل بی خار خداست مادر .. با بغض نالیدم .. -میخواین ازشرم راحت بشید ..؟ -ارکـــــــــیده ...؟؟؟این چه حرفیه ..؟تو تا اخر عمرت دختر این خونه ای تا وقتی من وبابات زنده ای بی مزد ومنت ازت مراقبت میکنیم .. ولی حرف من چیز دیگه ای ...تو حساسی ..طرد ونازک شدی ارکیده ..زنی نیستی که بی پشتوانه ی یه مرد سر کنی .. -ولی من از هرنظر مستقلم ... -حرف من رو بدبرداشت نکن ارکیده ..منظور من از نظر عاطفیه .. تو به یه هم زبون احتیاج داری نه من نه بابات وامید هیچ کدوم نمیتونیم به اندازه ی مرد زندگیت درکت کنیم وحرفهات رو بفهمیدم ... ارکیده هفت ماه گذشته بهتره یکم بیشتر فکر کنی ... -شماها نمیدونید من چی کشیدم . به خاطر حرفهای سپهر... به خاطر ظاهر نامرتبم ..به خاطر ذهنیت خرابش ..چه حرفهایی که به من نزد ..حق دارم بترسم .. -بعد از اون چی ..؟ -هیچی فقط سعی داره جبران کنه ... -خب همین مهمترین نکته است .. -نه مامان ..شاید هم تمام این کارهاش به خاطر عذاب وجدانش یا پشیمونیش باشه ... -تو این طور فکر میکنی ؟ -نمیدونم ...نمیدونم مامان ..خودم هم گیج شدم ..به خدا تو برزخم ... -پس بذار بیادجلو ... اه ناخواسته ای کشیدم ... -بیاد ..فعلا که با فرستادن ساجده خانم خوب جلوی زبونم رو گرفت ودستم رو کوتاه کرد ..
****************
باز هم یه بار دیگه تو اطاقمم ..با یه مرد دیگه ... اینبار ...اسم مرد قدم جلوگذاشته ...امیرحافظِ ... صداش که تو اطاق میپیچه ...چشم میدوزم به گل های قالی .. -زندگیم روقبلا برات گفتم ...خوب میدونی که سختی کشیدم ..ولی الان میخوام زندگی کنم ...کنار تو .. دستهای لرزونم رو تو هم گره میزنم تا یکم از این اضطراب وتب وتاب دلم کمتر بشه ... -چرا من ..؟ -وقتی جواب سوالت رو میدم که بدونم تو چرا رنگ نگاهت عوض شده .؟...میدونم ومطمئنم که این احساس دو طرفه است .. چقدر رک جواب داده بود ..حقیقت رو گفته بود ..نه ..؟از این جوابش ناخواسته سر بلند کردم . تو نگاهم خیره شد وادامه داد -ولی دلیل مخالفتت رو نمیفهمم ... -از کجا معلوم همه ی اینها به خاطر عذاب وجدان نباشه ..به خاطر پشیمونی از حرفهایی که درگذشته زدید ... اصلا کی میتونه تضمین بده که چند صباح دیگه دوباره به همون مرد گذشته تبدیل نشید ... -دلم وعشقی که بهت دارم این اجازه رو بهم نمیده...من عاشق صورتت نشدم ارکیده .. سیرتت رو دیدم ..هربار که به جای نیش وکنایه محبت کردی ...بزرگواری کردی ولب بستی .. یه نفرت ..یه سیاهی از دلم کم شد ..تا جایی که حالا پراز مهرو محبته .. تو اون امیرحافظ بدبین وسنگدل گذشته رو کشتی واینی که جلوت وایساده هیچ شباهتی به اون مرد زجر کشیده نداره .. چند قدم فاصله ی من وخودش رو پرکرد وبی هوا جلوی پاهام زانو زد .. مسخ شدم ..مات ومبهوت ..دستش رو توی جیب کتش کرد وتسبیح تربتی رو از توجیبش بیرون کشید .. چشمهام با دیدن تسبیح ریز شد ..شبیه به تسبیحی بود که ساجده خانم بهم هدیه داده بود وگمش کرده بودم ... -نگاش کن ارکیده ...تسبیح خودته ... چشمهام تو یه لحظه گشاد شد ...تسبیح من ..؟دست امیرحافظ چی کار میکرد ..؟ -این تمام دارایی من از عشقته ...بعد از اینکه با اون وضع از کارخونه رفتی ...بعد از اینکه فهمیدم صمیمی ترین دوستم بهم خیانت کرده وبرات پاپوش دوخته ..اومدم دنبالت ... رفتم به همون خونه ی کوچیک ..ولی نبودی... زن همسایه میگفت صورتت پراز خون بود وحتی نمیدونه که زنده ای یا مرده .. نمیدونی چی کشیدم ..هزار بار خودم رو سرزنش کردم که دیر رسیدم .. همون موقع بود که این تسبیح رو تو خونه ات پیدا کردم تو تمام این چند ماه لحظه ای از بند انگشتهام سوا نشد .. حتی یه بار اعصابم بهم ریخت ودورش انداختم ولی دوباره رفتم سراغش .. بی اراده دستم رو زیر تسبیح اویزون تو دستش بردم ..که امیرحافظ تسبیح رو رها کرد ... اشک توی چشمهام جمع شد ...چه قصه ی زیبایی داشت امیرحافظ .. نفس های امیرحافظ روی صورتم پاشید -این تسبیح شده مایه ی ارامش فکر وروحم ..هروقت دلگیرم ...فکرم مشغوله ..پناه میبرم به همین خاک تربت .. ولی میخوام از این به بعد به همراه این دونه های تسبیح پناه بیارم پیش تو ...تو مایه ارامش منی ارکیده ... چه شباهت زیبایی ...تازگی ها ..فکر کردن به امیرحافظ هم ...ارامش روح وروان من بود .. -سکوت نکن ارکیده ..یه حرفی بزن ... -حرفی ندارم ..به ساجده خانم قول دادم حرفهاتون رو بشنوم .. -یعنی نمیخوای قبول کنی ..؟ ناخواسته تو نگاهش خیره شدم ..وپلک زدم ... -بگو که این علاقه دو طرفه است ... تاب نمیارم وسر برمیگردونم .. -ارکیده ..؟ از اون همه خواستن تو کلماتش چشم میبندم .. -میدونم جوابت چیه ولی نمیفهمم چرا؟ ..حداقل قانعم کن ... -من وشما از دوتا جنس مخافلیم ...خونواده های متفاوت ...وصل شدنمون شدنی نیست ... -ولی ذاتمون یکیه ..من رو نمیخوای ارکیده ..؟ -.... -به خاطر حرفهامه ..؟به خاطر طعنه هامه ..؟تو که این جوری نبودی ارکیده ...زود میبخشیدی ...هنوز نبخشیدی نه ...؟ آناً سربرمیگردونم ... -بخشیدم ... -نه نبخشیدی ..حق هم داری ... سر به زیر میندازه .. بند بند انگشتم جمع میشه ..تا با وسوسه ی لمس موهای سرکش امیرحافظ کنار بیاد ... سرکه بلند میکنه دلم از نگاه بی تابش هری میریزه .. میخوام لب بازکنم تا حرف بزنم ولی امیرحافظ دستش رو به معنی صبر کنن بالا میاره ... -نمیخواد چیزی بگی ..من صبر میکنم تا اروم شی ...بزار دلم خوش باشه به اینکه شاید یه روزی بله بگی ... اشکم میچکه ...از جا بلند شد -ازم میترسی نه .؟ لبهاش رو به تو جمع کرد وچشمهاش رو گشاد کرد تا برق نگاه خیسش خاموش بشه ... -ازم نترس ارکیده ..من فقط محتاج محبتتم ..قول میدم .. انگشتش رو به سمت بالا میگیره وبه سقف اشاره میکنه ... -به همون خدایی که میپرسی بهت قول میدم کف دستش رو روی سینه اش گذاشت ... -خودم پشتت باشم ونذارم کسی مثل سپهر اشک به چشمهات بیاره ... -اگه خود تو اینکاروکردی چی ...؟اگه اشک به چشمم اوردی چی ...؟اونوقت از شر تو به کی پناه ببرم ...؟ چقدر تلخ بودم ..درست مثل هنظل ...تلخ وطعنه زن ... چشمهاش برق زد ...عقب رفت ... اونقدر عقب که تکیه داد به در وبا ناامیدی بهم خیره شد ... حرفی نزد ...من هم حرفی نزدم واخر سر رفت .. (اگر حرف در دل بماند عجیب سنگین می شود... آنوقت جور ِزبان را باید کـــــــــمر به دوش بکشد!!!)
******************
صبح فردا رو درحالی شروع کردم که نیمی از وجودم به شدت به سمت امیرحافظ تمایل داشت ونیمی دیگه با ترس از امیرحافظ واما واگرها عقب نشینی میکرد وعشق امیرحافظ رو رد ... تمام طول روز مقاومت ایستاده زدم وپتانسیل وخازن ودرپایان روز به این باور رسیدم که امیرحافظ با مخفی کردن خودش ..داره بهم زمان میده ... شاید هم از جواب منفی من میترسید ...هرچی که بود نه امیرحافظ رو دیدم ..نه حرفی شنیدم .. توی خونه همه چیز عادی بود عادی تر از همیشه ..حرفی نبود ...حدیثی ...نه حتی کنایه یا اشاره ای ... انگار همه ی دنیا روزه ی سکوت گرفته بودن تا من با خودم ودلم کنار بیام .. روز دوم .. بازهم تو سکوت گذشت ...امیرحافظ رو نمیدیدم ..یا اگه میدیدم به قدری سریع وبی صبر وسر به زیر از کنارم رد میشد که انگار هیچ وقت ندیدمش .. ولی من بازهم نگران بودم ...بازهم مردد ..نمیدونستم میتونم به عشقم... به علاقه ام اعتماد کنم یا نه .. من مارگزیده بودم ..جرات یه اشتباه دیگه رو نداشتم .. به نظرم میرسید ..این انتخاب زمین تا اسمون با انتخاب اولم فرق میکنه .. چقدر اون روزها ساده انتخاب میکردم ..ساده از مشکلات وتفاوتهام با سپهر میگذشتم ...ولی حالا به هر حرف وهرکلمه با دیده ی شک وتردید نگاه میکردم .. علنا میترسیدم ..میترسیدن که نکنه بازهم اشتباه کنم ..واینبار راهی برای جبران نباشه ... "امیرحافظ " سه روزه که از اون مراسم خواستگاری گذشته ومن حتی جرات ندارم قدمی به ارکیده نزدیک بشم ..مبادا که جوابش منفی باشه خود خدا خوب میدونه که نه طاقتش رو دارم نه دلش رو .. با حرفهایی که زدیم شدیدا نگرانم که نکنه اشک تو چشمهای ارکیده کار دستم بده وقبولم نکنه ... ارکیده اونقدر متزلزل هست که انتظار هرجوابی رو ازش دارم .. سه روزه ساعت پنج عصر که میشه وایمیستم دم شیشه ی تمام قدی ونگاهم رو به میدوزم به جماعت خسته .. دل تنگشم ..ولی همین که میبینم سکوت کرده وحرفی نمیزنه ..یه دل خوشی ..یه امیدواری ...بهم نوید میده که کمی صبر کنم .. نمیخوام حتی به این فکر کنم که نکنه بعد از چند روز جواب نه بده وهمه ی رویاهام رو بهم بریزه ... همین که سوار تاکسی میشه اهی میکشم واز پنجره ی قدی اطاق دل میکنم .. کاش یکمی حالم رو میفهمید کاش درکم میکرد ..کاش میفهمید که دارم برای دونستن جوابش لحظه شماری میکنم ... با خودم عهد کردم حتی اگه جوابش منفی هم باشه بازهم پاپیش بذارم وعقب نکشم .. تا وقتی که راضی به محرم کردن بشه ...تا وقتی قبول کنه یه مدت رو با هم باشیم اگه بهش محرم میشدم شاید میتونستم این حس های بد رو کم کنم ..شاید میتونستم دلش رو بدست بیارم .. هرچند که از احساس ارکیده به خودم مطمئن بودم... ولی ترس ارکیده از من ورفتارهام باعث میشد این محبت رو مخفی کنه ودر پی فرار باشه .. دستم رو بی اراده تو جیب شلوارم فرو بردم ..که با حس جای خالی تسبیح ارکیده... کلافه وبی حوصله شدم وبا حرص نفسم رو بیرون دادم ... کاش تسبیح رو بهش برنمیگردوندم ..بدون اون تسبیح ...وبا این حالت معلق پا درهوا ..هیچ جوری نمیتونستم دلم رو اروم کنم ... سرم و روی میز گذاشتم ونفسم رو ها کردم ...کاش درکم میکرد .. حتی برای یه لحظه خودش رو به جای من میذاشت تا میفهمید چه بلایی داره به سرم میاد وچه جوری از کلافگی وبیچارگی دیوونه شدم ... (مَن که اَز کویِ تو بیرون نَرَوَد پایِ خیالَم نکُنَد فَرق به حالَم چه بِرانی چه بِمانی چه به اوجَم بِرِسانی چه به خاکَم بکشانی نه من آنم که بِرَنجَم نه تو انی که برانی ) "ارکیده" یک هفته از خواستگاری امیرحافظ گذشته بود ....دم درکارخونه وایساده بودم که یه نفر بوق زد ...سر به زیر انداختم .. ماشین های مزاحم زیادی تو روز برام بوق میزدن وعادتم شده بود که بهشون توجهی نکنم ... -ارکیده ...ارکیده ..؟ به سمت ماشین چرخیدم وسرم روبه سمت راننده خم کردم ... -سلام با من بودید ...؟ -سلام بیا بالا -من شما رو میشناسم خانم ...؟ -من ریحانه ام .. چشمهام روریز کردم تا این اسم واین شخص جلوی روم رو به یاد بیارم ولی یادم نمیومد ..من ریحانه نامی نمیشناختم ... -ببخشید به جا نیاوردم .. -همسر سابق امیرحافظ .... سرد شدم ..نگاهم دوباره رو دخترساده وچادری مقابلم چرخید ...پس ریحانه ای که تا اون حد امیرحافظ رو بدبین کرده بود این دختر بود ..؟ -بیا بالا باید باهات صحبت کنم جای بدی وایسادم ... بی اراده به خاطر حس کنجکاوی شدیدم ..سوار ماشین شدم وریحانه به راه افتاد اونقدر گیج بودم که فقط بهش نگاه میکردم ...به خودم اومدم وبا تعجب پرسیدم .. -من رو از کجا میشناسید ..؟ دم اولین کافی شاپ ایستاد وگفت ... -اگه میشه بریم پائین ..به همه ی سوالهات جواب میدم ... پشت سرش راه افتادم ...تا حالا فکر نمیکردم ریحانه همچین دختری باشه ..حتی از من هم ساده تر بود.. ولی این کسی که جلوی من بود با کسی که امیرحافظ ازش حرف میزد زمین تا اسمون تفاوت داشت ... -امیرحافظ ازمن برات گفته نه ..؟ حالا رودو تا صندلی درست مقابل هم نشسته بودیم نگاهم رو با وجود تمام کنجکاوی هام ازش گرفتم ..ترجیح میدادم سکوت کنم تا بدونم هدفش از این ملاقات چیه
*****************
-حتما گفته دختر ولنگاری بودم ...دوست باز وبی مسئولیت ...درسته ..؟ بازهم سکوت کردم ... -خواهش میکنم جوابم رو بده ...ازنگاهت میخونم چی تو فکرته ..تعجب کردی که من رو چادری وساده دیدی .. نگاهش رو ازمن گرفت .. -چهار... پنج سال پیش که تازه اسباب کشی کرده بودیم ..تو همسایگیمون مردی رو دیدم که تو لحظه ی اول ازش خوشم اومد ... ساده بود... سنگین بود ..مهمتر از همه مرد بود .. خودم روبه اب واتیش زدم تا من رو ببینه ..تا این حسی که تو وجودم داره هرروز بیشتر از قبل میشه دوطرفه بشه ... با مادرش دوست شدم ..خودم رو بهش نزدیک کردم .. وقت وبی وقت سرراهش سبز شدم ..تا اخر سر بهم علاقه مند شد ... روزی که قرار شد به خواستگاریم بیاد هیچ وقت یادم نمیره ... امیرحافظ خوب بود ..خیلی خوب ومهربون ...فقط ساده بود ..ساده ی ساده ... عقد کردیم ..دیگه رو ابرها بودم ..ولی کم کم مشکلات خودش رو نشون داد .. به اجبار پدرم ومخصوصا دیدگاه امیرحافظ نماز میخوندم وچادر سر میکردم .ولی دوست نداشتم .. دلم میخواست ازاد باشم ..فکر میکردم وقتی ازدواج کنم دیگه بابام نمیتونه بهم گیربده که چادری باشم .. کم کم معذب شدم ...ایده ی من چیز دیگه ای از ازدواج بود ..ولی کم کم میدیدم زندگیم داره شبیه به مامان وبابام میشه ... امیرحافظ خیلی بسته نبود ولی من ازادی بیش از حد میخواستم .. تا اینکه با مینا دوست شدم ...خودم هم نمیدونم چجوری تو عرض چند ساعت شیفته اش شدم وپای مینا رو به خونمون بازکردم .. مینا زن مطلقه ی خوشگلی بود که خوش پوشی وزندگی راحتش از راه به درم کرد ... کم کم دیدگاهم عوض شد ..هدف زندگیم عوض شد .. دیگه دوست نداشتم یه دختر چادری امل باشم .. امیرحافظ که دید دارم تغیر میکنم ..عکس العمل نشون داد ..باهام حرف میزد ..گله میکرد ..حتی این اخری ها تهدید میکرد ...ولی من یه گوشم در بود ..یکی دروازه ... زندگی مینا رویای من شده بود وخیلی زود جای رویای زندگی با امیرحافظ رو گرفت .. با حماقت تموم مهریه ی سنگینم رو اجرا گذاشتم ...حاج بابا مجبور شد خونه اش رو بفروشه تا نصف سهم من از خونه رو بده ... اونقدر راهم رو کج رفتم که یه روزی به خودم اومدم که دیگه جایی تو زندگی امیرحافظ برام نمونده بود .. ازش جدا شدم وپول مهریه ای هم که گرفته بودم مینا بالا کشید... افسرده شدم ..مخصوصا که تازه داشتم معنی حرفهای امیرحافظ رو درک میکردم ... بعد از چند وقت دیدم دیگه نمیتونم بدون امیرحافظ سر کنم ..رفتم سراغش .. ازش خواهش کردم که من روببخشه ..گفت میبخشه تا یه روزی زنی که باعث ازارش شده هم امیرحافظ رو ببخشه .. اون روز فهمیدم که باختم ..که اخر خطم ... امیرحافظ درگیر زن دیگه ای شده بود ..تو این چند وقت به زور سرپا شدم .. هنوز هم امیرحافظ رو دوست دارم ولی اون دیگه دوستم نداره ..حالا این تویی که تو قلبش ..تو فکرشی ... دستهام رو گرفت .. -ارکیده قول بده مراقبش باشی ..قول بده مثل من ازارش ندی ..مردی که این جوری تورو میخواد تمام ارزوی منه .. ولی من به خاطر تاوان اشتباهاتم ...فقط وفقط خوشبختیش رو میخوام .. میدونم که قبلا اذیتت کرده ...میدونم که همه اش به خاطر تجربه ی زندگی بامن بوده .. امیرحافظ قلب بزرگی داره ..کافیه تو دلش باشی اونوقته که مرد ومردونه پای همه ی سختی ها ت وایمیسته ..همون جوری که سر من وایساد .. بارها سعی کرد تغیرم بده ..حتی مهریه ام رو کامل داد تا عوض بشم ... ولی نشدم ..خراب کردم ..بهم قول بده ارکیده دلش رو نشکنی ... -تو از کجا این چیزهارو میدونی ..؟ -خیلی وقته که با ساجده خانم رابطه دارم ..به خاطر دل مهربونش ردم نکرد ...حتی یه بار اجازه داد تا باهاش حرف بزنم چند هفته پیش بود که بهم گفت دل از امیرحافظ بگیرم ..گفت امیرعاشق کس دیگه ای شده ..بدجوری هم عاشق شده .. گفت اگه واقعا دوستش داری از زندگیش برو بیرون ..امیرحافظ محاله که دیگه به سمتت برگرده ... دلش برام میسوخت ..میگفت برو پی بختت...شاید ستاره ی اقبالت جای دیگه است .. مجبورم رهاش کنم به جبران اشتباهاتم ..فقط ازت میخوام کنارش باشی .درکش کنی همین .. -میدونی که به خاطر رفتار تو ..به خاطرذهنیتی که براش ساخته بودی دو سال اذیتم کرد؟ ...دوسال بهم کنایه زد ...جلوی بقیه خارم کرد .. به خاطر همین هم نمیتونم قبول کنم ...من نمیتونم با همچین کسی همراه بشم ... میترسم از اینکه نکنه این فکرها اونقدر توذهنش پررنگ باشه که بعدا نذاره یه اب خوش ازگلوم پائین بره ... امیرحافظ بد بینه ریحانه ..من زندگی سختی گذروندم ..شوهری داشتم که حتی تا لحظه ی اخر هم کتکم میزد .. من تقاص بدی هام رو خیلی وقته که دادم ..ولی به خدا دیگه نمیکشم .. -به یه سوال من جواب بده ..تو هم دوستش داری ..؟ لب بستم ...جوابی نداشتم ...دوستش داشتم ونداشتم ... میترسیدم واین ترس نمیذاشت که قلب مشت شده ام رو براش باز کنم ...تا مهرش توش لونه کنه .. -پس دوستش داری ...اگه دوستش داری بهش اطمینان کن ..امیرحافظ مرد خوبیه ..خوشبختت میکنه ... -نه .. -باهاش حرف بزن ..دردهات رو بهش بگو ...گناه داره ارکیده ..این جور که ساجده خانم میگفت خاطرت رو خیلی میخواد .. پوزخند نا خواسته ای کنج لبم نشست -یعنی اینقدر دوستش داری که به رقیبت راه نشون میدی ..؟ -دنیای من امیرحافظ ِ...ولی حالا به جایی رسیدم که مردونه پای اشتباهاتم وایسم . من یه بار شانس خوشبخت شدن با امیرحافظ رو داشتم واز دستش دادم .. دیگه راه برگشتی نیست ...نه تا وقتی که عاشق تواِ ...نگران من نباش ارکیده .. من یه مهره ی سوختم ..که خیلی وقته از زندگیش بیرون اومدم ... الان هم که اینجام به خاطر حرفهائیه که شنیدم وبه خاطر اینکه ساجده خانم میگفت امیرحافظ داره به خاطر جوابت دیوونه میشه .. دستش و روی دستم گذاشت .. -خوشبختش کن ارکیده ..تا مدیون امیرحافظ نباشم ..من زندگیش رو تباه کردم ..تخم شک وبددلی رو تو وجودش کاشتم .. اون امیرحافظ صاف وساده رو تبدیل به مردی کردم که دوسال زجرت داد ..حالا وقتشه که جبران کنم .. اگه تو قبولش کنی اونوقته که حداقل این عذاب وجدان کمتر میشه ... من بدکردم ارکیده ..من اشتباه کردم ..ولی تو عاشقش باش ..تو دوستش داشته باش .. از روی صندلی بلند شد وکیفش رو برداشت .. -امیدوارم کنار هم خوشبخت بشید ..مطمئنم که اینبار انتخاب امیرحافظ از روی فکر ومنطق بوده کنارم خم شد وگونه ام رو بوسید ...صداش پراز بغض بود ... -قبولش کن ارکیده تا هردوتون اسوده بشید .. لحظه ی اخری که چشمهاش رو دیدم پرازاشک بود ...
********************
تقه ای به درخورد ودرباز شد ..بوی ادکلن امید ..جلوتر از خودش... مابین (اَمَّن یُّجیبُ )هام تو اطاق سرک کشید ... برگه ام رو لای مفاتیح گذاشتم ولبه ی چادرم رو عقب فرستادم تا بتونم صورتش رو ببینم ..امید کنار سجاده ام منتظر بود . -قبول باشه .. -قبول حق داداش .. -حالت بهتره ..؟ اهی از ته دل کشیدم ... -شرایط سختی دارم داداش .. -میدونم .. -نه نمیدونی ...من یه بار عاشق شدم عشق بود یا هوس نمیدونم... هرچی بود خیلی زیبا بود ..رویایی وجادویی تسبیحی رو که امیرحافظ بهم برگردونده بود به دست گرفتم ..حس نوازش انگشتهای امیرحافظ شیرین بود ... -ولی اون عشق ِ رویایی شد کابوس سه سال از بدترین روزهای عمرم ..روزهایی که میتونستم شاد باشم وبی غم زندگی کنم ..واز لحظه هام لذ.ت ببرم .. حالا دوباره یه علاقه ی عجیب وغریب کنج دلمه ولی مشکل اینجاست که من دیگه ارکیده ی ساده وزود باور گذشته نیستم .. -پس به خاطر همین علاقه به طاها جواب منفی دادی اره ...؟ فقط سر تکون دادم ودونه های تسبیح رو با محبت لمس کردم ... -امروز ریحانه رو دیدم ..همسر سابقش رو ..بهم میگفت بهش فرصت بدم ...اونقدر حسش به امیرحافظ قشنگ بود که دلم براش سوخت .. -یعنی هنوز دوستش داره ..؟ -اره ..خیلی بیشتر از قبل ...تمام حرفهاش به دلم نشست ... با اینکه همین زن باعث شده بود امیرحافظ بدبین بشه ودوسال من رو با حرفهاش بجزونه ولی وقتی با عشق میگفت که حاضره از زندگیش بیرون بره تا امیرحافظ به چیزی که میخواد برسه ...دلم به حالش سوخت ..اون زن از ته دل عاشق امیرحافظ بود ولی من بازهم میترسم داداش .. این مرد دو سال تموم بهم طعنه زد ..ابرو برد ..سکوت کردم ..صبر کردم ..به حرمت محبت های پدرش .. وقتی میدیم حاج رسولی چقدر غصه میخوره ..کوتاه میومدم ..وامیرحافظ بازهم میتازوند .. -ادمها اشتباه میکنن ارکیده مثل تو .. -از کجا معلوم امیرحافظ جزو اون دسته از ادمهایی که یه اشتباه رو چند بار تکرار میکنن نباشه ..؟ -نیست ارکیده ..چون اگه بود این همه سعی درجبران نداشت .. -مثل اینکه تو خیلی علاقه مند به ازدواج مجدد منی ... -نه این طور نیست ..من فقط به فکر تو ام ...چه طاها ..چه امیرحافظ هردو مردهایی خوبی هستن .. طاها خیلی سعی کرد تا قبولش کنی ..ولی نشد ..دوستش نداشتی ..زور که نبود ..ولی امیرحافظ ... حسم بهم میگه تو این رابطه بیشتر از یه علاقه ی معمولی بینتون هست ..اونقدر این ریسمان محکمه که تو حتی همین الان هم نمیتونی جواب منفی بدی وسردرگمی ... من این چند روز صبر کردم ..تا شاید به یه راه حل برسی ...ولی نتونستی ارکیده ..بزار بهت کمک کنیم ..بزار امیرحافظ بهت کمک کنه ..باهاش حرف بزن ..اصلا محرم کنید -چـی ؟؟ نه -ارکیده صبر کن ..اول دلیل حرفم رو بشنو بعد بگو نه .. تا وقتی تو وامیرحافظ با هم کنار نیاید وحرف نزنید ..تا وقتی مثل جن وبسم ا...ازش فاصله بگیری وفرار کنی ..هردوتون کلافه وسردرگمید .. خودت میدونی که من ادم زیاد روشن فکری نیستم ارکیده ...خودت این رو خوب میدونی . ولی علارقم تمام حس بدی که نسبت به کلمه ی محرم وصیغه ی محرمیت دارم ولی با شناختی که از تو وامیرحافظ دارم ..وقتی میبینم که چه طور کلافه ای وراه به جایی نداری ..ترجیح میدم یه مدت بهتون فرجه بدیم تا حداقل بفهمید مال هم هستید یا نه ... پیشنهاد این حرف از طرف حاج رسولی وبابا بود ..ومن مسئول ابلاغش به تو ...دیگه قبول یا رد این پیشنهاد با خودته .. -یعنی حاج رسولی وبابا میخوان بهش بله بدم ..؟ -نه نده ...شرط بذار ..چند وقت محرم باشید تا قلق هم دستتون بیاد .. اگه بازهم دیدی امیرحافظ فقط از روی شرمندگی میخواد باهات باشه یا حتی همون ادم گذشته است ..صیغه ی محرمیت رو فسخ کن .. -اگه علاقه ام بیشتر شد چی ...؟اگه به خاطر همین علاقه چشم بستم رو بدی هاش چی داداش ..؟ من بدجوری ضربه خوردم ..دیگه نمیتونم به احساسم اعتماد کنم ... -پس میخوای همین جوری مثل مرغ سرکنده پرپر بزنی ..؟تو چیزی از دست نمیدی ارکیده ... -چه طور میتونی اینقدرراحت برخورد کنی ...؟یادمه یه روزی به خاطر غیرتت یه بچه رو کشتی .. نفسی گرفت وبازدمش رو توی صورتم فوت کرد..معلوم بود از یاد اوری گذشته ناراحته -من اشتباه کردم ارکیده ...چوب اشتباهم رو سه سال خوردم ..سه سالی که دنبالت بودم ودستم به هیچ جا بند نبود ... ولی الان میخوام جبران کنم ..وقتی میبینم که ارامش تو به دست امیرحافظ ..وقتی میبینم که از روی ترس داری به علاقه ات پشت میکنی نمیتونم ساکت بشینم .. اگه امیرحافظ میتونه تورو اروم کنه پس سعی میکنم هرچی غیرت وتعصب بی خود هست رو بریزم دور وسعی کنم یه بار دیگه بهت اعتماد کنم ... دستم رو که زیر چادر بود گرفت -به مامان میگم بیان برای خوندن صیغه ی محرمیت ...به قول تو هرچی خدا صلاح بدونه .. اگه بین شما دو تا علاقه ای به وجود اومده حتما یه دلیل محکم پشتشه ... -میترسم داداش .. -نترس ما هستیم ..امیرحافظ هم اگه چه پسر قد ویه دنده ایه ..ولی اونقدر مرد هست که دست از پا خطا نکنه .. سعی کن فقط بشناسیش ..به باطنش رسوخ کن ارکیده ..این تنها شانس تواِ صورتم رو پشت دستش گذاشتم که با سرانگشت دست ازادش لبه ی چادرم رو کنار زد وگونه ام رو بوسید .. -توکل کن به خدا ارکیده ..وقتی بعد از سه سال تونستم پیدات کنم تازه فهمیدم چقدر عقب بودم .. چقدر دیر فهمیدم که یه خدایی هست که همه ی مشکلات به دستش حل میشه .. پیدا کردنت کار خدا بود ارکیده ..کارخدا ...پس دلت رو صاف کن ..وهمه چی رو بسپر دست خودش .. -چقدر شبیه حاج بابا حرف میزنی ... -چون تو این چند ماه عاشق مرام این مرد شدم ...خوش بحالت ارکیده که خدا دوستت داشت وحاج بابا رو برات فرستاد ... -نمیخوام کسی از این جریان چیزی بفهمه ..نمیخوام دوباره انگشت نمای فامیل بشم امید ... -نترس همه چیز روبسپر دست من ...باقیش حله ... (گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است)
**************************
دستهای یخ زده ام رو تو هم فرو کردم ولی استرس وترسم تموم نشدنی بود .. تو این لحظه هایی که باید به فکر اینده وتصمیم باشم واز خوشحالی روی پا بند نشم ... مدام ومدام به روزهای تلخی که با سپهر داشتم فکر میکنم واز درون میلرزم .. زیر چشمی به جمع اطرافم نگاهی انداختم ...لبهام رو با استرس رو هم فشردم وسعی کردم بیشتر از همه به مرد درکنارم فکر نکنم ... مبادا این ترسی که مثل خوره وجودم رو گرفته باعث فرارم بشه ... -دخترم با اجازه ات یه صیغه ی محرمیت دو ماه میخونم تا تو این مدت حرفهاتون رو راحت بزنید ... صدای حاج بابا بود که با دردست گرفتن قران کوچیکش میخواست زحمت وصل کردن من وامیرحافظ رو بکشه ... حرفی نزدم ..حرفی نداشتم که بزنم ..همه ی وجودم پراز ترس واسترس های پنهان زندگی با سپهر بود .. درد اون کمربندها .بدجوری بدنم رو به لرزه انداخته بود ... دستهام رو مشت کردم تا یکم از سردی دستهام کم بشه ...ولی نمیشد ...ترس مثل یه علف هرز داشت توی وجودم بالا میرفت وجون میگرفت .. نفهمیدم چی خونده شد ...اصلا آیا خطبه ای خونده شد یا نه ؟... فقط وقتی سکوت همه جا رو گرفت ومامان شیرین زیر گوشم تذکر داد .. بله گفتم تا امیرحافظ رسولی به مدت دو ماه محرم این تن زخم خورده بشه .. میگذرم از مهریه ی این مدت که یه گردنبند یا علی زیبا بود... یا حتی از بله ی محکم وبا صلابت امیرحافظ ... میگذرم از حس منفی رخنه کرده تو وجودم ...من فقط نگران این دل افسار پاره کرده بودم .. که نکنه به خاطر این علاقه بازهم بدی ها رو نبینه ومن اینبار برای بار دوم بازهم پادرمسیری بذارم که به هیچ عنوان به اینده اش امید نداشتم .. نمیدونم چقدر گذشت ...اصلا چه جوری گذشت .. فقط میدونم با حرف حاج بابا وتلنگر مامان شیرین از جا بلند شدم تا یه بار دیگه واینبار با صیغه ی محرمیت مابینمون برای صحبت به اطاق بریم ... مضطرب بودم ..مثل یه گنجشک اسیر شده ...همون جور شکننده وبی پناه ... درکه بسته شد گوشه ی تختم کنج دیوار جمع شدم تو خودم ..ونگاه ترسان ولرزانم رو دوختم به گل های قالی تنها صدایی که میومد ..صدای نفس های بلند امیرحافظ بود که سکوت رو میشکست وبهم ثابت میکرد که من ...ارکیده نجفی یه بار دیگه بله ای گفتم که شاید هیچ اخر وعاقبت خوشی در انتظارش نباشه .. حضور امیرحافظ رو که درکنارم روی تخت حس کردم ...پیچیدم به خودم .. دستهام شروع کرد به لرزش ..میترسیدم ...ولی دلیلش رو نمیدونستم ... -ارکیده ..؟؟ -.... -ترسیدی ..؟؟ نمیدونم چرا عصب های بینیم رگ کرد وکاسه ی چشمهام پرشد از شبنم .. اولین قطره که روی گونه ام چکید کلی ترس تو دلش داشت ..کلی رنج وکلی نگرانی .. بهم نزدیک شد ونالید .. -چرا گریه ..؟راضی نبودی ..؟ یه قطره اشک دیگه سرانگشتهاش که جلو اومد هراسون پلک زدم وتو یه لحظه صورتم پراز اشک شد ... -گریه نکن ...اگه راضی نیستی فسخش میکنیم ...اصلا اگه نخوای میرم وقول میدم که مزاحمت نشم ...بازهم حاضرم برات صبر کنم ارکیده ... -نه مشکل این نیست ... -پس مشکل چیه ..؟این گریه ها برای چیه ارکیده ..؟تو داری مثل بید میلرزی ....من که کاریت ندارم ... کم کم به هق هق افتادم ..دست خودم نبود ...بود ..؟ نفس های عصبی امیرحافظ مثل طوفان احاطه ام کرده بود ... -باهام حرف بزن ارکیده .. -میترسم... با صدای لرزون گفت .. -از چی ...؟از من ...؟اره ارکیده ...؟ -... -بهم نگاه کن عزیزدلم ...نگاه کن وبهم بگو از چی میترسی ... نگاهم روبه ارومی از رو گلهای قالی کندم وبالا اوردم ..بالا وبالاتر .. از روی خط تای اتوی شلوار نوک مدادیش گذشتم وروی دونه به دونه ی دکمه های پیرهنش بالا اوردم ولی نگاهم بالاتر نرفت ...نمیتونست که بره ... میترسید که نکنه نگاه عاصی وخشمگین سپهر رویه بار دیگه تو چشمهای امیرحافظ ببینه .. صدای شکسته اش قلب زخم دیده ام رو به تپش انداخت ... -یعنی لیاقت یه نگاه رو هم ندارم ... اونقدر پرسوز بود این حرف که بلافاصله ..بی اراده واز ته دل ...چشم بالا اوردم ... آه وامان از این نگاه که دل ودینم رو به باد داده بود ... لبخندمحو کنج لبش ...نگاه بی پروا وپراز محبتش ...دلم رو نرم کرد ..هق هقم رو اروم .. -میدونی چند وقته منتظر این روزم؟ ...که بتونم بی احساس گناه چشم تو چشمت بدوزم ...؟ میدونی چند وقت خواب وخوراک ندارم وزندگیم شدی ...؟ نفسی گرفت وادامه داد ... ولی امشب همه چی برعکسه ...حالا که رسیدم بهت ..حالا که میتونم یه دل سیر نگات کنم ..ازم نگاهت رو میگیری ... دریغ میکنی ارکیده ...چرا بهم نمیگی از چی میترسی ...؟ ومن مسخ ...مدهوش ...بی دل ودلداده حرف دلم رو زدم ... -از کمربند ... دستهاش به انی مشت شد وصورتش جمع ..منقلب شد انگار از این کلمه ... -تا حالا ازارم به یه مورچه هم نرسیده که تو بخوای ازم بترسی ..چطوری میتونم رو همسر برگ گلم کمربند بکشم ... من رو همچین ادمی دیدی ارکیده ...؟یعنی اینقدر بد بودم که این جوری ازم بترسی ...؟ اونقدر درد توی حرفهاش بود که از حرف به زبان امده پشیمون شدم ..با لبهای لرزون از بغض نالیدم .. -نه من همچین حرفی نزدم .. اصلا راجع به شما نبود . ... -حاج بابا وعزیز هیچ وقت نفرین نمیکنن ...میگن نفرین اول از همه دامن خود ادم رو میگیره ولی من دوست دارم از ته دل اون سپهر بی شرف به زمین گرم بخوره ...ببین چه بلایی سرت اورده؟ .. تو این شب قشنگ به جای خنده ...چشمهات بارونیه ومن حتی ..نمیتونم ارومت کنم ...نوازشت کنم ....
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////


منبع : donyaye-roman[dot]blogfa[dot]com[slash]post-5090[dot]aspx

دنیای رمان رمان آبرویم را پس , دنیای رمان رمان آبرویم را پس , دنیای رمان رمان آبرویم را پس , دنیای رمان رمان آبرویم را پس , دانلود رمان آبرویم را پس بده, دنیای رمان رمان آبرویم را پس , دنیای رمان رمان آبرویم را پس ,

تبلیغات



تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات

تبلیغات
Blogs Top
بلاگز فا